بستن تبلیغات

از نگاه تا لبخند امیرمحمد






















از نگاه تا لبخند امیرمحمد

این وبلاگ هدیه لحظه های به یاد ماندنی از گام به گام رشد امیر محمد کوچولوست از دنیای بزرگ کودکی به دنیای کوچک بزرگسالی.

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 7 شهريور 1391ساعت توسط مامان امیر محمد |

11/3/92 شنبه ای پر از استرس بود

استرس عمل امیر داغونم کرده بود و نگاه پر از سوال و ترس از پاسخی علیرغم میل امیر مثل سوهان تن و روانم رو میسابید و پودر میکرد و به دست خاطرات تلخ روزگارمون میسپرد. از جمعه 10/3 فقط با دروغ به امیر کارمون رو پیش بردیم دروغی که نمیدونم میشه گفت مصلحتی بود یا نه؟ خیلی دوست داشتم امیر می فهمید که این کارا فقط بخاطر سلامتی خودشه و آرزو میکردم که کاش فقط برای یک هفته خدا جای من و امیرو با هم عوض میکرد. جمعه با زور حمومش کردیم در اوج وحشت و گریه تو خونه آقایی، و نمی دونست که این گام اول قضیه ایه که ... واقعا نمیدونم با چه جمله ای توصیفش کنم هنوزم حس امیر رو و برداشتش رو نمیدونم چی هست.

اومدیم خونه امیر خوابید تا ساعت 10 شب بعد بیدارشد قبراق و سرحال بازی کرد و شعر خوند و رقصید تا ساعت 12 که باز به زور خوابش کردم ساعت 7 صبح بیدارش کردیم و صبحانه شو دادیم، برخلاف همیشه اعتراضی به مزاحمت اوقات خوابش نکرد بعدش بابایی قرآن رو گرفت بالای سرش، با چه ذوقی قرآن رو بوسید و از زیرش رد شد خیلی صحنه قشنگی بود اینقدر قشنگ که مرهم دردمون شد و بعد با عجله کفشاشو پوشید و سه تا توپ زد زیر بغلش و با خودش آورد رفتیم بیمارستان اونجا تا وقتی که تشکیل پرونده دادیم با توپاش ور رفت و بعد پزشک اومد و معاینه ش کرد و امیر عین یک مجسمه سنگی سیخ وایساده بود و حتی جرات نفس کشیدن نداشت، بعد دستور پزشک رو بردیم آزمایشگاه و خارج از نوبت ازش خون گرفتن وای که چقدر جیغ زد میگفت همه خون منو بردن تو شیشه کردن و کینه نارویی رو که بهش زدیم با خریدن یک اب پرتقال براش از دلش دور انداخت و باز صمیمی شد رفتیم خونه و خوابوندمش ساعت 12 بیدارش کردیم و بردیمش بیمارستان ایندفعه با 14 تا کتاب قصه اومد رو تخت بیمارستان کتابا رو باز میکرد و الکی شعرایی از خودش میخوند

 لباسای اتاق عمل رو که اوردن قند تو دل امیر و زهره تو دل من اب کرد پوشیدشون و ذوق میکرد که لباساش آبیه میگفت چون استقلالی هستم اینا رو دادن...

خلاصه ساعت یک همه خاله ها و دایی ها اومدن و امیر فوق العاده خوشحال بود با دایی ها رفت بیرون بیمارستان تو خیابون، ساعت 30/2 دکتر اومد نمیدونم چرا وقتی گفتن دکتر اومد دور چشای امیر قرمز شد و رنگ صورتش عین گچ پرید و قلبش مثه گنجیشک میزد دکتر گفت اول کوچولو رو بیارین امیر یه نگاه پر از سوالی به من کرد و من که جوابی نداشتم فقط سرش رو رو کتفم گذاشتم و پشت گردنش رو بوسیدم بعد من و امیر با پرستار رفتیم تو اسانسور و بعدش طبقه سوم پرستار گفت این اولین مورده که تو سن امیر بچه ای میبینیم که بدون گریه و مقاومت داره وارد اتاق عمل میشه، رسیدیم پشت در اتاق عمل. اونجا امیر پرسید اینجا کجاست بهش گفتم اینجا یه مغازه بزرگه پر از لپ لپ و بادکنک و توپ ولی فقط آدم کوچیکا رو راه میدن نمیذارن من بیام تو حالا چیکار کنیم؟ گفت خوب شما بیرون بمون من میرم همه چی ورمیدارم واسه شما میارم تو دلم گفتم من فقط سلامتیتو میخوام. و همیشه و برای همیشه چه زنده چه مرده تو دلم داد میزنم که امیر جان من فقط سلامتیت رو میخوام.

خلاصه هی میگفت منو بگیر بغلت تا داخلو از پشت شیشه نگاه کنم و وقتی نگاه میکرد دستش رو میذاشت جلو دهنش و شونه هاشو میبرد بالا و با ذوق کودکانه ای میخندید و مواظبت میکرد که صدای خنده ش در نیاد و تند تند صورت و چشای منو می بوسید و میگفت مامان جان دوست دارم مرسی که منو آوردی اینجا. یه پرستار اومد پشت در ازش پرسید اسمت چیه گفت امیر، محمدم دارم گفتم اسمش امیرمحمده دستش رو گرفت و چند بار با انگشت رو رگ دستش زد ببینه واسه زدن انژیوکت مناسب هست یا نه و این تلنگری بود به امیر، با وحشت منو نگاه کرد با یه لبخند بهش اطمینان دادم که نترسه اونم دوباره پرسید چند تا توپ دارن ؟گفتم زیاد...به اندازه ای که تو منو دوس داری و به اندازه استرسی که من برای تو دارم به اندازه تمام زیاد هایی که تو با پیمانه خودت میسنجی و من با محدوده نامحدود انتظاری که از خدا دارم و زندگی، به اندازه صبری که از خدا خواستم واسه اين عمل و بیهوشی مجددت...

ساعت سه شد یه پرستار اومد گفت امیر بیا بریم امیر منو نگاه کرد و خندید و گفت منو بذار زمین بعد پرستار مهربون رفت براش یه جفت دمپایی آبی رنگ خوشگل آورد امیر پوشید و ذوق کرد و گفت دمپایی هامم آبیه چون من استقلالیم اما دایی جان نمیدونه که پیروزیم پرستار خندید و گفت بالاخره استقلالی یا پیروزی ؟ گفت بالاخره استقلالم

دست پرستار رو گرفته بود و باهاش میرفت به عقب برمی گشت منو میدید و با یه حالت  ترس و تردید به رفتنش ادامه می داد به محض برگردوندن سرش فوری با آسانسور پایین اومدم که صدای گریه هاشو نشنوم و این میل یا اظهار به تمایلش رو به رفتن ، آخرین ذهنیتم راجع به رفتنش به اتاق عمل قرار بدم.

اومدم پایین و بخاطر روحیه دادن به بقیه روحیمو حفظ کردم ساعت 35/4 امیرو از اتاق عمل درآوردن بی هوش و بی حال.

 

بمحض انتقالش از برانکارد به تخت اتاقش با جیغ های بنفشی بهوش اومد و سراغ منو گرفت بغلش کردم و سرش رو روی شونم گذاشتم گریه میکرد و می گفت دیگه نمیتونم راه برم از انژیوکت و سرم دستش می ترسید یک هیات مراقبت ویزه تشکیل دادیم که یکی سرم رو بگیره یکی دست امیرو و من امیرو و یکی بالش تکیه گاه منو که اگه از کوهم بود افاغه نمیکرد، کمرم درد میکرد انگار شکسته بود.

خلاصه تا ساعت 7 دووم اورد ( با تزریق امپول و مسکن) و سر پام خوابید و ساعت هفت بی تابی هاش شروع شد دیگه کاملا بی اعتماد شده بود و نمی دونست مرحله بعدی بلاهایی که امروز با همدستی خانوادش و کادر بیمارستان سرش اومده چیه، خلاصه اینقدر گریه و گریه کرد تا با مسئولیت خودمون مرخص شد اون شب مادری و خاله سمیه هم اومدن خونمون و پسری درد داشت و زیاد هوشیار نبود  و فردای اون روز ساعت 11 با فریاد میتونم راه برم توجه همه رو به خودش جلب کرد در کل بچه صبور و فهمیده ای بود از بانداژ و پانسمان و خون و بخیه ترسی نداشت فقط گاهی با شروع دردش ناله میکرد.

و یک هفته گذشت و دیروز برای حسن ختام این هفته پر از درد و استرس با هم رفتیم پارک و باغ پرندگان و دلی از عزا درآورد و خوش گذروند .

ارمغان این عمل رها شدن امیری بود از بند پنپرز ، آخه از ترس برش شکمی که داشت سعی کردم پنپرزش نکنم تا زخمش زودتر خوب شه و الحق که خوب همکاری کرد و دیروز بسته پنپرزش رو گرفته بود و تو عالم خودش میخوند

پنپرزمو انداختم دور                                 

پنپرز سنگین و ناجور

  چقد خوبه آزادی

وقتی نباشی مجبور

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

همیشه بعد از حل مشکلاتم فکر میکردم که مهمان خدا هستم اما امروز حس میزبانی خدا رو دارم، حس میکنم خدا مهمان خونه ماست.

خدایا شکرت به اندازه تمام ذرات تشکیل دهنده هر دو جهانت شکر

به اندازه تک تک سلول های آسیب دیده تن خودم و خانوادم شکرت

به اندازه بزرگیت شکرت

و یا علی چه براندازه توست شعر زیبای

تو را «المؤمنون» محتاج ذكر است

كه مصحف را كلامت آفریدند

 

نبوت گر چه شد پیش از امامت

تو را پیش از امامت آفریدند

 

مبادا سینه از شوق تو خالى

امیرالمؤمنین مولى الموالى

امیر محمد یه عمل کوچولو داره که یه خاطره بزرگ از هجوم دلواپسی در ذهن منو به زیر خاکستر خاموشی میکشونه خدایا شکرت بخاطر اون همه خبر سلامتی در جواب ام آر آی امیر محمد

وشکرت بخاطر آرامش نسبی که در خونه ما برقرار کردی، بخاطر سلامت خواهر برادارام و خانواده هاشون و پدر و مادر دلسوزم شکر.و بخاطر اینکه میدونم مشکل دایی جان رو هم به زودی زود و به بهترین نحو حل میکنی شکرت.

دستان من اگرچه در جیب محصور غم است، اما همیشه قامت بسته دعای نظری از تو به ماست.که همان یک نظر کفایت است.

ممنونم که یکبار دیگه خودت رو به ما شناسوندی و منت گذاشتی و مهمان ما شدی.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!

ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم!

آن روزها، سایه‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب، لرزش دستانت را در امتداد قامتی تکیده می‏ریزد.اما چون کوه استوار .

دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.

این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات هم‏معنی، کنار هم چیده شده‏اند. یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر، ترجمه علی علیه ‏السلام است.

ولادت با برکت حضرت علی (ع)، مولی الموحدین مبارک باد.

یا مولانا ادرکنی، الغوث، الغوٍث، الغوث، الساعه، الساعه، الساعه

پدر جان روزت مبارک و سرشار از شادی باد
از طرف من و امیر محمد


 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

نمیدونم چی باید بنویسم، دستم خسته نیست شاید به اندازه تمام روزهای زندگیم بتونه بنویسه اما ذهنم خسته است. فکرم خسته و بیماره!

این وبلاگ امیرمحمده تو ابهامش موندم که جاش هست عقده هامو به یه صفحه از واقعیت این دنیای مجازی بریزم یا نه؟هست یا نیستش رو نمیدونم خیلی وقته نیومدم اینجا چون فکرم داغون بود و حوصله حتی اینجا رو نداشت و الان افکار دیوانه من منو با خودش کشوند تا اینجا اونم کشان کشان و خراش دیده

این روزا مشکلات با هجوم وحشیانه اش به افکارمون امان ازمون بریده و من مشکل خودمو فراموش کردم از غصه مشکلات دیگری و اونا هم همینطور.

امیرمحمد نیاز به عمل جراحی داره اینو سونو گرافی با یه ضربه محکم تو دهنم کوبیده و منتظر نوازش جواب ام آر آی هستم ، دارم محبت و لطف خدا رو گدایی میکنم تا ببینم دست کرمش چقدر جوابگوست.

لحظه های غریبانه خودم و امیر محمد رو تو یه شهر غریب فراموش کردم لحظه ای که امیر آنژیوکت رو تو دستش گرفته بود و براش آواز میخوند و فکر میکرد الان مثه ساعت میبندند رو دستش و نمیدونست قراره تو رگ خودش و تو قلب مامانش فرو بره، لحظه ای که با تزریق ماده بیهوشی خیالم از بابت امیر و چشمای وحشت زده اش راحت شد که دیگه نمیفهمه چی سرش میاد، لحظه ای که پرستار سراسیمه اومد دکتر بیهوشی رو صدا زد و من داشتم میمردم اما حتی حوصله اشک و دعا و دنیا رو نداشتم. لحظه ای که متوجه شدم پسرم تو دستگاه به هوش اومده و از ترسش اینقدر گریه کرده که خلط گلوش تا مرز خفگی اونو پیش برده و دوباره بیهوشی و لحظه ای که منو صدا زدن و پسر بیهوشم  رو تحویلم دادن و نیم ساعت انتظار برای بهوش اومدنش. تو ذهنم ذکر صلوات میگفتم اما رو زبونم نمیدونم چی میچرخید.و تا الان و نمیدونم تا کی استرس پاسخ ام آر آی.

اینا همه فراموشم شد وقتی قطره قطره غم از چشمان مادرم رو قلبم چکید و دیدم اونم مثل من نگرانه وقتی نگرانی کل خانواده مو دیدم که نمیدونن این وسط غم کی رو بخورن.

فقط اومدم بگم یاعلی، یا علی، یاعلی

و ازش بخوام غم و غصه رو از رو دل هممون ورداره به برکت شب تولدش سلامت و خوشدلی به پدر و مادر و خواهر و برادرام بده که این روزا جز به خدا و الطافش فکر نمیکنن و هیچوقت ناشکرش نبودن

میخوام از ته دلم دو رکعت نماز حاجت  به دستور امام رضا بخونم با نیت برقراری ارامش به زندگی هممون به نیت برطرف شدن مشکلاتی که الان مثه یه خیل سرباز ناوارد جلو چشمام رزه نابسامانی دارن به نیت سلامت و حل مشکلات دایی ها و خاله های امیر به نیت مادری و آقایی و بعدش سلامتی امیرمحمد.

نمیدونم اگه عمری باشه بعدش میام و چی مینویسم اما دلم روشنه مثل یه آیینه که وقتی میشکنه هزار تا آیینه میشه دلم هزار تا آیینه است که توش قدرت خدا و لطف ائمه اطهار رو میبینم. دلم روشنه به روشنی باوری که به الله اکبر دارم به روشنی باوری که به لا الله الا الله دارم و به روشنی باوری که به استجابت دعای مادر دلشکسته دارم

خدایا اگه من بعنوان یک مادر سهمی از بهشتت دارم به قیمت آرامش و سلامتی کسانی که مدنظرم هستن میفروشم. یا ببخش یا بخر

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

از دیشب امیری با وعده و وعیدهاش منو دلخوش کادویی که قراره بهم بده کرد. هر چند دقیقه می اومد بوسم میکرد و میگفت عزیزم میخوام برات کادوی مادر بخرم وایسا از بابام پول بگیرم الان شبه اگه بریم بیرون هاپو ما رو میخوره ، اول باید بخوابیم صبح که شد و خورشید خانم باهامون بای بای کرد میریم مغازه آقا رستمی(سوپر مارکت) هر چی خودت خواستی برات میخرم.

خلاصه صبح شد ساعت 9شد 10 شد 11 شد و این حسن کچل ما غرق خواب بود( ناگفته نماند که ساعت 3 نیمه شب منو بیدار کرد و گفت غذا میخوام و فقط ماکارونی باشه و با عجز و التماس به کره و مربا راضیش کردم با دسر هندوانهچشمک و تا شش صبح یه قصه که چه عرض کنم سریال بی سر و ته برام تعریف کرد اینجوری بود که خواب موند) و ساعت یازده بیدار شد چشماشو مالید و با هیجان گغت صبح شده؟ آفتاب درومد؟ گفتم آره

گفت پاشو بریم تو خیابون اما پیداده ( پیاده) چون میخوایم قدم بزنیم و شادی کنیم و برات مادر بخرم که کادو باشه خلاصه با اصرار بابایی افتخار داد که تو ماشین بشینه و جلو سوپر مارکت آقای رستمی نگاه معناداری به من و به پولایی که دستش بود کرد و به اشارت ابرو بهم فهموند که الان وقتشه

پیاده شدیم و امیر تا داخل مغازه دستاشو دور گردن من حلقه زده بود و سر و صورتمو می بوسید و می گفت عروسکم مادرت مبارک الان هر چی بخوای برات میخرم.

تا اینجای کار به خوبی همه چی پیش رفت تا اینکه به دم درب مغازه رسیدیم و ادامه داستان

رفتیم تو و ایشون بدون اعتنا به خواسته من یه لپ لپ و یه توپ و چند تا کیک و چند تا بستنی برداشت و گفت توی لپ لپ النگوئه مال خودته ولی پامون که به ماشین رسید و درخواست مجوز کردم که توشو ببینم گفت نه نه مگه نمیدونی الان درشو باز کنیم میریزه رو زمین کف ماشین کثیفه ، گفتم باشه رسیدیم خونه آقایی و گفت بستنی هامو بذار یخچال واسه فردا، کیکمو بذار بعدازظهر بخورمش و بیا با توپم بازی کنیم ( ضمیرملکی جملاتشو دقت دارین که؟ یعنی همه مال خودشه و من هیچی دیگه) موند لپ لپ گفتم اجازه میدی لپ لپمو باز کنم گفت نه مگه نمیدونی اگه بازش کنم دیگه زود تموم میشه ندارم اصلا لپ لپ مال نی نیاست آدم بزرگ که ربطی نداره از این چیزا

و اين جا بود كه فهميدم پنبه دانه فقط تو خواب شتر نیست تو بیداری ادما هم یه روزی، یه جایی یه نقشی داره و پامو جمع کردم که تا حد گلیم خودم پیش بره نه بیشتر

 خلاصه اینم داستان کادوی روز مادر پسری به مادرش،  دردم اینجاست کههنوزم نمیدونم تو اون لپ لپ چی هست بقول مادرم گفت به نام تو و به کام خودش، بی دردسر و بی مخالفت خرید امروزش رو انجام داد

اینم یه نوعشه دیگه همین که یادش بود امروز روز مادره ازش ممنونم
چاره دیگه ای هم ندارم باید ممنون باشم تا اموراتم بگذرهاوه

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

 

 

  امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.
بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و می دانم کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.

خدایا جایی بالاتر از بهشت سراغ داری؟ برای زیر پای مادرم میخواهم امروز روز اوست.

مادر مهربانم ببخش که جوانی ات را با بچگی هایم پیر کردم.

و بخاطر تمام فداکاری هایت از طرف خودم و امیر محمد تشکر میکنم.

روزت مبارک، تنت سالم و دلت شاد

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 2 ارديبهشت 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

یه مطلبی هست که تا امروز تو نوشتنش مردد بودم

بنویسم یا ننویسم؟ امروز تصمیم گرفتم بنویسم نمیدونم اگر عمری باشه و روزی امیرمحمد این پست منو بخونه چی فکر میکنه؟ اصلا نمیدونم احساسات امیرمحمد تو بزرگسالی چطوریه؟

به هرحال روز شهادت فاطمه زهرا(س) مطابق معمول هرروز، ما خونه آقایی بودیم و من داشتم شله زردی رو که هرسال میپزم درست میکردم ، امیر خیلی به پر و پام میپیچید از خواهرم خواستم سرگرمش کنه اونم که داشت درس ادبیاتش رو میخوند امیرو صدا کرد بره پیشش

حینی که داشتم شله زرد رو هم میزدم اونارم نگاه میکردم نه تنها من همه اونایی که تو آشپزخونه بودن فقط توجهشون معطوف این دو نفر بود، خلاصه امیر به تصاویر هر درسی دقت میکرد و میپرسید این نوشته چی؟ و خواهرم براش توضیح می داد و میرفتن صفحه بعد تا اینکه به درسی رسیدند که توش شعر ایرج میرزا بود

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

تصویر یک مادر نگران و پسری که زمین خورده بود و قلبی که از دست پسر افتاده بود امیر پرسید این چی نوشته؟

خواهرم گفت : این یه پسره است که قلب مادر خودش رو درآورده

که چشمتون روز بد نبینه امیرمحمد صورتش عین گچ سفید شد و از جاش پا شد عقب عقب چند قدمی ورداشت و بعد زد زیر گریه حالا گریه نکن و کی بکن و با صدای سوزناک و بغض آلودی میگفت پسر بدیه دوسش ندارم بی تربیت خوب مامانش گناه داره و به من میگفت مامانم بیا پیش من

دویدم بغلش کردم سرشو گذاشت رو کتفم و زار زار گریه میکرد که مامانم دوست دارم قلبت کجاست؟

خلاصه با هیچی آروم نمیشد آقایی میگفت عزیزم کسی قلب مادرشو در نیاورده امیر میگفت چرا چرا درآورده من خودم دیدمش و اشک عین سیلاب از چشاش میریخت یه وقت دیدم هر کسی سر جای خودش داره گریه میکنه و سعی داره اشکاشو پنهان کنه منم یکی از این آدما بودم

خلاصه به زور ساکتش کردیم و گفتیم امیر خاله شوخی کرده این پاستیله شکل قلبه از دست پسره افتاده میگفت پس چرا مامانش گریه میکنه گفتم چون خونه رو تازه تمیز کرده و پسره داره توش آشغال میریزه ساکت میشد چشماشو میمالید با دقت نگاش میکرد و میگفت نه به خدا قلبه پاستیل نیست و دوباره شروع میکرد خلاصه با وعده و وعیدای پر مایه و بیرون بردنش از خونه ساکتش کردیم. میگفت این کتابو بندازید دور چون قلب منو شکسته

و شب تو رختخواب میپرسید مریم اون پسره که قلب مادرشو درآورد الان کجاست؟

میگفتم نمیدونم عزیزم چرا می پرسی میگفت میخوام بزنمش دلم واسه مامانش میسوزه و باز گریه میکرد میگفتم عزیزم اون قلب نبود اصلا قلب آدما تو سینشونه در نمیاد میگفت چرا در میاد خودم دیدم و...

تا جایی که بلند شدم واسش تلوزیون رو روشن کردم که با این افکار نخوابه

گاهی واسه گول زدن خودش میگفت مریم راس میگی اون پاستیل بود که شکل قلبه و بعد از تایید من میگفت ولی بخدا قلبش بود و باز برمی گشتیم سر جای اول

چند روز پیش یه دوستی حرف قشنگی زد که خیلی جای فکر کردن داره گفت: یه مادر چند تا بچه رو همزمان سالها نگه میداره و تر و خشکشون میکنه و چند تا بچه نمیتونن چند روز یه مادر بدون زحمت رو تحمل کنن

نمیدونم آینده ما و بچه هامون چی میشه اما این حس شفقت امیر تا عمر دارم برام کافیه و اگر مقدار ناچیزی زحمتشو میکشم و بقیه شو مدیون مادر و خانواده م هستم ، به اندازه تمام سلولهای بدنم براش نگرانم و با هرثانیه از گذر عمر یک عمر دلتنگش میشم و تا لب گور میرم

میخوام بگم امیر اگر کوچکترین کار بی ارزش و ناچیزی برات کردم به عشق بودن تو بوده نه به طمع جبرانش در آینده منتی ندارم و انتظاری نیست جز عاقبت به خیری تو

این حس زیبای تو با تمام غمی که روی دلمون ریخت اما امضای مهرته که رو قلب من حک شده تا جایی که این قلب میتپه و برای تو میتپه عزیزم

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 31 فروردين 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

 

سال جدید از راه رسید. امیرمحمد با درک بیشتری از بهار نسبت به سال قبل به استقبال رفت. ما که تا لحظه آخر اداری روز بیست و هشتم سر کار بودیم و همه خریدهامون مونده بود واسه دوروز آخر پایانی سال با استرس شلوغی خیابونها و اصرار گل پسر به همراهی مون تو بازار همهمه شب عید روانه خیابون میشدیم و امیر محمد با نهایت سرور و شادمانی از گوناگونی بازار و خیابونا لذت میبرد و تاکید میکرد که دیگه بی خیال کار و اداره بشیم و هر روزمون رو در معیت ایشون به خیابون گردی بگذرونیم

قبل از تحویل سال ازش خواستم که با هم سفره هفت سین رو بندازیم( میخواستم کلاه سرش بذارم که تحت نظرم باشه و ازش غافل نشم) کلاه سرم رفت و روانیم کرد تا من میرفتم واسه یکی از اقلام هفت سین پسرک ترقه و موشکش رو میذاشت سری بعد که ترقه و موشک اونو میبردم و با یه سین دیگه برمی گشتم تفنگ و فشنگش رو گذاشته بود کبریت و فندک، قاشق و چنگال و چاقو، جورابای نشسته خودش و بابش، چکمه های زمستونیش و....

خلاصه تو هر چند بار ترددی که یه سین می اوردم و یه قلم از ابزار توحش ( اونم رو سفره هفت سیییییییین) بر می داشتم موفق میشدم یه قلم از ان چیزی که مرسوم بود سر سفره بندازم

بعدش امیری بود و کت و شلوارش و خنده های اطرافیان و ذوق کردن خودش که فکر می کرد دیگه واقعا دوماد شده

و مهمون اومدن و مهمونی رفتن و پشت سر مهمونا گریه کردنش و به زور برگکردوندنش از مهمونیا برنامه عیدمون شد و دوربین فقط در محاصره دست های شکلاتی امیر بود و از قوزک پا و پیشونی افراد و در و دیوار و خیلی چیزای دیگه که واقعا نتونستیم هویتشون رو تشخیص بدیم ، رم دوربین رو پر کرد و مهلت نداد حتی چند تا عکس از خودش بگیریم تا چشش به دوربین میفتاد با جرقه شیطنت امیز برق چشاش میگفت نه نه نه من از شما میگیرم و بعدش گریه های سیل اساش کار خودش رو میکرد و در مقابل مظلوم نمایی ما واسه گرفتن دوربین  زود خاموشش میبکرد و میگفت آآآآ شارژش تموم شد.

سیزده بدرم باز تو باغ آقایی خودش رو قاطی بازی بقیه کرد بطوریکه تیم مقابل بخاطر مراعات کردن حال امیری و مواظبت کردن از اصابت نکردن توپ به بدنش پیه باخت پی در پی رو به بدنشون مالیده بودن و روی یه برد فرمالیته رو هم به چش ندیدن .

چند تا عکس هایی که با وعده و وعید  ازش گرفتیم میذارم

 

اینجا در حال حمله برای گرفتن دوربین بود چشمتون لحظه بعد از گرفتن این عکس رو نبینه

همه عکسا رو تو باغ آقایی گرفتیم

و اينم عكساي سیزده به در

اینجا که می گفت پیر شدم ، کمرم درد میکنه، نمیتونم راه برم

این زغال ها هم آثار به جا مونده از بساط جوجه کباب آقاییه اون موقع امیر هنوز پیر نشده بود و جوون بود هی باید با کتک از کنار آتیش جمعش میکردیم آخه جوون فعالی بود

         

      

            

            

 

         اينجا هم كه ادای حمید رو تو فیلم پنجمین خورشید درآورده ( عاشق ادا درآوردنه)

  

 

 

 

 

 

 

 

                

 

            

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 2 ارديبهشت 1392ساعت توسط مامان امیر محمد| |

امیرمحمد دوروزه تب کرده و تو این 48 ساعت من و خودش شب تا صبح نخوابیدیم دائم پاشویه اش کردم و قطره استامینوفن دادم و هر دو شب ، آخرشب کارمون به بیمارستان کشید ولی دکترا معتقدن یه ویروس جدیده و تا 4 روز تب داره ( تازه حداقلکلافه)و امروز که باز به متخصص زنگ زدم گفت اگه نمیتونی کنترلش کنی بیارش بیمارستان بستریش کنیم اما دلم نیومد این در عیدی وحشت لباس سفید پرستارا و دکترا و بوی الکل و بیمارستان رو به ذهن بچه فرو کنم . تصمیم گرفتم تا هر چی طول کشید با توکل به خدا بالا سرش بشینم و تبش رو کنترل کنم تا ان شاء ا... خوب بشه. البته زحمتش فقط مال من نیست مادری و بقیه افراد خانوادم هم درگیرن هم زحمت نگهداریشو دارن هم استرس این تب لعنتی رو.

دیشب تا صبح هذیون میکرد داشتم از ترس میمردم

میگفت اونایی که قهر کردن برگشتن اومدن/ پوست سوسکه رو کندن میخوان کبابش کنن/

تو شیمکم(شکمم) بخاری آتیش گرفته/ بعد دوسال و نیم به من گفت مامان

گفت مامان میخوام پیشت بمونم گفتم خوب هستی گفت اینا نمیذارن به زور دستمو میکشن( اینجاش که رسید واقعا داشتم می مردم)

الان یه کم بهتره و خدا کنه بهتر بشه البته روزا بهتر از شباست شب که میشه حالش بد میشه

دیروز که یه ذره بهتر شده بود از داییش خواسته بود لباسای دومادیشو واسش بپوشه( کت و شلواری که آقایی از مکه براش آورده) و وقتی پوشید گفت اگه دوماد بشم میخوام پریسا دایی جان رو بگیرم و اگه نی نی بیاریم میذاریم علی( یعنی اسمشو) قربون علیش برم من اما این نسل جدیدا واقعا سن براشون رقمه وگرنه فاصله سنیش با گزینه ازدواجش یکی دو سال نیستمتفکر

اینم عکس دومادی امیر

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1391ساعت توسط مامان امیر محمد| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com