از نگاه تا لبخند امیرمحمد

این وبلاگ هدیه لحظه های به یاد ماندنی از گام به گام رشد امیر محمد کوچولوست از دنیای بزرگ کودکی به دنیای کوچک بزرگسالی.

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

درباره وبلاگ مینویسم برای تو، امیر محمد جان، ثبت خاطرات تو در ذهن من است و بیان خاطرات امروز در فردا، تداعی امروزهای من و توست ،اما اگر روزی من نباشم شاید این بازی با حروف در صحنه مجازی اینترنت ،باشد که ناگفته های گفتنی را از جانب من پیکی باشد برای تو
www.mamaneamiri@yahoo.com

پیوند ها

این 4 نفر

هلیا و پریا

زهرا جون و دوقلوهاش

مرد کوچولوهای مامان و بابا

شکلک های داداشی ناز

دینا کوچولو

مامان ندا و دو قلوهاش

بزرگمردان کوچک

حنانه و حانیه

مادرانه های من ، کودکانه های تو

مطالب اخير

ظرف زندگی

اوقات سردرگمی

ناگفته ها

روزهایی که گذشت

ماجراهای امیر وجوجه پر سبزش!

به لطف خدا فوق قبول شدم.

خدایا شکر، خونه خریدیم

ماه رجب و روز پدر مبارک

16/8/89

سفر به مشهد

امیری و اصفهان

روز مادر مبارک/ سال93

انرژی مثبت تو خالی

امیر به روایت تصویر با شرح اندک

سال93 مبارک باد.

امير و عشق اسب

سرباز کوچک عاشورا

تولد سه سالگی

دومین سفر امیری به شمال

امير و رويدادهای جاری

پیوند های روزانه

شکلک فانتزی

شکاک های برفی

شکلک جدید

ش ک ل ک

شکلک چرخنده

دوست داشتنی

الان چه حسی داری؟

دینا کوچولو

آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 89 نفر
بازديدهاي ديروز : 20 نفر
بازدید هفته قبل : 223 نفر
كل بازديدها : 70740 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

امیرمحمد جان

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی

موضوع :

سه شنبه 7 شهريور 1391 |

ظرف زندگی

اومدم تا بنویسم ولی نمی دونم از چی و از کجا؟ یا از کی؟

نمی دونم از کی نیومدم و چیا رو ننوشتم تنها چیزی که می دونم اینه که از مهر ماه سرم با درس و مشق دوباره گرم شده، فقط گرم شده ولی چیزی از بار سنگین ابهامات رو مغزم رو کاهش نداده، خدا روشکر حالم بهتر شده اما دکتر می گفت باید استرس نداشته باشم تا خوب بشم اما مگه میشه؟ هر نفس من به یه استرس جدید بنده و فکر می کنم واسه همه همینه

امروز دوستی حرف قشنگی از قول حق تعالی زد می گفت خدا گفته "من به هر بنده ای که دارم طوری نگاه میکنم که انگار فقط همین یک بنده رو دارم اما بنده یه جوری رفتار میکنه که انگار همه خداشن بجز من "

واقعا هم همینه حتی اگه قلبا هم توکل به خدا کرده باشیم اما در ظاهر خودآگاه و ناخودآگاه دنبال بنده ش می دوییم بنده ای که اونم بنده است نه چیز دیگه ای و بخاطر یک سری عرض ها و صفات اکتسابی واسه ما خاص شده!!!

خدایا ببخش ما عادت کردیم به چیزایی متوسل بشیم که میبینیمشون و دستمون بهش میرسه یادمون رفته که همه جا تو هست تو دلمون ، دست ما از تو کوتاه نیست ببخش اگه توکل کردیم و توکل نبود.

تو این مدت 16 آبان اومد و رفت و محرم بود و نشد واسه امیر جشن تولد بگیرم و دیگه اینکه طی شیطنتی که با پسرعمه ش داشت افتاد و سیخ کبابی رفت تو سرش و کارش به بخیه کشید و موقع بخیه کردنش من غش کردم 7 آبان بود که واسه دیدن دوقلوهای عمش که تازه درگیر دنیا شدن رفته بودیم .

و یک روضه که بعدازظهر تاسوعا واسه حضرت ابوالفضل گرفتم و به ام البنین و فاطمه زهرا قول دادم که هرسال هر روزی که تونستم در طول دو ماهه محرم و صفر با هر چی که در توان داشتم واسه پذیرایی و هر چند نفری که تونستم جمع کنم و پای سفره عزای پسرشون بنشونم .

چند روزیه بخیه سر امیرو باز کردیم و راجع به یک مساله پر از استرس به آرامش رسیدم  اما انگار مغزم قضایا رو دیر میگیره چون بعد برطرف شدن استرسم تازه حالم بد شده و پانیک لعنی یقه مو محکم گرفته و دست از سرم بر نمیداره اما قول دادم به خودم و بخدا که باهاش بجنگم و نذارم غلبه کنه.

از یه دکتر شنیدم که گفت مشکل شماها اینه که زمان حال رو گذاشتین و یا به گذشته فکر می کنید که چی شد و چی کشیدیم و یا آینده رو پیش بینی می کنید و طبق اوهامات خودتون مضطرب میشین پس شما کی میخواید از زندگی چند روزه تون لذت ببرید؟

حرف خیلی قشنگی بود وقتی بهش فکر میکنم میبینم یه بمب انرژیه که میتونه تمام غصه ها رو متلاشی کنه  تو گذشته همه آدما غصه و سختی هست چون اگه نبود که آدم نبودن خدا تو قران گفته خدا رو برای سختی افریدم اما گفته به همراه هر سختی ارامشی هست و ما هیچوقت اون آرامش رو ندیدیم از بس که اون سختی رو واسه خودمون گنده کردیم.آینده هم هنوز نیومده بهتره بهش فکر نکنیم هر چه پیش آید خوش آید اگه بد اومد انسانیم و در معرض ابتلابه امتحان الهی و اگه خوب اومد نوکرشم هستیم

الان که فکر می کنم میبینم ظرفی که خدا واسه زندگی من و اطرافیانم قرار داده خالی نیست پره از الطاف و کرم و رحم خودش اگه یه مقداریشم خالیه بخاطر اینه که انسانم و برای سختی آفریده شدم و خدا این ظرفیت رو در وجود من دیده و بالاخره خودش نوعی توجه خداست به بنده اگه این ظرف پر بود جایی واسه خدا تو دل من باقی نمی موند اون قسمت خالی لیوان یا هر ظرف دیگه تو زندگی من جای خداست که چقدر کمه!

خدایا ممنونم که اگر غصه دادی اما در نهایت تاریکی شب طلوع سپیده رو بهمون هدیه دادی و ما زود فراموشمون شد که شبی داشتیم و الان روز شده

ممنونم  خدا، ممنونم.

موضوع :

چهارشنبه 28 آبان 1393 |

اوقات سردرگمی

احساس می کنم گم شدم! همه جا هستم و هیچ جا نیستم

خیلی وقته نیومدم اینجا، تو این مدت یه پام تهران و یه پام شهرستانه . دو روزی که تهرانم همش با فکر امیر و استرس اون سپری میشه و چند روزی که شهرستانم بیشتر اوقاتم تو اداره است و فعالیت های اداری و شبا هم که به تکالیف و مطالعه درسی می رسم.

حسم رو قبل از گم شدن خودم گم کردم . واقعا نمی دونم چه حسی دارم  خوشحالی و ناراحتی و امید و ناامیدی مثه بازار دست فروشا تو یه سبد و تو ذهنم تلمبار شده همه به یه قیمت و یه دل که یه سر و هزار تا سودا داره

استادمون میگفتن ازدواج چیز خوبیه و در کنار ادامه تحصیل باید باشه میگفتن اگه فقط یک هدف رو بگیرین و بقیه اهداف زندگیتون رو رها کنید به مقصد نمی رسین و خبر نداشتن که الان مشکل من تداخل شرایط زندگیم و اختلال در اهدافم هست کاری که ثابت نیست و نمیشه اسمشو استخدام گذاشت ، تحصیلی که نمی دونم عاقبتش چی میشه و خونه ای که صاحبش وقت نمیکنه ببینه برقراره یا نه و از همه مهمتر فرزندی که تو این 4 سال یه دل سیر مادر ندیده و نمی دونم کدومش رو باید قربانی کدوماشون کنم و چجوری همه رو با هم داشته باشم فقط توکل به خدا منو تو مسیر یک جاده بی انتها و شاخه شاخه گذاشته که فعلا تابلوی راهنمایی براش نیست جز گواهی دل به لطف خدا.

از همه اینا گذشته فکر می کنم حالا که خدا لطف کرده و علاوه بر کمکش تو موفقیتم در کنکور ارشد، و همکاران و پدر و مادر و برادر و خواهر دلسوزی بهم داده اگه از موقعیت استفاده نکنم کفران نعمت کردم.

چند روز پیش بابای امیر یه حرفی زد که نمی تونم توصیف کنم فقط واسه یه لحظه چه حسی بهم دست داد گفت وبلاگ امیر بی رونق شده! یهو فکرم منجمد شد و شخصیتم مسخ شد نمی دونم  چه تاثیری تو روحیم داشت و ناخودآگاه من چه برداشتی از این حرف کرد فقط می دونم واسه یه لحظه تو دنیایی از سرگیجه غوطه ور شدم یعنی تا این حد وقت برام تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟

16 آبان امیر 4 ساله میشه و تولدش مقارن میشه با ایام محرم. بهش قول دادم تا قبل از محرم براش یه جشن مختصر تولد بگیرم از هفته پیش قرارمون  بود امشب براش بگیرم که چند روزه فکرم رو به یه استرس جدید اجاره دادم تا خدا چه خواهد.

 

موضوع :

پنجشنبه 24 مهر 1393 |

ناگفته ها

اوایل شهریور رفتیم مشهد، نذز کزده بدم امیرو ببرم و حالم که خوب شد در اسرع وقت برم پابوس آقا موقع رفتن اومدم یه صفایی به سر پسرم بدم که چشمتون روز بد نبینه موهاش شد حکایت یکی بود و یکی نبود و دایی جان زحمت کشید تو اراک بردش اصلاح( ایندفعه این کلمه اصلاح واسه شرایط کله امیر واقعا برازنداه بود) چون جز اصلاح کاری نداشت .

خیلی حرفا واسه امام رضا داشتم اما همیشه میشم مصداق اون شعری که میگه" گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم .... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"

اونجوری که مورد انتظارم بود سفره دلمو براش باز نکردم اما مطمئنم که منو از اجابت دعاهای در دل پنهانم بی نصیب نمی کنه امیرم خیلی خوشحال بود فقط یه روز که انتظامات دم در منو گشتن خیلی بهش برخورد و دلش شکست فکر کرده بود به من مظنون شدن و میگفت مامان من دزد نیست و گریه می کرد و تو سر خودش و من و اون خانم مامور و معذور میزد و هر چی میخواستن براش توضیح بدن هیچ عذری رو نمی پذیرفت بهش میگفتن همه رو میگردیم میگفت من به همه کاری ندارم ولی کسی حق نداره مامان منو بگرده و می گفت دیگه با شما و امام رضا و کفترا قهرم خلاصه که هیچ کس نتونست توجیهش کنهخسته

روز آخری هم که تو مشهد پای خاله صدیقه شکست تا رسیدیم شهرمون بردن گچش گرفتن و دو روز بعد امیری مریض شد و رفت زیر سرم و آمپول دکتر می گفت آب آلوده خوردهسوال

شانزدهم شهریور زادروز امیرمحمد یادم بود اصلا این تاریخ بصورت اتومات انگار وقتی میرسه بوق میزنه که من برم استقبالش اما درگیر ثبت نام دانشگاه بودم و فکرم درگیر امیری و دوری از من، آخه قراره سه وز در هفته من تهران باشم و امیر خونه مادری و سه روز دیگش من دو شیفته سر کار باشمدلشکسته

چه میشه کرد من به عشق پیام نور و مجازی درس خونده بودم و زیادم نخونده بودم و خدا نعمت روزانه رو به من ارزونی داشت فکر میکنم حالا که روزانه دانشگاه تهران قبول شدم که نهایت آرزوی هرکسی میتونه باشه اگه نرم کفران نعمت کردم از طرفی امیر رو نمیتونم ناراحت ببینم البته ناراحتیش رو که من نمیبینم اما تعریفشو حتما میشنوم.

کاش واقعا می دونستم امیر یه روزی اگه بزرگ شه چه نظری راجع به کار من داره اگه برم یه روزی افتخار میکنه ه رفتم؟ یا اگه نرم حسرت میخوره که نرفتم؟ یا منو یه مامان سنگدل و بی رحم و خودخواه می ذونه؟

کاش احساسات کودکانه ش مانع نبود تا حرف دلشو به مثابه یه آدم عاقل و بالغ میشنیدیم و اطاعت میکردم، کاش می دونستم با رفتن من امیر مستقل بار میاد یا اینکه بخاطر دوری از من عقده یا کمبودی تو زندگیش حس میمنه

خدایا پناه بر تو خواهش میکنم این مسیرو برای من هموار و برای امیر آسوده خاطر کن

اینجا چند تایی از عکسای امیرو میذارم

 

 

موضوع :

پنجشنبه 20 شهريور 1393 |

روزهایی که گذشت

امروز 16 مرداده، بازم یه شانزدهم دیگه باری از افسردگی های منو به دوش گرفت هر چند واسه یه روز کوتاه، امیرمحمد 16 آبان 4 ساله میشه نمی دونم ذوق بزرگ شدن امیرمحمد رو تو دل تنگم جا بدم یا با غصه تحلیل رفتن بی جهت اعصابم ذوب بشم.دارم فکر میکنم یه آدمی که تو ساحل نشسته چقدر در خیس شدنش با یه موج عصبانی دریا مقصره؟باید فاصله شو از دریا دورتر کنه/ اینم حرفیه اما اگه تو ساحل میخکوب شده باشه چی؟ خیلی وقته به وبلاگ امیر سر نزدم تو این مدت سوار بر سیب سرنوشت معروفی که از آسمون تا زمین هزار بار میچرخه بودم یه روز خوب و یه روز بد خوب بودنش بخاطر لطف خدا و بد بودنش بخاطر کم لطفی بنده هاش بود که بر خلاف عهدم با خدا هیچ وقت نمیبخشمشون چون نیکی از حد گذشته منو به خیال بد گرفتن من کارمو برای حقوق و جاه و منصب نمیخوام آرامشی توش می دیدم که سراب از آب درومد و کسانی رو که این آرامش رو11 ساله از من سلب کردن نمی بخشم. تو این مدت نیلا به دنیا اومد و تنوع تازه ای به زندگی هممون بخشید امشب قراره دایی ابراهیم یه گوسفند براش عقیقه کنه ان شاء الله مورد قبول خدا بشه و نیلا رو زیر سایه پدر و مادرش عمر طولانی و باعزت بده. حال من یه کم بهتر از قبل شده اماعین همون سیبی که حکایتش شد یه روز خوب و یه روز بهتر و یه روز بد و یه روز بدتر .

موضوع :

پنجشنبه 16 مرداد 1393 |

ماجراهای امیر وجوجه پر سبزش!

ماجرا از اونجا شروع شد که یه شب همه با هم رفتیم عیادت زن داییم که دستش شکسته بود، و پسردایی ام واسه سرگرم کردن امیر رفت مرغای عشقی که داشت آورد و اینکارش بدون هماهنگی بود  تا چشم ما به مرغا افتاد ختم ماجرا رو با گریه و جیغ و داد امیر واسه بردن این پرنده های زبون بسته پیش بینی کردیم مطمئن بودم اون لحظه همه کسانی که با امیر و علاقش به حیوانات و پرنده ها آشنایی داشتن همه به یک چیز فکر میکردن و اون دردسر رفتنمون بدون پرنده ها یا خداحافظی پسر داییم با پرنده هاش بود و با پچ پچ هایی که شکل گرفت مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده خلاصه لحظه رفتن رسید و گریه های امیر زهره تو دل پسر داییم آب میکرد که خاله صدیق با قول خریدن دو تا فنچ براش متقاعدش کرد که دست خالی با ما بیاد خونه

خلاصه اون شب گذشت و فرداش  که ما رفته بودیم دیدن چند تا کربلایی امیر خاله و دایی رو راهی بازار پرنده فروشها کرده بود رسیدیم خونه و از ماجرا خبر دار شدیم مادری گفت زنگ بزنم به دایی جون یا خاله صدیق و بگم یه جوجه براش بخرن( آخه با اطلاع از سابقه ای که داشت می دونستیم این جوجه های رنگی زیر دست امیر عمر پایداری ندارن و تحمل چند روزه میخواد) خلاصه زنگ زدیم و توافق شد و یک ساعت بعد امیر با یه جوجه هیکلی وارد خونه شد  چشمتون روز بد نبینه که این جوجه پاش که به خونه رسید خوشی هاش فقط براش شد خاطره و دیگه خیری ندید تا......

خلاصه این جوجه تا به امروز سه هفته میشه که عمر اضافه از خدا گرفته وسه هفته با اشد مجازات زندگی کرد. سر سفره باید برنج و خورش میخورد از شربت و میوه و تخمه و هیچی براش کم نمیذاشت. در مواردی دیده شده بود که امیر حشرات رو میکشه و میاره خدمت جوجه که بخوره اما این جوجه بدبخت باید از وقتی که امیر از خواب بیدار میشد میخورد و میخورد تا وقتی امیر بخوابه

هر کس هر جا می رفت پشت سرش گریه میکرد و بعد از متقاعد شدن طرف برای بردن خودش یه بکش بکشی هم واسه بردن و نبردن جوجه رخ می داد و نهایتا جوجه رو هم با خودش میبرد تو مهمونی تو گشت و گدار و... جوجه هم شده بود عضو ثابت خونه

یکی باید مترصد میموند که تا کار امیر با جوجه تموم میشد فوری ببره دستاش رو بشوره اما کار به جایی رسید که جوجه موقع خوابیدن خروپف میکرد( بخاطر اینکه گاهی امیر از ناحیه گردن میگرفتش و جابجاش میکرد و آسیب دیده بود) و بدن امیر کامل کهیر زده بود که احتمال میره بخاطر دست زدن به جوجه باشه

خلاصه یه شب اس ام اس بازی و مخفیانه من و دایی ابراهیم به نقشه ای منجر شد و اون اینکه جوجه رو یه روز تو سلول انفرادی دور از دید و دسترس امیر بذاریم و بگیم جوجه از دستت فرار کرده و مامانش اومده نجاتش داده که اگر کنار اومد فبها و اگر فایده نداشت دوباره روزمون رو از نو آغاز کنیم.

که خوشبختانه نقشه مون گرفت و با یه روز دلتنگی امیر واسه جوجه ش همه چی به روال عادی برگشت و جوجه رو هدیه کردیم به محمد عمو هوشنگ که رفتار معقولانه ای با جوجه ها داره.

عذاب وجدان داشتم بخاطر دروغی که به امیر گفتیم و بخاطر دلتنگی امیر دیشب می گفت مامان خدا کنه خواب جوجم رو ببینم که بدونم کجا رفته برم دنبالش و من می دونستم جوجه کجاست ولی بخاطر سلامت و بهداشت خودش مجبور بودم عذاب بکشم و دم نزنم.

با اسپری رنگ سبز رو پرای جوجه ش رنگ زده بود و می گفت هر وقت گم بشه سریع پیداش میکنم دیشب رفته بود بقول خودش تو پیلوت واسه بازی با جوجه و بعد اومد با خنده تلخ پر از گریه ای گفت یادم رفته جوجم منو تنها گذاشته و رفته رفته بودم باهاش بازی کنم و براش کیک ببرم یادم افتاد که دیگه نیست و بغضی که تو گلوش بود دل منو هزار بار شکوند. شب امیر خواب بود و من بین ابهامات درستی و نادرستی کارم از بعد روانشناسی کودک و حتی انسانیت دست و پا می زدم.

اینم عکس امیرو جوجه ش  پشت دیوار خونه آقایی ،در حالیکه داره بزور بهش خیار میده سر و وضع امیر با موهای بلند و کثیفش بخوبی نشون میده که  تارک دنیا شده و فقط محو نگهداری از این جوجه بوده اینطور نیست؟

البته اسباب کشی و نظافت و درگیری ما با خونه جدید هم یه دلیلشه که ان شاء الله بزودی واسه کوتاه کردن موهاش و اقدامات بعدی اقدام میکنیم

فقط یه مسئله هست که قراره واسه خونه جدید یه گوسفند قربونی کنیم و مطمئنا باید یه جوری باشه که امیر چشمش به گوسفند نخوره وگرنه باید زندگی با ذلت رو در عوض مرگ با عزت از امیر بگیره

 

 

موضوع :

دوشنبه 19 خرداد 1393 |

به لطف خدا فوق قبول شدم.

بعضی وقتا، خیلی فکرا تو سر ادمه و خیلی حرفا تو دلشه ، بطوریکه سر آدم شلوغه در حینی که بیکار نشسته و دلش پره ولی تنگ نیست بازم واسه لبریز شدن جا داره در حد یه دریا یا یه اقیانوس.

گاهی فکر میکنم حروف الفبای فارسی کفاف بیان چیزایی که تو ذهن آدماست نمیده و بهتر بود مثل کشورچین یک عالمه حرف داشته باشیم ، بعدش فکر میکنم این سی و دو تا رو به زور حفظ شدم چطوری 5000 تا حرفو به ترتیب حفظ کنم؟

نیکوس کازانتزاکیس میگه من در زندگی فقط 26 سرباز فلزی کوچک دارم که می ترسم با بازی با کلمات (چیدمان نادرستشون )سخن رو به ابتذال بکشانم منظورش 26 حرف الفبای انگلیسی بوده ، حروف فلزی چاپی که ابتکارش از گوتنبرگ به جهان اطلاعات به ارث رسیده، حالا من موندم و یه کیبورد پر از حرف اما نمی دونم با چه ترتیبی رو حروف کلیک کنم که اون چیزی که میخوام بنویسم  بدست بیارم عیب دلیت کردن تو تایپ اینه که آدم شمار تلاشش رو برای خلق یه جمله دلخواه از دست میده برا همین دیرتر قانع میشه.

قبلا می نوشتم رو کاغذ و بعد به مدد خودکار به راحتی خط می کشیدم و دوباره می نوشتم ظاهر قشنگی نداشت اما آخرش جمله ای در سطح توقع خودم می نوشتم .

خیلی دارم حاشیه می رم میخوام بگم خدا دوباره لطفی کرد و در مقابل شب نخوابی های من و مطالعاتم زیر نور چراغ مطالعه واسه مدت هر چند کوتاه ، یه عدد باورنکردنی  25 که اصلا فکرشو نمی کردم جلوی رتبه کارشناسی ارشد من عطا فرمود و لطف خودش رو از ظرف وجود من لبریز کرد و سرو کارم رو برای مجوز گرفتن ادامه تحصیل با بندگانی از خودش قرار داد که از جنس دریا بودند آبی و صادق و آرامبخش و بدون هیچ غم و غزلی در نهایت لطف و همکاری، شرایط رو واسم هموار کردن که من همین جا از همشون تشکر می کنم از همکارام گرفته تا معاونت و  ریاست محترم سازمانمون که با همکاریشون شادی رو به دل من هدیه دادن و یک عمر منو دعاگوی خودشون کردن ، امیدوارم همشون موفق باشن از من دعایی ساخته است و از خدا دگرگونی حالی به حالی به بهترین احوال که برای همشون از صمیم قلب آرزومندم .

حالا من موندم و فکر امیر، که اگه عمری باشه و خدا توفیق بده بخوام دو روز در هفته امیرو تنها بذارم چه شود؟ که وقتی بهش گفتن امیر مامانت فوق قبول شده و میخواد بره دانشگاه گفت چه بد؟

گفتم چرا گفت تا حالا اداره و حالا دانشگاه من اصلا مامان ندارم

امیر جان اگه یه روز بزرگ شدی و مامان نداشتی و اینو خوندی، بدون  و بفهم و درک کن خلقت انسان بی حکمت نیست، بدان فلسفه زندگی زنده بودن نیست زندگی کردنه

مامان نمی خواست با مدرک 10 سال پیش که الان کلی تغییر و تحول تو رشته ش بوجود اومده با فلسفه کار و حقوق سر ماه زندگی کنه من درس خوندن رو با مقیاس مدرک و مقطع تحصیلی نمیسنجم با دانسته هام میسنجم میخوام تو محل کارم حرفی برای گفتن داشته باشم و خدمت رسانیم به معنای واقعی کلمه باشه میخوام حقوقم رو در  ازای کیفیت کارم بگیرم نه حضور فیزیکیم تو اداره ،نمیخوام مرداب باشم  دریا اگه نشم میخوام حداقل رود باشم و جریان داشته باشم، تو هم همینجوری باش مامان تو زندگی و تو معنویات

آدما نیومدن که بخورن و بخوابن و خوش بگذرونن ، بی هدف زندگی کنن و بعد بمیرن با دست خالی و با چشمی که تو دنیا به همه چی بوده جز خدا و لطفش و جاش که برسه همون چشم روی سر بلند کردن و نگاه کردن به ذات اقدس الهی رو نداشته باشه

زندگی کردن تکلیف الهیه و آزمون داره باید پس بدی باید وقتی رفتی پیش خدا ، سرت رو بالا بگیری و  سربلند بگی من بنده تو بودم و با شیطان سر و کاری نداشتم ، شیطان که میگم نه با تصوری که تو داری یعنی اینکه  من غرور و حسد و هر چی صفت رذیله است تو وجودم راه ندادم واسه تو قدم برداشتم  و الان اومدم کارنامه م رو بگیرم و امیدوارم واسه گرفتن کارنامه ات دست راستت رو بطرف خدا دراز کنی منو ببخش اگه زیاد برات وقت نمیذارم  اما فکر تو ذهن منو  پر کرده اگه تو آغوشم کم هستی تو فکرم اینقدر زیادی که مثل بچه ها تو بیان اندازه ش موندم  نمی دونم سه تا، پنج تا، ده تا یا بقول خودت قد یه عالمه. فقط می دونم دنیای منی، نفس منی . نفس که میگم یعنی اگه نباشی میمیرم.  نه مثه الان که روزی هزار بار برات میمیرم و زنده میشم یعنی اگه نباشی یکبار برای همیشه میمیرم، یک بار برای همیشه

موضوع :

سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 |

خدایا شکر، خونه خریدیم

امروز معنی خیلی دور، خیلی نزدیک رو فهمیدم شاید نتونم با الفاظ دست و پا شکسته ای که تو ذهن خسته من غرق استرس هستن اونو بیان کنم اما احساسم ناگفته بیانگر این عبارت مانوس و غیر ملموسه.

نمی دونم بگم خدا خیلی دور و خیلی نزدیک بود برام یا آرزوی خونه دار شدن و یا خانواده محبوبم که مثل آب در کوزه بودن واسه من تشنه لب سرگردان.

یقیینا اول به لطف خدا و بعد با یاری خانواده دلسوزم بالاخره تونستیم  صاحب یکی از هزاران واحدی که تو شهر ساخته میشه و همیشه  منو به اندازه ارتفاع آسمانخراششون  تا بی نهایت به فکر فرو میبردن بشیم ، واحدی که هشت سال پیش ساخته می شد و اون موقع من مجرد بودم و نمی دونستم مستاجر فرقش با صاحبخونه چیه؟ آخه تو کل فامیلمون یک مستاجر نداشتیم  و هرکس در وسع خودش یه خونه از خودش داشت حتی اگه سر و تهش به 4 تا دیوار ختم میشد (یعنی در واقع من هیچوقت مستاجر از نزدیک ندیده بودمسکوت

بالاخره با چیزی شبیه معجزه و علل و معلولهایی که در طول هم و در جهت خونه دار شدن ما به حلقه امداد میپیوستن امروز با چشم خودم سند یه خونه رو به اسم خودمون دیدم . و قرض و قوله ها و وام های کمرشکنش از یادم رفت. که یادم مونده خدا بزرگه و اونم درست میشه.

پدر و مادر عزیزم، برادرای مهربونم و خواهرای دلسوزم همشون اسباب حاجت ما شدن رو زمین ، خدا اگه خودش رو زمین نباشه( به عقل بی چشم ما) اما رو زمین خلیفه هایی داره که از طرف اون تقدیر بعضی از بنده هاشو امضاء بزنن از همشون متشکرم  و دست همشون رو میبوسم  و از همکارم که نوبت وامش رو به ما بخشید و اداره مون که با چند تا وام ما موافقت کرد سپاسگذارم.

اول اینا رو گفتم که به خدای مهربونم بگم من بنده ناسپاسی نیستم که از مخلوق تو قدردانی نکنم اینجوری قبول می کنی که من بنده سپاسگذار تو هستم و حساب منو از من لم یشکر المخلوق لم یشکر خالق جدا کنی؟

خدایا شکرت و ازت میخوام به همه اونایی که مثل من در حسرت خونه( نه بعنوان مال دنیا، بلکه بعنوان یک چاردیواری اختیاری) هستن کمک کنی خونه دار بشن که کار تو کن فیکونه با چشای خودم دیدم

و تندرستی، سلامت و دل خوش به همه و به ما بده و یک لحظه ما رو از یاد خودت غافل نکن که واقعا از دست می ریم.

موضوع :

دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 |

ماه رجب و روز پدر مبارک

این روزها روزهای متبرکی از ماه رجبه که توش تولد داریم و وفات ائمه اطهار، تسلیت وفات ائمه در واقع نوعی تداعی کرامات اونهاست وگرنه وقتی نظر لطفشون هنوز توی دنیاست و خودشون آماده شفاعت بندگان امت رسولشون در اون دنیا هستند تسلیت جز یادآوری وجود ازلی و ابدی اونا نیست. وقتی اسم امامان رو یه روزی باشه اون روز متبرکه فرقی نمیکنه وفاتشون باشه یا میلادشون مهم اینه که تکیه گاه امت محمدی و واسطه بین بندگان شرمگین و خدای بخشنده اند.

 و اما روز تولد مولا علی (ع) مرکز دایره این ماه عزیزه که شعاعش تا تمام وجود فرزندانی که سپاسگذار خداشون واسه نعمت پدرای خوبی که دارن و داشتن و بهش می رسن گسترده است.

علی (ع) پدر شیعیان و فخر کائناته ، بی خود نیست که روز تولدش رو روز پدر قرار دادند

پدرم ، نمی دانم روزی ارزو کردی که فرزندانت عصای روز پیریت باشند؟

 نمی دانم یا تو هنوز پیر نشده ای و یا ما هنوز عصا نشده ایم، نکند آرزو کرده ای که همیشه برای ما عصا باشی؟

آنقدر به تو تکیه کردیم که نمی دانم ناله هایت از کمر درد را  از چه می دانی، و برای التیامش مرهمی جز رضایت ما میجوئی؟

پدر مایه اعتبار و فخر مایی ، برای هیچ چیزم فخر فروشی نکرده ام اما قیمتی برای فخری که به داشتن تو و مادر دلسوزم برای مباهات ( ونه فروش)  گذاشته ام آنقدر در ته صفرهای  اعتباری پس از خود مانده است که کسی توان خواندن رقمش  را ندارد .

پدر هر چین از پیشانی ات حکایت ماجرایی از ایثار و فداکاری ات برای فرزندان و خانواده دارد و هر سال از عمرت حکایت یک عمر زحمت و نازپروری ماست و امروز لرزش دستانت لرزه بر اندام من می اندازد که مباد روزی که در پیشگاه خدا به جرم ناسپاسی از این نعمت گرانبها و کفرانش ، خشم الهی لرزه بر جهان اندازد و شعله های آتش مرا در خود فراگیرد .

پدر از هیچ تا همه آنچه نخواستم و خواستم، چیزی برایم کم نگذاشتی و بر دلم حسرت نداشته ای لکه نینداخت .

تو بگو با کدامین جمله از بار این همه زحمت و شرمندگی شانه خالی کنم که انگار در قاموس زندگی جمله ای برای جبران ناگفته هایی که بر دلم سنگسنی می کند وجود ندارد؟

پدرم دوستت دارم و ارزوی من سایه مستدام تو بر سر ماست ، من و امیر محمد پدری داریم به بزرگی لطف خدا و خدایی که همیشه او را بخاطر نعمت پدر و مادرمان شکر می گوئیم و سلامت و طول عمر با عزتشان را از او می خواهیم .

راستی از طرف خودم و  امیر محمد روز پدر امیر رو هم ( بابا رضا) بهش تبریک میگم.

 

موضوع :

يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 |

16/8/89

دوست دارم خاطراتی رو که میخوام به ترتیب رخداد بنویسم اما چه کنم که گاهی حس نوشتن خاطرات مقتضای زمانی میطلبه و میخوام امروز خاطره تولد امیری رو ببراش نویسم

تو یه روز پاییزی

یعنی 16/8/89

 در تمام طول بارداری که میرفتم سونو گرافی و پیش دکتر تاریخ زایمان هی مدام عوض میشد از 30آبان به 25 آبان و از25 به 18 و اماروز 15 آبان که رفتم دستمزد خانم دکتر رو بدم و از درد شکم نالیدم ، خانم دکتر گفت بهتره همین فردا دست به کار بشیم  و من هنوز آمادگی نداشتم ( بگذریم از اینکه واسه راضی کردن خانم دکتر واسه عمل سزارین و در رفتن از زایمان طبیعی چه مشغلاتی کشیدم و چقدر سختی راه پیمودم و اینها همش بخاطر تو بود چون نمیخواستم با ریسک زایمان طبیعی بعد از این همه سختی، خدای ناکرده تو رو از دست بدم یا تو پروژه تولد آسیبی ببینی)

خلاصه قبول کردم چرا؟ نمیدونم شاید قسمت بوده امیری روز 16 بدنیا بیاد

از مطب اومدم بیرون و به بابات  اطلاع دادم و با هم رفتیم بیمارستان واسه پذیرش اونجا شناسنامه هامونو خواستن و ما تو اداره جا گذاشته بودیم برگشتیم اداره و دوباره همراه شناسنامه ها رفتیم بیمارستان بعد از اخذ رضایت از بابات منو فرستادن پذیرش بخش جراحی اونجا آزمایش خون گرفتن و گفتن باید تا فردا تو بخش زایمان بستری بشم اما من اعتراض کردم چون خیلی کار ناتموم داشتم خلاصه به زور راضی شدم یک ساعت فرمالیته اونجا بستری بشم

و اونجا خدا رو دم بدقیقه شکر کردم که قرار نیست اینجا بمونم بعد از تست ضربان قلب جنین منو مرخص کردن وقتی داشتم لباسای خودمو میپوشیدم انگار که از پای چوبه دار بهم عفو خورده باشه دست از پا نمیشناختم

اومدیم خونه دیدیم سارا و نرگس و آرش خونه ما هستند و قراره کارای عقب مونده ما رو برامون انجام بدن و دیری نپایید که سمیه و سعید هم اومدن و آرش رفت بچه ها شب تا صبح خندیدن و هرکدوم به نحوی تصویری از قیافه ترو که اونموقع نمیدونستیم اسمت چیه مجسم میکردن بابات و سعید زود خوابیدن و من تا صبح قرآن خوندم میخواستم قبل از تولد ت ختمش کرده باشم و ساعت 7 صبح بابات رو بیدارکردم براشون صبحانه درست کردم و کسی نخورد انگار میخواستن منو اعدام کنن واونا دلشون نمیومد من صبحونه نخورده برم بیمارستان و اونا بخورن فقط بابات رفته بود تو قعر صبحانه

niniweblog.com

شاید اینم نوعی استرس باشه البته میگفت واسه اینکه قضیه رو واسه من ساده و پیش پا افتاده جلوه بده و ترس رو از من دور کنه دلی از عزا درآورده

خلاصه رفتیم بیمارستان و منو فرستادن بالاو بعد از پوشیدن گان و چک علائم حیاتی ساعت 8 وارد اتاق عمل شدیم وخانواده من و بابات توی حیاط بیمارستان به انتظار نشسته بودن ساعت 8 دکتر اومد و با همه احوال پرسی کرد و همه چی رو چک کرد و به دکتر بیهوشی گفت که به شیوه اسپاینال منو سر کنه و بعد از 3 بار تزریق نخاعی آمپول سری

پاهای من سر نشد که نشد ودکتر به خیال اینکه من از ترسم میگم سر نشدم چاقو رو تو شکم من فرو کرد و با جیغ بنفش من همه کادر اتاق عمل واسه آرام کردن من به تکاپو افتادن و بعد تصمیم گرفتن بیهوش کنن بعد از تزریق ماده بیهوشی تو سرم یک دفعه احساس کردم  چراغای بالای سرم با سقف رو سرم خراب شد و هیچی نفهمیدم

بعد از مدتی تو فضا صداهایی رو میشنیدم که اسم منو صدا میکردن

و صدای آشنای خانم دکتر که میگفت مریم جان خوبی عزیزم؟

حیف که پسرتو ندیدی چقدر نازه بردنش بخش نوزادان

3400 گرم بود

و پرسید اگه خوبی دستتو تکون بده و من تکون دادم و همه تبریک گفتن و از امیرمحمد تعریف میکردن و باز چیزی نفهمیدم تا اینکه موقع انتقالم از روی برانکارد به تخت اتاقم با درد شدیدی بهوش اومدم و جیغ کشیدم و تو ساعت 9:10 دقیقه بدنیا اومده بوی این ریختی

خلاصه تا ساعت 5 غروب چهر ه هایی رو که با گل و کمپوت و... میومدن عیادتم میدیدم و باز خوابم میگرفت و تازه ساعت 5 ترو  دیدم و بابات ساعت ١٠ شب که اومده بود واسه من آبمیوه بیاره سر پله های بخش جراحی اولین دیدارش با تو شکل گرفته بود

niniweblog.com

ما دو روز تو بیمارستان بودیم و وبال گردن خاله ها وروز 17/8/89 ساعت 5 غروب مرخص شدیم اونم به اصرار من

وبعدش رفتیم خونه آقایی و تا 13 روز اونجا زحمتمون افتاد گردن کلهم خاله ها و مادری

موضوع :

يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

سفر به مشهد

تاریخ 12 خرداد پس از رد اتفاقات و موانع بسیاری که سر راه بود( سختی تهیه بلیط و تغییر برنامه سفر و ...) بالاخره امام رضا امیرمحمد و داداش محمد(پسرخاله) رو طلبید و همه با هم تو یه جمع 13 نفره راهی مشهد شدیم شاید این بعدها  واسه امیرجالب باشه که بدونه اون شب که با آژانس تا ترمینال رفتیم خوش و بش های امیر محمد با راننده آژانس عاقبت به روبوسی امیر و راننده(به پیشنهاد امیر) انجامید و صبح 13 خرداد امیری و داداش محمد رو با قطار مترو (که کلی ذوقش رو کردن) بردیم شهر ری و بعدازظهر رفتیم ایستگاه راه آهن و تا زمان حرکت قطار این دو پسرخاله نمازخونه راه آهن رو گذاشتن روسرشون و آخر سر یه عمه ایی دعواشون کرددل شکسته

و بعدش تا مشهد داداش خواب بود و امیری به هرکوپه ای سرک میکشید و 6 روزم تو مشهد موندیم و امیر همش میگفت امام رضا چلاگا ژییییییییییاد ایی لوله ژیییییییاد( منظورش زیاد بودن لوسترهای سقف حرم و زیادی مهر نماز بود)و دائم از ذوقش بدو بدو میکرد داداش محمدم که میگفت خونه خودشون زیاد بوده حالا یه چند ماهی ام سوئیت مشهد بمونن تنوع بشه براش .

دایی جان هم که با دوستاش چند روز قبل ما رفته بود مشهد یه شب مهمون ما شد و این دو تا خواهرزاده از دیدن دایی اونم تو یه شهر غریب فوق العاده شاد شدن.

فقط امیری حس استقلالش بدجوری گل کرده بود تو وسایل نقلیه یه جای مستقل میخواست و بغل کسی نمیرفت کسی هم حق نداشت ساپورتش کنه و جالبه فقط به سمیه گیر میداد که اون پاشه امیری بشینه غذاشم با دست خودش باید میخورد(البته بجای عبارت نامانوس میخورد بهتره بگم خالی میکرد تو یقه اش) تو خیابونم باید خودش راه میرفت خلاصه  از بس غصه کاراش و تعلل در کار رو دیده بودم اولین باری بود که با شعار استقلال آزادی مخالف میشدم.

روز پدر(تولد حضرت علی(ع) ما مشهد بودیم درست مثل سه سال پیش

ای پدر ای بهترین آهنگ زیبای غزل

ای پدر ای سرزمین پای و عشق زحل

ای پدر ای مهربان سر افراز زندگی

نام جاوید تو ماند بر زمین و زندگی

.

پدر جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم

و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم

که فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم.

پدر جان

من و امیرمحمد

 عاشقانه دوستت داریم و دستانت را میبوسیم..

 روزت مبارک

 

خلاصه روزای خوشی بود وسفر خوبی بود جمعه دوباره با قطار برگشتیم امیر و داداشی یه دوست عراقی تو قطار پیدا کردن آقایی که بلد بود با اونا عربی حرف بزنه به امیر گفت به دوستت که اسمش علی بود بگو علی تعال(علی بیا) امیرم میگفت علی تعال الان آگا گگه میاد (الان آقا گرگه میاد).خلاصه ما ازعلی و علی از امیر و داداش کلی عکسبرداری کردیم تا یادگار بمونه.

و شنبه رسیدیم خونه تا خودمون رو واسه عروسی سارا(24 خرداد) آماده کنیم و اینم جالبه که داداش محمد (داداش عروس) از ما قول گرفته بعد از عروسی سارا همه دوباره برگریم مشهد ما هم یه قولی دادیم و توش موندیمقهر

اینم چند تا عکس از سفر مشهد

 

 

 

امیری و سرک کشیدنش تو کوپه های قطار

 

 

موضوع :

يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد