تاريخ : سه شنبه 7 شهريور 1391 | | نویسنده : مامان امیر محمد

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 مرداد 1394 | | نویسنده : مامان امیر محمد

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

همیشه و شاید فقط بخاطر ریتم زیبای این سه خط آخر، این شعر رو دوست داشتم ولی الان با تک تک سلول های بدنم دارم درک میکنم که دکتر شریعتی چی میگه

واقعا انسان بودن و سخت تر از اون ،ماندن در این دنیا دشواره

سهراب برای این درد دکتر شریعتی نسخه ای پیچیده که در وهله اول امیدی به تن بیمار انسانها میده ولی وقتی دقت میکنی میبینی قبلا این نسخه رو استفاده کردی با نام تجاری دیگری و درمان درد نشده برات. نه اینکه داروش خوب نیست اما شاید با بدن فرسوده چون منی سازگار نیست.

ملاقات با آدمها ، قبلا باعث ارتقای روحیه میشد و الان فقط در صورتی کارسازه که با عجله و در حد یک لبخند و تکان دادن دست از کنار هم بگذری ، سفره دل که باز میشه همش قصه درد و بحران ناامیدیست.

بیماری، فقر و فقر و فقر

اصلا ریشه همه مشکلات در فقره، فقر اقتصادی، فقر فرهنگی، فقر سواد و هزار تا فقر دیگه که پیشوند خوبی برای صفات منتسبه بعد از خودشه این فقر

نمی دونم چرا دارم اینا رو مینویسم اما فکر میکنم سنگینی روی سینه م اثر ثقل بار این غصه هاست که عاطفه من رو در مرکز دایره این بحران احاطه کرده . نمیشه از شعاع هایی که حول وجودم میچرخه در امان باشم آخه من انسانم ولی انسان بودن سخته.

دیشب با امیر نمایش بازی میکردیم. امیر دکتر بود و من بیمار، نمیخواستم فیلمنامه حول این چیزا بچرخه آخه دیگه از بیماری خسته شدم ولی این سفارش امیر بود و جالبه وقتی در زدم رفتم تو اتاقش با یه لبخندی پر از موج مثبت به استقبالم اومد و دستمو گرفت نشوند رو مبل و گفت بفرمایید خانم؟

گفتم دکتر این دست من درد میکنه

گفت ببین خانم من دکتری نیستم که برای کسی آمپول بزنم من دکتر مهربونی هستم که به مریض هام کادو میدم و بلند شد یکی از سی دی های کارتونیش رو داد بهم و بعد از کیف خودم تا تمام لوازم تزیینی تو خونه دور تا دورم رو کادو چید؟

من که عصبی شده بودم واسه بریز و بپاشش و نا مرتب کردن خونه گفتم دکتر من دستم درد میکنه لطف کنید یه نسخه ای بنویسید اینا رو هم بذاریم سر جاش گفت خانم من که گفتم من آمپول و دارو دوست ندارم شما همین کادوها رو که بگیرین کلی خوشحال میشین و دستتون خوب میشه

گفتم کو پس چرا خوب نمیشم؟ گفت واسه اینکه شما حتی یه لبخند هم نزدید و خوشحال نشدین اگه بخندین خوب میشین منم خنده م گرفت گفت الان دستتون خوب شد؟ و دستش رو گرفت جلو دهنش و آروم ( درپشت صحنه) گفت مامان دیگه گیر نده که دستم خوب نشده نمایشمون خراب میشه

دیشب همش به این فکر میکردم که چقدر تلقین خوب بودن و خوب هستم رو دارن بهمون القا میکنن تا جایی که ضمیر ناخودآگاه بچه پنج ساله رو هم درگیر قضیه کردن ارزش لبخند و شادی به اینه که از وجود آدم نشات بگیره

نمی دونم میخوام چی رو ثابت کنم فقط میدونم شادی دیگران و غم دیگران هم تو روحیه من تاثیر داره آیا من میتونم به جای دیگران هم بخندم؟؟؟؟/

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | | نویسنده : مامان امیر محمد

بازم یه غیبت طولانی داشتم، اینقدر زیاد که نمی دونم اگه بخوام خط به خط رویدادهای این مدت رو بنویسم حافظه م چند خط در میون یاری میکنه، ماشاءالله امیر محمد مردی شده ( بقول خودش). مرد کوچکی که آرزوهای بزرگی داره مثه خرید یه اسب قوی و بزرگتر از اون خریدن یک دایناسور یا اژدهااااااااا

ترم دوم هم با تمام سنگینی که رو مغز و دوشمون داشت تموم شد و هنوزم پس لرزه های استرس امتحان آخر رو تو وجودم احساس میکنم.تقریبا میشه گفت سختی راه ادامه تحصیلات به آسانی تبدیل شده با تفاوت عکس شمارش معکوس جدایی از دوستانی از جنس بهشت.ولی یاد گرفتم که آرزومند سلامتی و سعادتشون باشم هر جا که هستن.

به لطف خدا، اوضاع احوالم بهتره و از خدا میخوام تا سلامتی کامل دست منو رها نکنه

تو این مدت پای نیلای نازنین از ناحیه ران شکست و دوران سختی واسه هممون رقم زد خصوصا خودش که بشدت لاغر شد.

و یه خاطره خوب هر چند کوتاه به اندازه یک خواب این بود که طیبه اومد خونمون روز عید فطر بعد از حدود 6 سال دوباره همدیگه رو دیدیم. راستی امسال به لطف خدا روزه مو گرفتم و خیلی از این بابت خوشحالم می دونم که لیاقت پذیرش درگاه خدا رو نداشت اما حداقل واسه اینکه سر دلمو کلاه بذارم خوب بود.

مامانم از بوشهر مهمون داشت و واسه امیر یه ستاره دریایی، یه خرچنگ و یه ماهی بادکنکی آوردن که ستاره رو دیوار کوبوند و ماهی رو گذاشت تو ویترین کمدش و اما خرچنگ رو که نتونست مجوز ورود به خونه رو براش بگیره تو خونه آقایی نگهداشت.

و دیگه اینکه از 9 خرداد دایی ام یه دونه کفتر خوشگل واسش خرید و سرش با اون حسابی گرمه و در قبال مردن ماهی های عیدش یکی پس از دیگری دو تا ماهی مولی پاندا گرفت و همدمشون شد.

اردیبهشت رفتیم خونه دوست خوبم مریم و زحمت کشیدن ما رو بردن شمال، شهرستان زیبای نور خلاصه سه چهارروزی مزاحمشون بودیم و به ما خیلی خوش گذشت و باز اینکه قراره ان شاء الله شش شهریور با همکارمون( کمافی السابق) بریم شمال( محمود آباد).

اینم عکس های امیر و بیتا

 

 

خاله سمیه هم که روز جمعه اسباب کشی کرد و رفت همدان و نمی دونم کی به جای خالیش تو خونه مادری عادت می کنم، خاله صدیقم که یک هفته ای میشه رفته مسافرت و پاک خونه آقایی خلوت شده و دلتنگی میاره

خدایا سلامت و عمر با عزت به همشون بده





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 | | نویسنده : مامان امیر محمد

یک عالمه حرف دارم که تو دلم و نیمه ای از ذهنم سنگینی میکرد و با تمام تکالیفی که واسه هفته بعد دارم اومدم بار نگفته هام رو اینجا خالی کنم و برم. همه جوره دارم از خوب و از بد

خوبش اینکه عده ای از هکلاسی های دوران کارشناسی رو به برکت شبکه های اجتماعی وایبر و واتساپ پیدا کردیم و از این بابت خیلی خوشحالم دوازده سال پیش که از هم جدا شدیم حتی موبایل هم نداشتیم فقط یه تلفن ثابت بهم دادیم و بعد مدتی به لطف مخابرات و تغییر شماره ها اونم از دستمون رفت. ولی الان دوباره دور هم جمع شدیم من که خیلی خوشحالم.

بچه های ارشدم که دوروز درهفته دور هم جمعیم تو کلاس و تا توانش هست میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش(کلاه قرمزی،) و بقیه ساعات هفته هم تو وایبر و واتساپ.

روز مادر و روز پدر اومدن و رفتن و من فرصت نکردم بیام از پدر و مادر خوب و مهربونم تشکر کنم که هر چی دارم از لطف خدا و بازم لطف خدا بخاطر نعمت پدر و مادری که به من داده است. همینجا بهشون میگم

پدر، مادر پیدا کردن یک جمله برای تقدیر از شما نه در توان من است و نه در قاموس زندگی فقط می توانم بگویم دوستتان دارم به اندازه تمام زحماتی که برای من و همسرم و فرزندم می کشید.

دیگه اینکه بالاخره موفق شدم  بعد از شش ماه  نوبت ویزیت از دکتر ابوالفضلی رو بدست بیارم و از ساعت 4 تا 12 شب تو اتاق انتظار بشینم با دوستان خوبم و ساعت دوازده هر چی تو ذهنم رشته بودم که داروها رو بذارم کنار پنبه بشه.

باید شروع کنم و دوباره از اول دارو بخورم  و یک ماه دیگه اگه عمری باشه ام آر آی از مغز و نخاع و ستون فقرات بدم.





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 فروردين 1394 | | نویسنده : مامان امیر محمد

خیلی وقته به وبلاگ امیر سر نزدم، توی یک طوفان فکری تو دریای زندگیم دست و پا می زدم و تخته ای برای آویزون شدن بهش پیدا نمیکردم، تمام فکرم معطوف همه چی بود نه فقط یک چیز، از طرفی هجوم تکالیف این ترم با دوازده واحد کمر تفریحات خودم و گل پسرم رو به خاک مالیده

از سال 93 این رو بگم که تولد امیر افتاد تو محرم و بخاطر مشگلاتی که قبل و بعدش دادشتم نتونستم براش تولد بگیرم یه شب آقایی تمام نوه های متولد نیمه دوم سال رو دعوت کرد خونش و واسه همشون تولد دست جمعی گرفت که امیر معترض شد و گفت من تولد فردی میخوام و این شد که یه شب دیگه تو بهمن ماه براش تولد گرفتیم و  عمو علی و عمو مصطفی هم با خانواده ( ولی بعد شامغمگین) حضور داشتن و حسابی خوش گذشت خصوصا اینکه نرگسی شبم خونه ما موند و تا نیمه های شب بدو بدو کردن و خندیدن

سال 93 هم گذشت به قول معروف با تمام خوب و بدش، و سال 94 با شعار امیدواری به بهبود احوال پا به عرصه خیال ما گذاشت، یخوام از همین اول سال بهش خوش بین باشم میخوام حتی قانون جذب رو جذب توکلی کنم که به خدا کردم.

تعطیلات عید که من و امیرم به شدت مریض بودیم یعنی از همون آخر ترم پیش که کلاس ها رو برای پیشواز عید تعطیل کردیم و قبل از اینکه به وطنم برسم مریض شدم و امیر یه هفته قبل تر از من مریض شده بود . فقط چهارروز تعطیل بودم که نفهمیدم چطور رفت و بعد از اون صبح ها امیرو مینداختم رو شونم ( در حالیکه خواب بود) و میاوردمش اداره ، وقتی بیدار میشد با پیک میفرستادمش خدمت مادری خودش و داروهاش رو یعنی پیک نوروزی مادری از پنجم عید بدستش رسید

هنوزم کامل خوب نشدیم بد مریضی بود .

تو کل عید فقط چهاردهم تونستم امیر رو یکی دو ساعت ببرم جنگل و رودخونه که هر چی به روحیه اش افزود از اینور با تب شبانه پس گرفت و شد روز از نو و روزی از نو، هفته بعد عید سه تا ارائه داشتم و هر چی از این در به اون در زدم بلیط گیرم نیومد که نیومد و این که تو وایبر و واتساپ می دیدم همه بچه های شهرستان به درد بی بلیطی من مبتلا شدن استرسم رو کمتر میکرد اما اساتید محترم دانشگاه تهران حسابی ادبمون کردن و هر چی استرس پنهان بود عین چک برگشتی به وجودمون ریختن حق هم داشتن شاید یه کمی غیر قابل باور بود که همه مشکل داشته باشن اما داشتن و واقعا هیچ جمله ای که هیچ هیچ واژه ای برای توجیه کار نداشتیم چون در عین واقعیت نمیشد با یک دلیل کلیشه ای و تکراری از عدم حضورمون دفاع کنیم واسه همین توکل به خدا کردیم و عهد کردیم با تلاش و پشتکارمون جبران کنیم.

راستی امیر به چهارشنبه سوری میگه چارشم سوره و به فالوده بستنی میگه فولاد بستنیتعجب

حسابی سرم شلوغه با تکالیف و خصوصا اینکه داروهایی که مصرف میکنم به شدت تمرکز و حافظه مو ار بین برده و کارمو مشکل تر کرده تو این مدت خیلی با هم صمیمی شدیم( بچه های خوب کلاسمون رو میگم) و من موندم اگه عمری باقی موند چطوری بعد از فارغ التحصیلی ازشون جدا بشم

چند تا از عکسهای امیر رو بدون شرح میذارم ( فقط واسه رفع تکلیف)

 

 

 

                                                                   





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 بهمن 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

جمعه شب که دایی جان اینا خواستن برگردن اراک ، امیر کفشاشو بغل کرد و زار زار گریه کرد که ما هم باید باهاشون بریم ، مقاومت من در برابر اصرارهای عاجزانه اون مثه یک اسکلت پوسیده از جای برخاسته پودر شد و زیر دست و پای انکارم ریختم. دیگه آخرش مجبور شدیم که راهی بشیم  دایی جان به شوخی گفت میچرخونیمش تا وقتی خوابش گرفت میبریم میذاریمش خونشون امیر زود پاشد و گفت کی آدامس داره؟ و یا آدامس گرفت گذاشت تو دهنش گفت اینو که بخورم احتمال خوابم نمیگیره بیدار باشم خیالم راحت تره هیپنوتیزم بعد همکارم یکی دوبار زنگ زد و من نتونستم جواب بدم به بابای امیر زنگ زدم که فلانی زنگ زده نکنه مرخصی بخواد؟ که امیر گوشی رو گرفت گفت مریم خانم بسه دیگه من که می دونم تو و بابا نقشه واسه من کشیدید که برم گردونید خونه تعجب

و بعدش به دایی جان گفت: دایی خیلیا میگن شما پیری چون موهات سفید شده ولی ماشاءالله تو قد منی اصلا پیر نشدی بغل

خلاصه رفتیم و خوش گذشت و دیگه اینکه امیر یه عکس ضایع از من گرفته بود ( با گوشی زن دایی) و گذاشته بود تو پروفایل زن داییخسته

و شب به زور برش گردوندم نمیومد الکی بهش گفتم بیا بریم باز فردا شب میایم گفت چه کاریه؟ ما به سختی اومدیم تا اراک حالا بریم باز فردا شب دوباره از اول؟

خلاصه به زور آوردمش تو اتوبوس گفت من سرمو میذارم رو پات و میخوابم رسیدیم بیدارم کن ، ساعت یک رسیدیم و بابایی اومد دنبالمون و امیر رو بیدار نکردم بغلش کردم و بردم بالا و گذاشتمش سر جاش. صبح که بیدار شد بهش گفتم ناقلا دیشب خوب خوابیدی تو اتوبوس گفت مامان تو فکر کردی واقعا من خواب بودم؟ من تا راننده برقا رو خاموش کرد آروم آرو م شروع کردم به گریه کردن تا دلم خالی بشه از این همه که واسه زن دایی فاطمه تنگ شده بود.گفتم پس چرا من نفهمیدم گفت چون نمیخواستم ناراحت بشی و دوباره مریض بشی. از خودم خجالت کشیدم که بچه چهار ساله به فکر روحیه منه ولی من همه دردامو سفره کردم جلو روی اون هرچند خیلی سعی میکنم جلوش خودم رو تندست و سلامت و شاد نشون بدم

اما دیگه

تصمیم گرفتم که خرت و پرت های ذهنم رو بیرون بریزم یه گردگیری اساسی کنم از کجا معلوم خیلی چیزا که این مدت دنبالش بودم و پیدا نکردم یهو پیدا بشه؟

اول باید خودم رو پیدا کنم و بعد خدا رو در خودم پیدا کنم  میخوام خدای خودم رو داشته باشم خدایی که خلق و خوی منو بدونه و بر حسب مقتضیات روحی که دارم برام نقشه بچینه، میخوام بهش بگم دیگه صبرم تموم شده نه صبر دارم نه ادعا دیگه هم نمیخوام تو امتحاناتش باشم اصلا کلاس ضمن خدمت نمیخوام از خیر امتیازشم گذشتم.

میخوام بهش بگم نازنینم بهشتت رو با رضایت خاطر بچه ام عوض می کنم بذار تو همون آتیش جهنم بسوزم اما کمکم زندگی بدون استرسی برای امیر محمد تشکیل بدم. تا کی من از درد بنالم و بچم از استرس ناخن بجوه؟

تا کی دستگاه فشار خون خاری باشه تو باور خودم و تو چشم و دل کودک دردونه م؟

تا کی قرص یخورم و عوارض قرصا رو به زور تحمل کنم و تا کی علائم بیماری رو تو کوله دردهام به دوش بکشم؟

مگه قراره من چند سال دیگه زنده باشم؟

کمکم کن ، کمکم کن که جز تو کسی فریادرسم نیست حتی دکتر و دارو هم نتونستن وسیله و خلیفه تو رو زمین باشن دستی معطر به عطر شفا میخوام یه یا علی بگو که علی یارم بشه.

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

خیلی وقته از امیر عکس نذاشتم

امروز هوس کردم چند تا از عکساشو بذارم اینجا

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

یک ترم گذشت همیشه وقتی از چیزی میگذره میگیم چه زوددددد

اما من نمیگم زود گذشت حداقل این یک ترم رو، شاید اگه منم بیرون گود نشسته بودم فکر میکردم زود گذشته ولی فقط خدا می دونم من چی کشیدم در اون شبایی که امیرو میذاشتم و می رفتم تهران یک شبش یکسال و دوشبش ده سال برام میگذشت الانم استرس دارم که ترم بعد اگر عمری باشه چه خواهد شد؟

همکلاسیای خوبی دارم یکی از یکی بهتر و می دونم فارغ التحصیل بشم چقدر دل تنگشون میشم قدر این لحظاتم رو می دونم اما دلم یاری نمیده که از اوقاتی که دارم لذت ببرم.

این ماه شانزدهمش امتحان داشتم و موقع برگشت تو اتوبوس و تو فکر لذتبخش تولد امیر بودم تو روز شانزدهم از آبان عزیز و در دنیای آرامش موقتی که بعد از استرس امتحان داشتم چشمام رو بسته بودم که با سرو صدا و جیغ و داد مسافرا پلک برداشتم و صحنه فجیعی از تصادف مرگبار یک پاچیرو با پژو رو دیدم با مرگ شش مرد و یک زن و صحنه بیهوشی و داغونی یک زن دیگه .

از اون روز به بعد حالم زیاد خوب نیست انگار در ضمیر ناخودآگاه ذهنم صحنه اون تصادف رو به رگبارپخش مجدد بستن.

به امیر قول داده بودم وقتی ترم تموم شد جبران تمام لحظه های بی مادریش رو بکنم ولی الان حوصله خودمم ندارم و دیگه اینکه نظر امیر اینه که هر روز بریم پارک و باغ پرندگان که من و سرما باهاش مخالفیم .

آخه یک شب که اجی نیلا رو با خودش اورد خونمون یهو نصف شبی تا مرز تشنج پیش رفت با تب بالا، قهقه می زد ناجوررررررر

رسوندیمش بیمارستان و چند ساعتی تا تبش کنترل شد بستری شد و چند روز شبانه روزی مواظب بودم تا تبش بالا نره دیگه مار گزیده شدم اینم عکس امیر و نیلا تو اون شب

 

 

اینم نیلا( دختر دایی امیر)

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

اومدم تا بنویسم ولی نمی دونم از چی و از کجا؟ یا از کی؟

نمی دونم از کی نیومدم و چیا رو ننوشتم تنها چیزی که می دونم اینه که از مهر ماه سرم با درس و مشق دوباره گرم شده، فقط گرم شده ولی چیزی از بار سنگین ابهامات رو مغزم رو کاهش نداده، خدا روشکر حالم بهتر شده اما دکتر می گفت باید استرس نداشته باشم تا خوب بشم اما مگه میشه؟ هر نفس من به یه استرس جدید بنده و فکر می کنم واسه همه همینه

امروز دوستی حرف قشنگی از قول حق تعالی زد می گفت خدا گفته "من به هر بنده ای که دارم طوری نگاه میکنم که انگار فقط همین یک بنده رو دارم اما بنده یه جوری رفتار میکنه که انگار همه خداشن بجز من "

واقعا هم همینه حتی اگه قلبا هم توکل به خدا کرده باشیم اما در ظاهر خودآگاه و ناخودآگاه دنبال بنده ش می دوییم بنده ای که اونم بنده است نه چیز دیگه ای و بخاطر یک سری عرض ها و صفات اکتسابی واسه ما خاص شده!!!

خدایا ببخش ما عادت کردیم به چیزایی متوسل بشیم که میبینیمشون و دستمون بهش میرسه یادمون رفته که همه جا تو هست تو دلمون ، دست ما از تو کوتاه نیست ببخش اگه توکل کردیم و توکل نبود.

تو این مدت 16 آبان اومد و رفت و محرم بود و نشد واسه امیر جشن تولد بگیرم و دیگه اینکه طی شیطنتی که با پسرعمه ش داشت افتاد و سیخ کبابی رفت تو سرش و کارش به بخیه کشید و موقع بخیه کردنش من غش کردم 7 آبان بود که واسه دیدن دوقلوهای عمش که تازه درگیر دنیا شدن رفته بودیم .

و یک روضه که بعدازظهر تاسوعا واسه حضرت ابوالفضل گرفتم و به ام البنین و فاطمه زهرا قول دادم که هرسال هر روزی که تونستم در طول دو ماهه محرم و صفر با هر چی که در توان داشتم واسه پذیرایی و هر چند نفری که تونستم جمع کنم و پای سفره عزای پسرشون بنشونم .

چند روزیه بخیه سر امیرو باز کردیم و راجع به یک مساله پر از استرس به آرامش رسیدم  اما انگار مغزم قضایا رو دیر میگیره چون بعد برطرف شدن استرسم تازه حالم بد شده و پانیک لعنی یقه مو محکم گرفته و دست از سرم بر نمیداره اما قول دادم به خودم و بخدا که باهاش بجنگم و نذارم غلبه کنه.

از یه دکتر شنیدم که گفت مشکل شماها اینه که زمان حال رو گذاشتین و یا به گذشته فکر می کنید که چی شد و چی کشیدیم و یا آینده رو پیش بینی می کنید و طبق اوهامات خودتون مضطرب میشین پس شما کی میخواید از زندگی چند روزه تون لذت ببرید؟

حرف خیلی قشنگی بود وقتی بهش فکر میکنم میبینم یه بمب انرژیه که میتونه تمام غصه ها رو متلاشی کنه  تو گذشته همه آدما غصه و سختی هست چون اگه نبود که آدم نبودن خدا تو قران گفته انسان رو برای سختی افریدم اما گفته به همراه هر سختی ارامشی هست و ما هیچوقت اون آرامش رو ندیدیم از بس که اون سختی رو واسه خودمون گنده کردیم.آینده هم هنوز نیومده بهتره بهش فکر نکنیم هر چه پیش آید خوش آید اگه بد اومد انسانیم و در معرض ابتلابه امتحان الهی و اگه خوب اومد نوکرشم هستیم

الان که فکر می کنم میبینم ظرفی که خدا واسه زندگی من و اطرافیانم قرار داده خالی نیست پره از الطاف و کرم و رحم خودش اگه یه مقداریشم خالیه بخاطر اینه که انسانم و برای سختی آفریده شدم و خدا این ظرفیت رو در وجود من دیده و بالاخره خودش نوعی توجه خداست به بنده اگه این ظرف پر بود جایی واسه خدا تو دل من باقی نمی موند اون قسمت خالی لیوان یا هر ظرف دیگه تو زندگی من جای خداست که چقدر کمه!

خدایا ممنونم که اگر غصه دادی اما در نهایت تاریکی شب طلوع سپیده رو بهمون هدیه دادی و ما زود فراموشمون شد که شبی داشتیم و الان روز شده

ممنونم  خدا، ممنونم.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 مهر 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

احساس می کنم گم شدم! همه جا هستم و هیچ جا نیستم

خیلی وقته نیومدم اینجا، تو این مدت یه پام تهران و یه پام شهرستانه . دو روزی که تهرانم همش با فکر امیر و استرس اون سپری میشه و چند روزی که شهرستانم بیشتر اوقاتم تو اداره است و فعالیت های اداری و شبا هم که به تکالیف و مطالعه درسی می رسم.

حسم رو قبل از گم شدن خودم گم کردم . واقعا نمی دونم چه حسی دارم  خوشحالی و ناراحتی و امید و ناامیدی مثه بازار دست فروشا تو یه سبد و تو ذهنم تلمبار شده همه به یه قیمت و یه دل که یه سر و هزار تا سودا داره

استادمون میگفتن ازدواج چیز خوبیه و در کنار ادامه تحصیل باید باشه میگفتن اگه فقط یک هدف رو بگیرین و بقیه اهداف زندگیتون رو رها کنید به مقصد نمی رسین و خبر نداشتن که الان مشکل من تداخل شرایط زندگیم و اختلال در اهدافم هست کاری که ثابت نیست و نمیشه اسمشو استخدام گذاشت ، تحصیلی که نمی دونم عاقبتش چی میشه و خونه ای که صاحبش وقت نمیکنه ببینه برقراره یا نه و از همه مهمتر فرزندی که تو این 4 سال یه دل سیر مادر ندیده و نمی دونم کدومش رو باید قربانی کدوماشون کنم و چجوری همه رو با هم داشته باشم فقط توکل به خدا منو تو مسیر یک جاده بی انتها و شاخه شاخه گذاشته که فعلا تابلوی راهنمایی براش نیست جز گواهی دل به لطف خدا.

از همه اینا گذشته فکر می کنم حالا که خدا لطف کرده و علاوه بر کمکش تو موفقیتم در کنکور ارشد، و همکاران و پدر و مادر و برادر و خواهر دلسوزی بهم داده اگه از موقعیت استفاده نکنم کفران نعمت کردم.

چند روز پیش بابای امیر یه حرفی زد که نمی تونم توصیف کنم فقط واسه یه لحظه چه حسی بهم دست داد گفت وبلاگ امیر بی رونق شده! یهو فکرم منجمد شد و شخصیتم مسخ شد نمی دونم  چه تاثیری تو روحیم داشت و ناخودآگاه من چه برداشتی از این حرف کرد فقط می دونم واسه یه لحظه تو دنیایی از سرگیجه غوطه ور شدم یعنی تا این حد وقت برام تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟

16 آبان امیر 4 ساله میشه و تولدش مقارن میشه با ایام محرم. بهش قول دادم تا قبل از محرم براش یه جشن مختصر تولد بگیرم از هفته پیش قرارمون  بود امشب براش بگیرم که چند روزه فکرم رو به یه استرس جدید اجاره دادم تا خدا چه خواهد.

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 شهريور 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

اوایل شهریور رفتیم مشهد، نذز کزده بدم امیرو ببرم و حالم که خوب شد در اسرع وقت برم پابوس آقا موقع رفتن اومدم یه صفایی به سر پسرم بدم که چشمتون روز بد نبینه موهاش شد حکایت یکی بود و یکی نبود و دایی جان زحمت کشید تو اراک بردش اصلاح( ایندفعه این کلمه اصلاح واسه شرایط کله امیر واقعا برازنداه بود) چون جز اصلاح کاری نداشت .

خیلی حرفا واسه امام رضا داشتم اما همیشه میشم مصداق اون شعری که میگه" گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم .... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"

اونجوری که مورد انتظارم بود سفره دلمو براش باز نکردم اما مطمئنم که منو از اجابت دعاهای در دل پنهانم بی نصیب نمی کنه امیرم خیلی خوشحال بود فقط یه روز که انتظامات دم در منو گشتن خیلی بهش برخورد و دلش شکست فکر کرده بود به من مظنون شدن و میگفت مامان من دزد نیست و گریه می کرد و تو سر خودش و من و اون خانم مامور و معذور میزد و هر چی میخواستن براش توضیح بدن هیچ عذری رو نمی پذیرفت بهش میگفتن همه رو میگردیم میگفت من به همه کاری ندارم ولی کسی حق نداره مامان منو بگرده و می گفت دیگه با شما و امام رضا و کفترا قهرم خلاصه که هیچ کس نتونست توجیهش کنهخسته

روز آخری هم که تو مشهد پای خاله صدیقه شکست تا رسیدیم شهرمون بردن گچش گرفتن و دو روز بعد امیری مریض شد و رفت زیر سرم و آمپول دکتر می گفت آب آلوده خوردهسوال

شانزدهم شهریور زادروز امیرمحمد یادم بود اصلا این تاریخ بصورت اتومات انگار وقتی میرسه بوق میزنه که من برم استقبالش اما درگیر ثبت نام دانشگاه بودم و فکرم درگیر امیری و دوری از من، آخه قراره سه وز در هفته من تهران باشم و امیر خونه مادری و سه روز دیگش من دو شیفته سر کار باشمدلشکسته

چه میشه کرد من به عشق پیام نور و مجازی درس خونده بودم و زیادم نخونده بودم و خدا نعمت روزانه رو به من ارزونی داشت فکر میکنم حالا که روزانه دانشگاه تهران قبول شدم که نهایت آرزوی هرکسی میتونه باشه اگه نرم کفران نعمت کردم از طرفی امیر رو نمیتونم ناراحت ببینم البته ناراحتیش رو که من نمیبینم اما تعریفشو حتما میشنوم.

کاش واقعا می دونستم امیر یه روزی اگه بزرگ شه چه نظری راجع به کار من داره اگه برم یه روزی افتخار میکنه ه رفتم؟ یا اگه نرم حسرت میخوره که نرفتم؟ یا منو یه مامان سنگدل و بی رحم و خودخواه می ذونه؟

کاش احساسات کودکانه ش مانع نبود تا حرف دلشو به مثابه یه آدم عاقل و بالغ میشنیدیم و اطاعت میکردم، کاش می دونستم با رفتن من امیر مستقل بار میاد یا اینکه بخاطر دوری از من عقده یا کمبودی تو زندگیش حس میمنه

خدایا پناه بر تو خواهش میکنم این مسیرو برای من هموار و برای امیر آسوده خاطر کن

اینجا چند تایی از عکسای امیرو میذارم

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد