تاريخ : سه شنبه 7 شهريور 1391 | | نویسنده : مامان امیر محمد

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 فروردين 1394 | | نویسنده : مامان امیر محمد

خیلی وقته به وبلاگ امیر سر نزدم، توی یک طوفان فکری تو دریای زندگیم دست و پا می زدم و تخته ای برای آویزون شدن بهش پیدا نمیکردم، تمام فکرم معطوف همه چی بود نه فقط یک چیز، از طرفی هجوم تکالیف این ترم با دوازده واحد کمر تفریحات خودم و گل پسرم رو به خاک مالیده

از سال 93 این رو بگم که تولد امیر افتاد تو محرم و بخاطر مشگلاتی که قبل و بعدش دادشتم نتونستم براش تولد بگیرم یه شب آقایی تمام نوه های متولد نیمه دوم سال رو دعوت کرد خونش و واسه همشون تولد دست جمعی گرفت که امیر معترض شد و گفت من تولد فردی میخوام و این شد که یه شب دیگه تو بهمن ماه براش تولد گرفتیم و  عمو علی و عمو مصطفی هم با خانواده ( ولی بعد شامغمگین) حضور داشتن و حسابی خوش گذشت خصوصا اینکه نرگسی شبم خونه ما موند و تا نیمه های شب بدو بدو کردن و خندیدن

سال 93 هم گذشت به قول معروف با تمام خوب و بدش، و سال 94 با شعار امیدواری به بهبود احوال پا به عرصه خیال ما گذاشت، یخوام از همین اول سال بهش خوش بین باشم میخوام حتی قانون جذب رو جذب توکلی کنم که به خدا کردم.

تعطیلات عید که من و امیرم به شدت مریض بودیم یعنی از همون آخر ترم پیش که کلاس ها رو برای پیشواز عید تعطیل کردیم و قبل از اینکه به وطنم برسم مریض شدم و امیر یه هفته قبل تر از من مریض شده بود . فقط چهارروز تعطیل بودم که نفهمیدم چطور رفت و بعد از اون صبح ها امیرو مینداختم رو شونم ( در حالیکه خواب بود) و میاوردمش اداره ، وقتی بیدار میشد با پیک میفرستادمش خدمت مادری خودش و داروهاش رو یعنی پیک نوروزی مادری از پنجم عید بدستش رسید

هنوزم کامل خوب نشدیم بد مریضی بود .

تو کل عید فقط چهاردهم تونستم امیر رو یکی دو ساعت ببرم جنگل و رودخونه که هر چی به روحیه اش افزود از اینور با تب شبانه پس گرفت و شد روز از نو و روزی از نو، هفته بعد عید سه تا ارائه داشتم و هر چی از این در به اون در زدم بلیط گیرم نیومد که نیومد و این که تو وایبر و واتساپ می دیدم همه بچه های شهرستان به درد بی بلیطی من مبتلا شدن استرسم رو کمتر میکرد اما اساتید محترم دانشگاه تهران حسابی ادبمون کردن و هر چی استرس پنهان بود عین چک برگشتی به وجودمون ریختن حق هم داشتن شاید یه کمی غیر قابل باور بود که همه مشکل داشته باشن اما داشتن و واقعا هیچ جمله ای که هیچ هیچ واژه ای برای توجیه کار نداشتیم چون در عین واقعیت نمیشد با یک دلیل کلیشه ای و تکراری از عدم حضورمون دفاع کنیم واسه همین توکل به خدا کردیم و عهد کردیم با تلاش و پشتکارمون جبران کنیم.

راستی امیر به چهارشنبه سوری میگه چارشم سوره و به فالوده بستنی میگه فولاد بستنیتعجب

حسابی سرم شلوغه با تکالیف و خصوصا اینکه داروهایی که مصرف میکنم به شدت تمرکز و حافظه مو ار بین برده و کارمو مشکل تر کرده تو این مدت خیلی با هم صمیمی شدیم( بچه های خوب کلاسمون رو میگم) و من موندم اگه عمری باقی موند چطوری بعد از فارغ التحصیلی ازشون جدا بشم

چند تا از عکسهای امیر رو بدون شرح میذارم ( فقط واسه رفع تکلیف)

 

 

 

                                                                   





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 بهمن 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

جمعه شب که دایی جان اینا خواستن برگردن اراک ، امیر کفشاشو بغل کرد و زار زار گریه کرد که ما هم باید باهاشون بریم ، مقاومت من در برابر اصرارهای عاجزانه اون مثه یک اسکلت پوسیده از جای برخاسته پودر شد و زیر دست و پای انکارم ریختم. دیگه آخرش مجبور شدیم که راهی بشیم  دایی جان به شوخی گفت میچرخونیمش تا وقتی خوابش گرفت میبریم میذاریمش خونشون امیر زود پاشد و گفت کی آدامس داره؟ و یا آدامس گرفت گذاشت تو دهنش گفت اینو که بخورم احتمال خوابم نمیگیره بیدار باشم خیالم راحت تره هیپنوتیزم بعد همکارم یکی دوبار زنگ زد و من نتونستم جواب بدم به بابای امیر زنگ زدم که فلانی زنگ زده نکنه مرخصی بخواد؟ که امیر گوشی رو گرفت گفت مریم خانم بسه دیگه من که می دونم تو و بابا نقشه واسه من کشیدید که برم گردونید خونه تعجب

و بعدش به دایی جان گفت: دایی خیلیا میگن شما پیری چون موهات سفید شده ولی ماشاءالله تو قد منی اصلا پیر نشدی بغل

خلاصه رفتیم و خوش گذشت و دیگه اینکه امیر یه عکس ضایع از من گرفته بود ( با گوشی زن دایی) و گذاشته بود تو پروفایل زن داییخسته

و شب به زور برش گردوندم نمیومد الکی بهش گفتم بیا بریم باز فردا شب میایم گفت چه کاریه؟ ما به سختی اومدیم تا اراک حالا بریم باز فردا شب دوباره از اول؟

خلاصه به زور آوردمش تو اتوبوس گفت من سرمو میذارم رو پات و میخوابم رسیدیم بیدارم کن ، ساعت یک رسیدیم و بابایی اومد دنبالمون و امیر رو بیدار نکردم بغلش کردم و بردم بالا و گذاشتمش سر جاش. صبح که بیدار شد بهش گفتم ناقلا دیشب خوب خوابیدی تو اتوبوس گفت مامان تو فکر کردی واقعا من خواب بودم؟ من تا راننده برقا رو خاموش کرد آروم آرو م شروع کردم به گریه کردن تا دلم خالی بشه از این همه که واسه زن دایی فاطمه تنگ شده بود.گفتم پس چرا من نفهمیدم گفت چون نمیخواستم ناراحت بشی و دوباره مریض بشی. از خودم خجالت کشیدم که بچه چهار ساله به فکر روحیه منه ولی من همه دردامو سفره کردم جلو روی اون هرچند خیلی سعی میکنم جلوش خودم رو تندست و سلامت و شاد نشون بدم

اما دیگه

تصمیم گرفتم که خرت و پرت های ذهنم رو بیرون بریزم یه گردگیری اساسی کنم از کجا معلوم خیلی چیزا که این مدت دنبالش بودم و پیدا نکردم یهو پیدا بشه؟

اول باید خودم رو پیدا کنم و بعد خدا رو در خودم پیدا کنم  میخوام خدای خودم رو داشته باشم خدایی که خلق و خوی منو بدونه و بر حسب مقتضیات روحی که دارم برام نقشه بچینه، میخوام بهش بگم دیگه صبرم تموم شده نه صبر دارم نه ادعا دیگه هم نمیخوام تو امتحاناتش باشم اصلا کلاس ضمن خدمت نمیخوام از خیر امتیازشم گذشتم.

میخوام بهش بگم نازنینم بهشتت رو با رضایت خاطر بچه ام عوض می کنم بذار تو همون آتیش جهنم بسوزم اما کمکم زندگی بدون استرسی برای امیر محمد تشکیل بدم. تا کی من از درد بنالم و بچم از استرس ناخن بجوه؟

تا کی دستگاه فشار خون خاری باشه تو باور خودم و تو چشم و دل کودک دردونه م؟

تا کی قرص یخورم و عوارض قرصا رو به زور تحمل کنم و تا کی علائم بیماری رو تو کوله دردهام به دوش بکشم؟

مگه قراره من چند سال دیگه زنده باشم؟

کمکم کن ، کمکم کن که جز تو کسی فریادرسم نیست حتی دکتر و دارو هم نتونستن وسیله و خلیفه تو رو زمین باشن دستی معطر به عطر شفا میخوام یه یا علی بگو که علی یارم بشه.

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

خیلی وقته از امیر عکس نذاشتم

امروز هوس کردم چند تا از عکساشو بذارم اینجا

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

یک ترم گذشت همیشه وقتی از چیزی میگذره میگیم چه زوددددد

اما من نمیگم زود گذشت حداقل این یک ترم رو، شاید اگه منم بیرون گود نشسته بودم فکر میکردم زود گذشته ولی فقط خدا می دونم من چی کشیدم در اون شبایی که امیرو میذاشتم و می رفتم تهران یک شبش یکسال و دوشبش ده سال برام میگذشت الانم استرس دارم که ترم بعد اگر عمری باشه چه خواهد شد؟

همکلاسیای خوبی دارم یکی از یکی بهتر و می دونم فارغ التحصیل بشم چقدر دل تنگشون میشم قدر این لحظاتم رو می دونم اما دلم یاری نمیده که از اوقاتی که دارم لذت ببرم.

این ماه شانزدهمش امتحان داشتم و موقع برگشت تو اتوبوس و تو فکر لذتبخش تولد امیر بودم تو روز شانزدهم از آبان عزیز و در دنیای آرامش موقتی که بعد از استرس امتحان داشتم چشمام رو بسته بودم که با سرو صدا و جیغ و داد مسافرا پلک برداشتم و صحنه فجیعی از تصادف مرگبار یک پاچیرو با پژو رو دیدم با مرگ شش مرد و یک زن و صحنه بیهوشی و داغونی یک زن دیگه .

از اون روز به بعد حالم زیاد خوب نیست انگار در ضمیر ناخودآگاه ذهنم صحنه اون تصادف رو به رگبارپخش مجدد بستن.

به امیر قول داده بودم وقتی ترم تموم شد جبران تمام لحظه های بی مادریش رو بکنم ولی الان حوصله خودمم ندارم و دیگه اینکه نظر امیر اینه که هر روز بریم پارک و باغ پرندگان که من و سرما باهاش مخالفیم .

آخه یک شب که اجی نیلا رو با خودش اورد خونمون یهو نصف شبی تا مرز تشنج پیش رفت با تب بالا، قهقه می زد ناجوررررررر

رسوندیمش بیمارستان و چند ساعتی تا تبش کنترل شد بستری شد و چند روز شبانه روزی مواظب بودم تا تبش بالا نره دیگه مار گزیده شدم اینم عکس امیر و نیلا تو اون شب

 

 

اینم نیلا( دختر دایی امیر)

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

اومدم تا بنویسم ولی نمی دونم از چی و از کجا؟ یا از کی؟

نمی دونم از کی نیومدم و چیا رو ننوشتم تنها چیزی که می دونم اینه که از مهر ماه سرم با درس و مشق دوباره گرم شده، فقط گرم شده ولی چیزی از بار سنگین ابهامات رو مغزم رو کاهش نداده، خدا روشکر حالم بهتر شده اما دکتر می گفت باید استرس نداشته باشم تا خوب بشم اما مگه میشه؟ هر نفس من به یه استرس جدید بنده و فکر می کنم واسه همه همینه

امروز دوستی حرف قشنگی از قول حق تعالی زد می گفت خدا گفته "من به هر بنده ای که دارم طوری نگاه میکنم که انگار فقط همین یک بنده رو دارم اما بنده یه جوری رفتار میکنه که انگار همه خداشن بجز من "

واقعا هم همینه حتی اگه قلبا هم توکل به خدا کرده باشیم اما در ظاهر خودآگاه و ناخودآگاه دنبال بنده ش می دوییم بنده ای که اونم بنده است نه چیز دیگه ای و بخاطر یک سری عرض ها و صفات اکتسابی واسه ما خاص شده!!!

خدایا ببخش ما عادت کردیم به چیزایی متوسل بشیم که میبینیمشون و دستمون بهش میرسه یادمون رفته که همه جا تو هست تو دلمون ، دست ما از تو کوتاه نیست ببخش اگه توکل کردیم و توکل نبود.

تو این مدت 16 آبان اومد و رفت و محرم بود و نشد واسه امیر جشن تولد بگیرم و دیگه اینکه طی شیطنتی که با پسرعمه ش داشت افتاد و سیخ کبابی رفت تو سرش و کارش به بخیه کشید و موقع بخیه کردنش من غش کردم 7 آبان بود که واسه دیدن دوقلوهای عمش که تازه درگیر دنیا شدن رفته بودیم .

و یک روضه که بعدازظهر تاسوعا واسه حضرت ابوالفضل گرفتم و به ام البنین و فاطمه زهرا قول دادم که هرسال هر روزی که تونستم در طول دو ماهه محرم و صفر با هر چی که در توان داشتم واسه پذیرایی و هر چند نفری که تونستم جمع کنم و پای سفره عزای پسرشون بنشونم .

چند روزیه بخیه سر امیرو باز کردیم و راجع به یک مساله پر از استرس به آرامش رسیدم  اما انگار مغزم قضایا رو دیر میگیره چون بعد برطرف شدن استرسم تازه حالم بد شده و پانیک لعنی یقه مو محکم گرفته و دست از سرم بر نمیداره اما قول دادم به خودم و بخدا که باهاش بجنگم و نذارم غلبه کنه.

از یه دکتر شنیدم که گفت مشکل شماها اینه که زمان حال رو گذاشتین و یا به گذشته فکر می کنید که چی شد و چی کشیدیم و یا آینده رو پیش بینی می کنید و طبق اوهامات خودتون مضطرب میشین پس شما کی میخواید از زندگی چند روزه تون لذت ببرید؟

حرف خیلی قشنگی بود وقتی بهش فکر میکنم میبینم یه بمب انرژیه که میتونه تمام غصه ها رو متلاشی کنه  تو گذشته همه آدما غصه و سختی هست چون اگه نبود که آدم نبودن خدا تو قران گفته انسان رو برای سختی افریدم اما گفته به همراه هر سختی ارامشی هست و ما هیچوقت اون آرامش رو ندیدیم از بس که اون سختی رو واسه خودمون گنده کردیم.آینده هم هنوز نیومده بهتره بهش فکر نکنیم هر چه پیش آید خوش آید اگه بد اومد انسانیم و در معرض ابتلابه امتحان الهی و اگه خوب اومد نوکرشم هستیم

الان که فکر می کنم میبینم ظرفی که خدا واسه زندگی من و اطرافیانم قرار داده خالی نیست پره از الطاف و کرم و رحم خودش اگه یه مقداریشم خالیه بخاطر اینه که انسانم و برای سختی آفریده شدم و خدا این ظرفیت رو در وجود من دیده و بالاخره خودش نوعی توجه خداست به بنده اگه این ظرف پر بود جایی واسه خدا تو دل من باقی نمی موند اون قسمت خالی لیوان یا هر ظرف دیگه تو زندگی من جای خداست که چقدر کمه!

خدایا ممنونم که اگر غصه دادی اما در نهایت تاریکی شب طلوع سپیده رو بهمون هدیه دادی و ما زود فراموشمون شد که شبی داشتیم و الان روز شده

ممنونم  خدا، ممنونم.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 مهر 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

احساس می کنم گم شدم! همه جا هستم و هیچ جا نیستم

خیلی وقته نیومدم اینجا، تو این مدت یه پام تهران و یه پام شهرستانه . دو روزی که تهرانم همش با فکر امیر و استرس اون سپری میشه و چند روزی که شهرستانم بیشتر اوقاتم تو اداره است و فعالیت های اداری و شبا هم که به تکالیف و مطالعه درسی می رسم.

حسم رو قبل از گم شدن خودم گم کردم . واقعا نمی دونم چه حسی دارم  خوشحالی و ناراحتی و امید و ناامیدی مثه بازار دست فروشا تو یه سبد و تو ذهنم تلمبار شده همه به یه قیمت و یه دل که یه سر و هزار تا سودا داره

استادمون میگفتن ازدواج چیز خوبیه و در کنار ادامه تحصیل باید باشه میگفتن اگه فقط یک هدف رو بگیرین و بقیه اهداف زندگیتون رو رها کنید به مقصد نمی رسین و خبر نداشتن که الان مشکل من تداخل شرایط زندگیم و اختلال در اهدافم هست کاری که ثابت نیست و نمیشه اسمشو استخدام گذاشت ، تحصیلی که نمی دونم عاقبتش چی میشه و خونه ای که صاحبش وقت نمیکنه ببینه برقراره یا نه و از همه مهمتر فرزندی که تو این 4 سال یه دل سیر مادر ندیده و نمی دونم کدومش رو باید قربانی کدوماشون کنم و چجوری همه رو با هم داشته باشم فقط توکل به خدا منو تو مسیر یک جاده بی انتها و شاخه شاخه گذاشته که فعلا تابلوی راهنمایی براش نیست جز گواهی دل به لطف خدا.

از همه اینا گذشته فکر می کنم حالا که خدا لطف کرده و علاوه بر کمکش تو موفقیتم در کنکور ارشد، و همکاران و پدر و مادر و برادر و خواهر دلسوزی بهم داده اگه از موقعیت استفاده نکنم کفران نعمت کردم.

چند روز پیش بابای امیر یه حرفی زد که نمی تونم توصیف کنم فقط واسه یه لحظه چه حسی بهم دست داد گفت وبلاگ امیر بی رونق شده! یهو فکرم منجمد شد و شخصیتم مسخ شد نمی دونم  چه تاثیری تو روحیم داشت و ناخودآگاه من چه برداشتی از این حرف کرد فقط می دونم واسه یه لحظه تو دنیایی از سرگیجه غوطه ور شدم یعنی تا این حد وقت برام تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟

16 آبان امیر 4 ساله میشه و تولدش مقارن میشه با ایام محرم. بهش قول دادم تا قبل از محرم براش یه جشن مختصر تولد بگیرم از هفته پیش قرارمون  بود امشب براش بگیرم که چند روزه فکرم رو به یه استرس جدید اجاره دادم تا خدا چه خواهد.

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 شهريور 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

اوایل شهریور رفتیم مشهد، نذز کزده بدم امیرو ببرم و حالم که خوب شد در اسرع وقت برم پابوس آقا موقع رفتن اومدم یه صفایی به سر پسرم بدم که چشمتون روز بد نبینه موهاش شد حکایت یکی بود و یکی نبود و دایی جان زحمت کشید تو اراک بردش اصلاح( ایندفعه این کلمه اصلاح واسه شرایط کله امیر واقعا برازنداه بود) چون جز اصلاح کاری نداشت .

خیلی حرفا واسه امام رضا داشتم اما همیشه میشم مصداق اون شعری که میگه" گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم .... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"

اونجوری که مورد انتظارم بود سفره دلمو براش باز نکردم اما مطمئنم که منو از اجابت دعاهای در دل پنهانم بی نصیب نمی کنه امیرم خیلی خوشحال بود فقط یه روز که انتظامات دم در منو گشتن خیلی بهش برخورد و دلش شکست فکر کرده بود به من مظنون شدن و میگفت مامان من دزد نیست و گریه می کرد و تو سر خودش و من و اون خانم مامور و معذور میزد و هر چی میخواستن براش توضیح بدن هیچ عذری رو نمی پذیرفت بهش میگفتن همه رو میگردیم میگفت من به همه کاری ندارم ولی کسی حق نداره مامان منو بگرده و می گفت دیگه با شما و امام رضا و کفترا قهرم خلاصه که هیچ کس نتونست توجیهش کنهخسته

روز آخری هم که تو مشهد پای خاله صدیقه شکست تا رسیدیم شهرمون بردن گچش گرفتن و دو روز بعد امیری مریض شد و رفت زیر سرم و آمپول دکتر می گفت آب آلوده خوردهسوال

شانزدهم شهریور زادروز امیرمحمد یادم بود اصلا این تاریخ بصورت اتومات انگار وقتی میرسه بوق میزنه که من برم استقبالش اما درگیر ثبت نام دانشگاه بودم و فکرم درگیر امیری و دوری از من، آخه قراره سه وز در هفته من تهران باشم و امیر خونه مادری و سه روز دیگش من دو شیفته سر کار باشمدلشکسته

چه میشه کرد من به عشق پیام نور و مجازی درس خونده بودم و زیادم نخونده بودم و خدا نعمت روزانه رو به من ارزونی داشت فکر میکنم حالا که روزانه دانشگاه تهران قبول شدم که نهایت آرزوی هرکسی میتونه باشه اگه نرم کفران نعمت کردم از طرفی امیر رو نمیتونم ناراحت ببینم البته ناراحتیش رو که من نمیبینم اما تعریفشو حتما میشنوم.

کاش واقعا می دونستم امیر یه روزی اگه بزرگ شه چه نظری راجع به کار من داره اگه برم یه روزی افتخار میکنه ه رفتم؟ یا اگه نرم حسرت میخوره که نرفتم؟ یا منو یه مامان سنگدل و بی رحم و خودخواه می ذونه؟

کاش احساسات کودکانه ش مانع نبود تا حرف دلشو به مثابه یه آدم عاقل و بالغ میشنیدیم و اطاعت میکردم، کاش می دونستم با رفتن من امیر مستقل بار میاد یا اینکه بخاطر دوری از من عقده یا کمبودی تو زندگیش حس میمنه

خدایا پناه بر تو خواهش میکنم این مسیرو برای من هموار و برای امیر آسوده خاطر کن

اینجا چند تایی از عکسای امیرو میذارم

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد
امروز 16 مرداده، بازم یه شانزدهم دیگه باری از افسردگی های منو به دوش گرفت هر چند واسه یه روز کوتاه، امیرمحمد 16 آبان 4 ساله میشه نمی دونم ذوق بزرگ شدن امیرمحمد رو تو دل تنگم جا بدم یا با غصه تحلیل رفتن بی جهت اعصابم ذوب بشم.دارم فکر میکنم یه آدمی که تو ساحل نشسته چقدر در خیس شدنش با یه موج عصبانی دریا مقصره؟باید فاصله شو از دریا دورتر کنه/ اینم حرفیه اما اگه تو ساحل میخکوب شده باشه چی؟ خیلی وقته به وبلاگ امیر سر نزدم تو این مدت سوار بر سیب سرنوشت معروفی که از آسمون تا زمین هزار بار میچرخه بودم یه روز خوب و یه روز بد خوب بودنش بخاطر لطف خدا و بد بودنش بخاطر کم لطفی بنده هاش بود که بر خلاف عهدم با خدا هیچ وقت نمیبخشمشون چون نیکی از حد گذشته منو به خیال بد گرفتن من کارمو برای حقوق و جاه و منصب نمیخوام آرامشی توش می دیدم که سراب از آب درومد و کسانی رو که این آرامش رو11 ساله از من سلب کردن نمی بخشم. تو این مدت نیلا به دنیا اومد و تنوع تازه ای به زندگی هممون بخشید امشب قراره دایی ابراهیم یه گوسفند براش عقیقه کنه ان شاء الله مورد قبول خدا بشه و نیلا رو زیر سایه پدر و مادرش عمر طولانی و باعزت بده. حال من یه کم بهتر از قبل شده اماعین همون سیبی که حکایتش شد یه روز خوب و یه روز بهتر و یه روز بد و یه روز بدتر .



[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 خرداد 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

ماجرا از اونجا شروع شد که یه شب همه با هم رفتیم عیادت زن داییم که دستش شکسته بود، و پسردایی ام واسه سرگرم کردن امیر رفت مرغای عشقی که داشت آورد و اینکارش بدون هماهنگی بود  تا چشم ما به مرغا افتاد ختم ماجرا رو با گریه و جیغ و داد امیر واسه بردن این پرنده های زبون بسته پیش بینی کردیم مطمئن بودم اون لحظه همه کسانی که با امیر و علاقش به حیوانات و پرنده ها آشنایی داشتن همه به یک چیز فکر میکردن و اون دردسر رفتنمون بدون پرنده ها یا خداحافظی پسر داییم با پرنده هاش بود و با پچ پچ هایی که شکل گرفت مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده خلاصه لحظه رفتن رسید و گریه های امیر زهره تو دل پسر داییم آب میکرد که خاله صدیق با قول خریدن دو تا فنچ براش متقاعدش کرد که دست خالی با ما بیاد خونه

خلاصه اون شب گذشت و فرداش  که ما رفته بودیم دیدن چند تا کربلایی امیر خاله و دایی رو راهی بازار پرنده فروشها کرده بود رسیدیم خونه و از ماجرا خبر دار شدیم مادری گفت زنگ بزنم به دایی جون یا خاله صدیق و بگم یه جوجه براش بخرن( آخه با اطلاع از سابقه ای که داشت می دونستیم این جوجه های رنگی زیر دست امیر عمر پایداری ندارن و تحمل چند روزه میخواد) خلاصه زنگ زدیم و توافق شد و یک ساعت بعد امیر با یه جوجه هیکلی وارد خونه شد  چشمتون روز بد نبینه که این جوجه پاش که به خونه رسید خوشی هاش فقط براش شد خاطره و دیگه خیری ندید تا......

خلاصه این جوجه تا به امروز سه هفته میشه که عمر اضافه از خدا گرفته وسه هفته با اشد مجازات زندگی کرد. سر سفره باید برنج و خورش میخورد از شربت و میوه و تخمه و هیچی براش کم نمیذاشت. در مواردی دیده شده بود که امیر حشرات رو میکشه و میاره خدمت جوجه که بخوره اما این جوجه بدبخت باید از وقتی که امیر از خواب بیدار میشد میخورد و میخورد تا وقتی امیر بخوابه

هر کس هر جا می رفت پشت سرش گریه میکرد و بعد از متقاعد شدن طرف برای بردن خودش یه بکش بکشی هم واسه بردن و نبردن جوجه رخ می داد و نهایتا جوجه رو هم با خودش میبرد تو مهمونی تو گشت و گدار و... جوجه هم شده بود عضو ثابت خونه

یکی باید مترصد میموند که تا کار امیر با جوجه تموم میشد فوری ببره دستاش رو بشوره اما کار به جایی رسید که جوجه موقع خوابیدن خروپف میکرد( بخاطر اینکه گاهی امیر از ناحیه گردن میگرفتش و جابجاش میکرد و آسیب دیده بود) و بدن امیر کامل کهیر زده بود که احتمال میره بخاطر دست زدن به جوجه باشه

خلاصه یه شب اس ام اس بازی و مخفیانه من و دایی ابراهیم به نقشه ای منجر شد و اون اینکه جوجه رو یه روز تو سلول انفرادی دور از دید و دسترس امیر بذاریم و بگیم جوجه از دستت فرار کرده و مامانش اومده نجاتش داده که اگر کنار اومد فبها و اگر فایده نداشت دوباره روزمون رو از نو آغاز کنیم.

که خوشبختانه نقشه مون گرفت و با یه روز دلتنگی امیر واسه جوجه ش همه چی به روال عادی برگشت و جوجه رو هدیه کردیم به محمد عمو هوشنگ که رفتار معقولانه ای با جوجه ها داره.

عذاب وجدان داشتم بخاطر دروغی که به امیر گفتیم و بخاطر دلتنگی امیر دیشب می گفت مامان خدا کنه خواب جوجم رو ببینم که بدونم کجا رفته برم دنبالش و من می دونستم جوجه کجاست ولی بخاطر سلامت و بهداشت خودش مجبور بودم عذاب بکشم و دم نزنم.

با اسپری رنگ سبز رو پرای جوجه ش رنگ زده بود و می گفت هر وقت گم بشه سریع پیداش میکنم دیشب رفته بود بقول خودش تو پیلوت واسه بازی با جوجه و بعد اومد با خنده تلخ پر از گریه ای گفت یادم رفته جوجم منو تنها گذاشته و رفته رفته بودم باهاش بازی کنم و براش کیک ببرم یادم افتاد که دیگه نیست و بغضی که تو گلوش بود دل منو هزار بار شکوند. شب امیر خواب بود و من بین ابهامات درستی و نادرستی کارم از بعد روانشناسی کودک و حتی انسانیت دست و پا می زدم.

اینم عکس امیرو جوجه ش  پشت دیوار خونه آقایی ،در حالیکه داره بزور بهش خیار میده سر و وضع امیر با موهای بلند و کثیفش بخوبی نشون میده که  تارک دنیا شده و فقط محو نگهداری از این جوجه بوده اینطور نیست؟

البته اسباب کشی و نظافت و درگیری ما با خونه جدید هم یه دلیلشه که ان شاء الله بزودی واسه کوتاه کردن موهاش و اقدامات بعدی اقدام میکنیم

فقط یه مسئله هست که قراره واسه خونه جدید یه گوسفند قربونی کنیم و مطمئنا باید یه جوری باشه که امیر چشمش به گوسفند نخوره وگرنه باید زندگی با ذلت رو در عوض مرگ با عزت از امیر بگیره

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | | نویسنده : مامان امیر محمد

بعضی وقتا، خیلی فکرا تو سر ادمه و خیلی حرفا تو دلشه ، بطوریکه سر آدم شلوغه در حینی که بیکار نشسته و دلش پره ولی تنگ نیست بازم واسه لبریز شدن جا داره در حد یه دریا یا یه اقیانوس.

گاهی فکر میکنم حروف الفبای فارسی کفاف بیان چیزایی که تو ذهن آدماست نمیده و بهتر بود مثل کشورچین یک عالمه حرف داشته باشیم ، بعدش فکر میکنم این سی و دو تا رو به زور حفظ شدم چطوری 5000 تا حرفو به ترتیب حفظ کنم؟

نیکوس کازانتزاکیس میگه من در زندگی فقط 26 سرباز فلزی کوچک دارم که می ترسم با بازی با کلمات (چیدمان نادرستشون )سخن رو به ابتذال بکشانم منظورش 26 حرف الفبای انگلیسی بوده ، حروف فلزی چاپی که ابتکارش از گوتنبرگ به جهان اطلاعات به ارث رسیده، حالا من موندم و یه کیبورد پر از حرف اما نمی دونم با چه ترتیبی رو حروف کلیک کنم که اون چیزی که میخوام بنویسم  بدست بیارم عیب دلیت کردن تو تایپ اینه که آدم شمار تلاشش رو برای خلق یه جمله دلخواه از دست میده برا همین دیرتر قانع میشه.

قبلا می نوشتم رو کاغذ و بعد به مدد خودکار به راحتی خط می کشیدم و دوباره می نوشتم ظاهر قشنگی نداشت اما آخرش جمله ای در سطح توقع خودم می نوشتم .

خیلی دارم حاشیه می رم میخوام بگم خدا دوباره لطفی کرد و در مقابل شب نخوابی های من و مطالعاتم زیر نور چراغ مطالعه واسه مدت هر چند کوتاه ، یه عدد باورنکردنی  25 که اصلا فکرشو نمی کردم جلوی رتبه کارشناسی ارشد من عطا فرمود و لطف خودش رو از ظرف وجود من لبریز کرد و سرو کارم رو برای مجوز گرفتن ادامه تحصیل با بندگانی از خودش قرار داد که از جنس دریا بودند آبی و صادق و آرامبخش و بدون هیچ غم و غزلی در نهایت لطف و همکاری، شرایط رو واسم هموار کردن که من همین جا از همشون تشکر می کنم از همکارام گرفته تا معاونت و  ریاست محترم سازمانمون که با همکاریشون شادی رو به دل من هدیه دادن و یک عمر منو دعاگوی خودشون کردن ، امیدوارم همشون موفق باشن از من دعایی ساخته است و از خدا دگرگونی حالی به حالی به بهترین احوال که برای همشون از صمیم قلب آرزومندم .

حالا من موندم و فکر امیر، که اگه عمری باشه و خدا توفیق بده بخوام دو روز در هفته امیرو تنها بذارم چه شود؟ که وقتی بهش گفتن امیر مامانت فوق قبول شده و میخواد بره دانشگاه گفت چه بد؟

گفتم چرا گفت تا حالا اداره و حالا دانشگاه من اصلا مامان ندارم

امیر جان اگه یه روز بزرگ شدی و مامان نداشتی و اینو خوندی، بدون  و بفهم و درک کن خلقت انسان بی حکمت نیست، بدان فلسفه زندگی زنده بودن نیست زندگی کردنه

مامان نمی خواست با مدرک 10 سال پیش که الان کلی تغییر و تحول تو رشته ش بوجود اومده با فلسفه کار و حقوق سر ماه زندگی کنه من درس خوندن رو با مقیاس مدرک و مقطع تحصیلی نمیسنجم با دانسته هام میسنجم میخوام تو محل کارم حرفی برای گفتن داشته باشم و خدمت رسانیم به معنای واقعی کلمه باشه میخوام حقوقم رو در  ازای کیفیت کارم بگیرم نه حضور فیزیکیم تو اداره ،نمیخوام مرداب باشم  دریا اگه نشم میخوام حداقل رود باشم و جریان داشته باشم، تو هم همینجوری باش مامان تو زندگی و تو معنویات

آدما نیومدن که بخورن و بخوابن و خوش بگذرونن ، بی هدف زندگی کنن و بعد بمیرن با دست خالی و با چشمی که تو دنیا به همه چی بوده جز خدا و لطفش و جاش که برسه همون چشم روی سر بلند کردن و نگاه کردن به ذات اقدس الهی رو نداشته باشه

زندگی کردن تکلیف الهیه و آزمون داره باید پس بدی باید وقتی رفتی پیش خدا ، سرت رو بالا بگیری و  سربلند بگی من بنده تو بودم و با شیطان سر و کاری نداشتم ، شیطان که میگم نه با تصوری که تو داری یعنی اینکه  من غرور و حسد و هر چی صفت رذیله است تو وجودم راه ندادم واسه تو قدم برداشتم  و الان اومدم کارنامه م رو بگیرم و امیدوارم واسه گرفتن کارنامه ات دست راستت رو بطرف خدا دراز کنی منو ببخش اگه زیاد برات وقت نمیذارم  اما فکر تو ذهن منو  پر کرده اگه تو آغوشم کم هستی تو فکرم اینقدر زیادی که مثل بچه ها تو بیان اندازه ش موندم  نمی دونم سه تا، پنج تا، ده تا یا بقول خودت قد یه عالمه. فقط می دونم دنیای منی، نفس منی . نفس که میگم یعنی اگه نباشی میمیرم.  نه مثه الان که روزی هزار بار برات میمیرم و زنده میشم یعنی اگه نباشی یکبار برای همیشه میمیرم، یک بار برای همیشه





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد