بستن تبلیغات

از نگاه تا لبخند امیرمحمد

.

.

درباره وبلاگ مینویسم برای تو، امیر محمد جان، ثبت خاطرات تو در ذهن من است و بیان خاطرات امروز در فردا، تداعی امروزهای من و توست ،اما اگر روزی من نباشم شاید این بازی با حروف در صحنه مجازی اینترنت ،باشد که ناگفته های گفتنی را از جانب من پیکی باشد برای تو
ایمیل مدیر : www.mamaneamiri@yahoo.com

آنلاین : 1
بازدید امروز : 60
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته گذشته : 526
کل بازدید : 58083


ツکد بارش حباب و ستارهツ



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
امیرمحمد جان
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال سه شنبه 7 شهريور 1391 در ساعت

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی

.:: ::.
روز مادر مبارک/ سال93
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال شنبه 30 فروردين 1393 در ساعت

 

مادرم

خستگی ها و دلزدگی هایم از زندگی تمام می شود وقتی به روزی می رسم که بقچه دل را برایت باز می کنم ، اگر بگویم اسمت چون نام خدا دوا ،  و یادت چون یاد خدا شفاست کفر نگفته ام، همیشه هر جا به بن بست میخورم دعای تو سد راه مرا بدون آوار، ویران می کند و من ناسپاس از بار غمی که برهنه پا و خسته دل، برایم تا مقصد به دوش کشیدی و ناشکر از خدایی که بواسطه دعای توو بخاطر بزرگی خویش و نه بخاطر لیاقت من، برایم خدایی می کند پیش می روم و فراموش می کنم خدایی و مادری دلسوز از پشت پرده دلهره های من ، نگران، مترصد موقعیت دادرسی نشسته اند... تا اینکه باز سنگی در انتظار سرم ترا و خدایت را که معجزه ای چون مادر دارد یادآوری کند.

مادر به حرمت بهشتی که زیر پای تو از ازل تا ابد گسترده است مرا از دعای خیر خود محروم نکن که هرچه دارم از انست و هر چه ندارم به شکرانه وجود تو فدای سرت می کنم.

مادر جان هیچ واژه ای نمی یابم که بار سنگین دلم را بر ورق و با نظمی که بازی با کلمات را به ابتذال نکشاند بیاورد اگر چه "دوستت دارم مادر"جمله ای کلیشه ایست اما همیشه دوستش دارم.

مادر جان دوستت دارم و بخاطر همه زحماتی که برای من و امیر محمد کشیدی سپاسگذارم و بخاطر غصه هایی که ناخواسته به وجود نازنینت تحمیل کردم شرمسارم اما باور کن اگر تو برایم غصه نمیخوردی و دعا نمیکردی من هیچ بودم.

 بی تو هیچم مادر. بی تو هیچم مادر

روزت مبارک، هزار سال به این روزا

از طرف من و امیر محمد

ولادت با سعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن مبارک باد.

.:: ::.
انرژی مثبت تو خالی
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال پنجشنبه 21 فروردين 1393 در ساعت

اینجا رو دفتر خاطرات امیر می دونستم اما حالا می بینیم تا حرفی رو دلم میمونه فکر وبلاگ امیر مثه افساری روحم رو به اینجا میکشه ، نمی دونم بگم سنگ صبور یا یه پناهگاه واسه دل خستگیام؟ هرچی هست پاتوق دلتنگی های من و دلخوشی هام به رشد امیره

چند روزیه خیلی مغشوش و ملتهبم، تازه دارم معنای التهاب رو با جسم و روح و خون و استخونم درک میکنم التهاب نه سلامته و نه زخم ، شاید علامت شروع یه خراش تا یه جراحت باشه، سر دوراهی اصلی که هزار تا راه فرعی ستاره وار احاطه ش کردن قرار گرفتم.

بدجوری تو هوس خونه خریدن و رهایی از مستاجری افتادم و خیلی ها رو دیدم یعنی ندیدم ازشون شنیدم که با دست خالی رفتن جلو و خونه دار شدن من دستشونو ندیدم اما دیدم که خونه دار شدن . الان چند سالیه که با ریاضت دنبال قیمت مسکن می دوئیم و بهش نمی رسیم بقول یکی از دوستان که میگه حکایت من و خونه حکایت جن و بسم الله است و می دونم فقط اونایی که مستاجرن این حرفا رو درک میکنن نه بخاطر اینکه از زندگی و بچت وا میمونی و سر برج میریزی به حساب صابخونه ( که اونم بالاخره تلاش کرده و خونه خریده و گذاشته در اختیار بی خانمان ها) بخاطر استرس نزدیک شدن به موعد سررسید قرارداد و خانه به دوشی و کم آوردن بعضی از وسایل واسه خونه جدید و اضافه موندن بعضی دیگه و جا نداشتن واسه نگهداریش، بخاطر اینکه واسه کوبیدن یه میخ رو دیوار حادثه بهشت و جهنم و چه کنم نکنم فکرت رو مشغول میکنه. بخاطر اینکه نمی تونی رنگ دلخواهت رو بزنی به دیوار و بقول امیری حالشو ببری. بخاطر اینکه اگه سقفت چکه کرد، اگه دیوارت نم داد، اگه... و اگه... و اگه... و هزار تا اگه دیگه باید کسب تکلیف کنی و سلب اختیاری که چیکار کنی، البته و خدائیش صاحبخونه ما که جای گله نداره و همه جوره باهامون راه اومده با این وجود همه دوس دارن لذت چاردیواری اختیاری رو بچشن نمیگم مزه چون نچشیده می دونم لذیذهمتفکر

خلاصه رو طلاها و یه واحد مسکن مهر و کلی وام که تو چند سال بعد ازدواجمون گرفتیم یه حساب شل و وارفته وا کردیم و دنبال خونه ای در حد وسعمون هستیم این همه حاشیه پردازی واسه اینه که بگم:

امروز با هدف کسب انرژی مثبت از زبون بچه از امیر پرسیدم امیر بنظرت ما خونه دار میشیم؟

گفت: مگه ما خونه نداریم اینهاش دیگه( و به در و دیوار اشاره کرد)

گفتم نه این مال ما نیست مال صابخونه مونه گفت: خوب پس چرا خودش توش نیست؟

گفتم خوب خودش بازم خونه داره اینو داده به ما که توش بشینیم که تو خیابون نمونیم

گفت : تو خیابون که بهتره توش پر مغازه است صدا گنجشکا میاد یه عالمه ماشین توشه و ...

گفتم خوب اونوقت شبو چجوری بخوابیم؟

گفت چادر مسافرتی که داریم میریم توش میخوابیم

گفتم نه باید تو خونه باشیم سرما میخوریم

گفت اگه سرما خوردیم استافین( استامینوفن) و کتیفن( کتوتیفن) میخوریم سریع خوب میشیم

گفتم امیر جان دعا کن یه خونه خوب گیرمون بیاد و بخریم بگو خدایا ما یه خونه میخوایم بهمون بده

گفت مگه خدا خونه فروشه؟ باید بری از مغازه بخری

گفتم خوب خدا باید بهمون کمک کنه بهمون پول بده تا بخریم گفت: خدا پولاشو کجا میذاره ؟

هیچی دیگه فکر کردم اگه بخوام ادامه بدم نه تنها انرژی مثبتی عایدم نمیشه بلکه به بن بستی می رسم که  جوابی واسه سوالای پسری نیست و خودمم میرم تو فازی پر از سوال در مورد ذات خدا

گنجشکایی رو که بر اثر سوالات امیر دور سرم میچرخیدن و جیک جیک میکردن پروندم و گفتم امیر ما خونه دار میشیم یا نمیشیم

گفت نمیشیم مامان ولش کن پاشو یه لیوان لیموناد بیار حالشو ببریم

خلاصه لیمونادو آوردم و امیر حالشو برد و من همچنان در خم کوچه افکار ساینده خودم دست و پا زدم

.:: ::.
امیر به روایت تصویر با شرح اندک
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال چهارشنبه 6 فروردين 1393 در ساعت

تو البوم عکس امیر عکسایی دیدم که هوس کردم تو وبلاگش بذارم با شرح اندک

از حدود یک سال و نیمی تا الان که حدود سه سال و نیمه است:

 

اینجا ساختمون اداره بابایی، همینجا منتظر مونده که باباش

 کارش تموم شه ببردش خونه اقایی

 

اینم خواب خرگوشی پس منماچ

اینجا رو نمی دونم دقیقا سنش چقدر بود فقط می دونم اینی

 که زیر پاشه "دوخخه" استچشمک

امیری و دوست مهربون و سازگارش( با اخلاق امیر) لعیا خانم

این عکسو هر وقت میبینم یاد یه کارت پستال میفتم که دو تا

قوی خوشگل لب دریاچه تو همین حالت بودن

اینجا محل ارامش امیره مغازه حاج اقا ( سر کوچه)

وقتی میگم عکسای امیری رو باید فی البداهه و بدون هماهنگی

گرفت واسه همینه، فیگورو بعد از گفتن عدد اماده باش 3 دارید؟

 

 

 

.:: ::.
سال93 مبارک باد.
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال چهارشنبه 6 فروردين 1393 در ساعت

سال 92 با همه خوب و بدش گذشت، مثه همه اتفاقایی که تو زندگیمون گذشت و لکه  و عطرش رو تن خاطراتمون باقی موند . بدی های که لکه ش سوهان روح و خوبی هایی که عطرش جلادهنده امیدمون به زندگی است.گذشت، گذشت و چه بسیار حادثه های ریز و درشتی که از ذهن ما لبریز شد و بیرون ریخت و اما تو ظرف میزان خدا باقی موند رفتن تا رسیدن به انتهای خطی که ما هم بهش می رسیم و باید جواب پس بدیم اما به راستی کی مسئول پاسخگویی به غصه های ایست که در سال 92 ما رو سوخت؟

واقعا اینجاست که باید سرودن شعر

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست                 خام بدم پخته شدم سوختم

رو یه اثر خارق العاده دونست که حاصل سخن یک عمر رو در دو جمله کوتاه اسمیه و یه فعل که آه از نهاد آدم برمیاره خلاصه کرده

صدای شنیدن اواز پرندگان در یک صبح بهاری حادثه کمی نیست معجزه ای است که خدا با اون قدرتش رو به رخ بندگانش میکشه

آره سال 92 گذشت و امیدوارم سال 93 حرفی برای گفتن داشته باشه.

امیرم مثه بقیه به استقبال سال جدید رفت ( تو پرانتز بگم با موشک و فشفشه و ترقه) و ماهی های قزمز و طلایی که با مردن هر کدومشون یه قاچ از دل امیرو کنده میشد و انگشت اتهامش به سوی منی که عرضه درست کردن سوپ و شلغم واسه ماهی ها نداشتم اشاره می رفت

  شب دوم و سوم سال جدید من تو بیمارستان سپری شد بخاطر حالت مرگی که داشتم و با نوار قلب و آزمایش سپری شد که عاجزانه از خدا میخوام هیچوقت هیچوقت از اون حالی که تو این دوشب داشتم بهم نده اینو اینجا مینویسم و بیشتر توضیح نمیدم چون وصف نشدنیه و تو ذهنم چیزایی هست که همیشه باقی میمونه و یه روزی به زبون میاد.

امیر سرگرم دید و بازدیده گاهی با مامان و بابا و گاهی بدون ما و با مادری و آقایی ، البته بین ذوق و شوقایی که داره بهونه گیری و غر و لندهاییم داره که قضیه شاد بودنش رو واسه عید  لوث میکنه، راستی بعد از شش ماه موهاشو دوباره کوتاه کردیم با عنایت به قدم رنجه داداشی که الگوی شجاعت و اسوه صبر امیری بود.

چند تا از عکسای امیر رو کنار سفره هفت سین مشاهده بفرمایید:

 

 

       

 

.:: ::.
امير و عشق اسب
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال سه شنبه 20 اسفند 1392 در ساعت

امير به حيوونا علاقه زیادی داره و یه عالمه اسباب بازی به شکل حیوون داره منتها همشون ناقص الخلقه هستن البته ناقص الخلقه که نمیشه گفت چون طفلکیا با آمار کامل دست و پا و سر و گردن و دم و سم تحویل امیری داده میشن و یکساعت بعد کسری میارن یکی دمش نیست یکی سرش، یکی دستش و یکی پاش . ازش که میپرسی چرا اینا اینجورین میگه خوب جنگ کردن مثلا شیر زد دم اسب رو کند یا هاپو گوش زرافه رو خورد و ...

اما عشق امیر به اسب و اسب دوانی عشق وافر و بی حد و حصریه

بعد از دیدن فیلم اسب مشکی، اسم اسبش رو ( که در واقع یه فیل پلاستیکی قرمزه) گذاشته مشکی، این مشکی هم طفلکی از چند ناحیه کسر اندام داره اما خوب خودشو تو دل امیر جا کرده سوارش میشه و یه شمشیر دستش میگیره و چهار نعل میتازه و از قول خودش میگه هی ی ی ی یی  برو حیوون، تندتر، مشکی من بدو و از قول اسب بیدیکو بیدیکو و بعد یک شیهه بلند

البته چهار نعل رفتنش دیدن داره آخه مشکی رو بین دو تا پاش نگه میداره بطوریکه حداقل 10 سانت با زمین فاصله داره و پاش به زمین نمیخوره و با یه دستش گوش اونو و با دست دیگه شمشیر و میگره و جفت پا میپره و زحمت چهار نعل رفتن خودش به کنار این مشکی هم وبال گردنشه.

خلاصه این فیل پلاستیکی قرمز بین دوست و آشنا و فامیل به اسم مشکی مشهوره ، گاهی هم بعضیا که سابقه آشنایی با مشکی ما رو ندارن تعجب میکنن که چرا این قرمزه شما ها بهش میگین مشکی؟ ما هم میگیم اسمش مشکیه رنگشو نیگا نکنیناز خود راضی

خلاصه این پسر حاضر نمیشه این اسب قراضه و پلاستیکیشو با هیچ وسیله ای عوض کنه و هرشب از خونه آقایی میارش خونه خودمون و فرداش دوباره با خودش میبره+ یه سبد اشیای بی ربط مثه چند تا ماشین و عروسک / یک عدد صافی چایی/ کش سر/چند تا شمع خودرو/ چند لنگه جوراب تا به تا/چند تا مداد و تراش/ چند تا کلید و...

سه چرخه گرفتیم که دست از سر این مشکی برداره که سه چرخه رو پس زد و مشکی رو ترجیح داد وقتی هم میگیم واسته یه اسب تیوپی متحرک میگیریم میگه نه نمیخواد همین مشکی خوبه

خلاصه کلام اینکه تو جدول علاقه مندی های امیر مشکی در صدر جدول قرار داره و فیلم تارا کره اسب قهرمان هم بهترین فیلمشه و وقتی تموم میشه یه ساعتی گریه میکنه.

اینم امیر و مشکی

 

 

 

 

.:: ::.
سرباز کوچک عاشورا
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال دوشنبه 18 آذر 1392 در ساعت

امسال محرم باشکوهی داشتم، یادمه هر دو سال قبل امیر تو روزای اول محرم مریض بود( سرماخوردگی) و تب چشماشو بسته بود و جز ناله ازش نشنیدم و پارسال که شب تاسوعا نزدیک بود با گیر کردن آب نبات تو گلوش... زبونم لال

روزای سختی رو که با بیماری و عمل جراحی امیر محمد سپری کردم یادم نمیره فقط ذکر یا حسین بود یا ابوالفضل تو ذهنم به این فکر میکردم که میشه محرم بیاد و امیرم رو سینه زن عمویی بکنم که جونش رو در راه لب تشنه برادرزاده هاش داد ( و این کمترین فلسفه شهادتش بود که از اول تو گوش ما خوندن و خدا می دونه چه هیبتی داشت این شهادت) و میشه لباس سیاه بر تنش کنم که الفبای عشق به حسین رو بهش آموزش بدم؟یه روز قبل از محرم رفتم و لباس سیاه براش خریدم و بردم تنش کردم وقتی پوشید گفت یعنی چی چرا این لباس اینقدر تاریکه؟

راست میگفت برای ما تاریکه، فلسفه عاشورا هنوزم برای ما تاریکه به تاریکی لباسی که میپوشیم و بخاطر سیاه بودن رنگش قانع میشیم. امسال تو یه شب بارونی امیر پشت سر یک هیات با گذر از دو تاخیابون سینه زد و با ناله هاشون همصدا شد و من به آرزوم رسیدم و امیدوارم که گام های بعدی و مهمتر امیر رو در حب ائمه اطهار ببینم بقول خودش امسال سرباز امام حسین(ع) بود و قول داده که سرباز حضرت مهدی(عج) باشه یعنی میشه؟

روز تاسوعا و عاشورا کل روز رو بیرون از خونه بودیم و خواسته و ناخواسته سوالات زیادی رو در ذهن امیر خلق کردیم ، روز عاشورا هم که با دیدین یک تعزیه صحنه قتلگاه امام حسین0ع) تا تونست اشک ریخت و اعتراض کرد که چرا کسی جلوی کار شمر رو نمیگیره؟ پس چرا همه وایسادن و نیگا میکنن؟چجوری باید بهش میفهموندم که اینا فقط نقش بازی میکنن؟

در کل خوشحالم که امیر بی تفاوت از کنار مسائل عاشورا رد نشد و با دیدن هر صحنه ای دنبال فلسفه بود سوالاتش پایانی نداشت و جواب این سوالات براش قانع کننده نبود و همیشه دعا میکنم که امیرمحمد سرباز حضرت مهدی (عج) باشه چه در زمان غیبتش و چه در زمان ظهورش ( که ان شاء الله به زودی محقق بشه).

اینم عکسهای سرباز کوچک عاشورای امسال

 

 

 

.:: ::.
تولد سه سالگی
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال دوشنبه 18 آذر 1392 در ساعت

قطرات باران، طراوت شادابی یک دل خوش از بودن ترا به زمینی که سهم من از هستی است،  هدیه می کنند.صدای تق تق باران روی شیروانی دل من ، هوس یک استکان چای داغ را به شکرانه تماشای وجود تو ، مهمان می کند.

آبان نامی آشناست که من با آن سابقه دوستی سه ساله دارم.و شانزدهم این ماه نقطه عطف من و دلخوشی هایم از زندگی است. این روزها خیالم آغشته به توست و تو در وجود من حکمرانی می کنی.

باز آبان شد و میتونم با صراحت بگم هر سال 12 ماه من به انتظار آبان دیگری برای قدردانی از خدا برای نعمت وجود تو و شادی بودنت ، پشت پنجره دل می نشینم.

الان چند روزیه سرما خوردم حالم زیاد خوب نیست و امیری بخوبی درک کرده که نباید به من نزدیک بشه اما درکش خیلی بیشتر از مقدار مورد نیازهف بجرات میتونم بگم در حد دوری از یک فرد مبتلا به ایدز.از فاصله ده متریشم که رد میشم فرارمیکنه و جیغ میزنه که بر عقب الان منو مریض میکنی بخاطر این قضیه خوشحالم و بابایی که تو خوابشم نمیدیده امیر شبا بغلش بخوابه دلی از عزا درآورده چون امیر شبا میره پیش باباییش میخوابه و میگه مامانی جون قربونت برم وقتی خوب شدی میام پیش شما چون الان خدایی نکرده من مریض میشم دوباره عمل و انژیوکت و دردسر. و اگر قراره چیزی بده دست من از دور برام پرت میکنه .

دیروز جمعه به همت دختر دایی ها و خاله ها که خونه آقایی رو تزئین کردن و یه تولد خصوصی واسه امیر گرفتیم آخه امسال تولدش میفتاد تو محرم و باید زودتر برگزارش میکردیم و چون دایی جان باید ساعت سه میرفت اراک بصورت ضرب العجلی ساعت 2 جشن تولد کوچیک و خصوصی امیرو برگزار کردیم با وجود شدت بیماری که داشتم اما خوشحال بودم که امیر یه سال دیگه بزرگتر شده .و دیشب گفت مامان مرسی که برام تولد گرفتین وگرنه این همه عالمه جایزه نداشتم( منظورش کادوهایی بود که از خاله ها و دایی ها گرفته بود بقول خودش یه ماشین پلیس راستکی، چند تا ماشین خوشگل دیگه و یه عالمه از حیوونای تو جنگل و لباسای خوشگلی که داداش محمد براش اورده بود و پولایی که میگفت حیفه بندازمش تو قلکم جاش نمیشه پاره میشه بذارش تو بانکم). خلاصه بازم همشون ما رو حسابی شرمنده کردن، خدا حفظشون کنه.

اینم چند تا از عکسای تولد امیر

 

 

 

 

.:: ::.
دومین سفر امیری به شمال
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال سه شنبه 26 شهريور 1392 در ساعت

روز 13 شهریور ساعت 6 صبح مثل سال 90 با خانواده همکارم برای بار دوم از زندگی امیرمحمد ، عازم شمال شدیم و ساعت 10:30 صبح رسیدیم قم و رفتیم زیارت و نماز و ساعت 2 دوباره راه افتادیم و شب رسیدیم گیلاوند و تو یه مدرسه مستقر شدیم ، امیری با توپش سالن مدرسه رو رو سرش گرفته بودو سردرد منو که بخاطر استرس عبور از یک جاده فرعی مرگبار که با دیدن یه صحنه تصادف وحشتناک ایجاد شده بود دوچندان می کرد خلاصه به زور و با توسل به صدای آژیر ماشین پلیس موفق شدیم بخوابونیمش و استراحت کنیم ساعت 6 صبح مجددا از جاده فیروزکوه به مسیر ادامه دادیم،  ارامش جاده ش تلافی استرس شب قبل رو بخوبی در اورد. ساعت 12 رسیدیم خزرآباد ساری و بعد از ناهار و استراحت رفتیم دریا و دریا رفتن همانا و سریش شدن امیر که دیگه به هیچ عنوان راضی نبود برگرده ویلا همان هی توپشو مینداخت تو دریا و منتظر میموند موج بیارتش ساحل و هي تكرار مي كرد.که جا داره واقعا از ماشین پلیسی که با چراغای چرخونش به اقبال بیدار ما چشمک میزد تشکر کنم که بالاخره نزدیک غروب آفتاب کار خودشو کرد و به قول یه بنده خدایی به نحو احسنم کار خودشو کرد.

یه خاطره خنده دار از سفرمون اینکه روز دوم که رفتیم رستوران و غذا سبزی پلو با ماهی بود و ماهی رو درسته سرخ کرده بودن و گذاشته بودن رو پلو، امیر با دقت نگاه کرد بعد گفت مامان این ماهی ها رو کشتن؟ گفتم اره مامان درست کردن که شما بخوری گفت پس اینا خودشون چی میخورن؟ گفتم دیگه هیچی گفت نه گناه دارن من بهشون غذا میدم و شروع کرد به ریختن پلو تو دهن ماهی ها یه دفعه بابائیش جوگیر شیرینکاری پسرش شد و ماهی رو برداشت و گفت امیرجان دندوناشو ببین با اینا میخوره که چشمتون روز بد نبینه... امیر با فریاد یا امام رضا و یا ابوالفضل از رو صندلی پرید و با داد و هوار که الان منو میخورن پا به فرار گذاشت و با حرکات خنده دار وحشت زده ش توجه همه رو به خودش جلب کرد خلاصه هر کاری کردیم نتونستیم ارومش کنیم وهی التماس میکرد که ترو خدا یکی منو فراری بده و باباش با هول و ولا بلند شد و گفت عزیزم صبر کن کفشاتو بپوشم که داد زد نه بابا کفشا رو ولش کن فقط منو بیر عاقبت امیر و باباش متواری شدن و مهمونای رستوران بخاطر حفظ آبروی اینجانب خویشتنداری کرذن و به یه لبخند پر از قهقهه کفایت کرذن.

اون شب خوابیدیم که صبح با صدای شرشر بارون بیدار شدیم و تا ساعت 3 خونه نشین شدیم و بعد از اون تو همون بارون رفتیم ساری و یه گشتی زدیم و تو بازار سنتی ترکمن ها با هزار تا وعده و وعید لباس ترکمنی برای امیر پوشیدیم و یه عکس یادگاری گرفتیم و دوباره برگشتیم ویلا .

و روز سوم عازم شهر زیبای بابلسر شدیم که قایق سواری اونجا اونم تو دریای مواج طوفانزده از بچه های همکارم دل میبرد و از امیر و یواشکی بگم ساکتمامانش زهره در حد انفجار. گریه امیر و داد و بیدادش استرس خودمو بیشتر و بیشتر میکرد و واسه اینکه زودتر پام به ساحل خشک برسه هی صلوات می گفتم و داد میزدم به قایقران که برگرده و اونم میگفت نمیشه چون موتور قایق دور برداشته خلاصه با یک دردسر بی وصفی رسیدیم ساحل و همونجا توبه کردم که اگر خداوند هزار سال عمر بده و سالی هزار بار بریم شمال دیگه عمرا به قایق سواری فکر کنم چهد رسد به اینکه تو مانورش دخالت کنم .موقع برگشت از دریا تو بازار بابلسر میچرخیدیم که امیر با بهانه های بنی اسرائیلی و گریه هر چی میدید میخواست منم از رو ناچاری بردمش پیش پلیس سر چهارراه و گفتم آقای پلیس این بچه هر چی میبینه میخواد پلیسم که بدجوری از ادا و اطوارای امیر خندش گرفته بود نتونست نقششو خوب باز یکنه و با خنده های زیادش فرمان کات رو از امیر دریافت کرد امیر با یه ژست کاراگاهانه بهش گفت نه خیرم شما پلیس نیستی پسری هستی فقط لباسات مال پلیسه و زیر بار هیچ توجیهی واسه کار پلیس نرفن که نرفت و مجبور شدیم سطل و شن کش و بیل بخریم و یه کامیون پلاستیکی وقتی رسیدیم ویلا ساعت 10 شب بود که امیر بهانه دریا گرفت و گفت من باید برم شن بریزم تو سطلم و بردیمش دریا که از ترس تاریکی گفت نه بریم و باباش واسه اینکه حسرت به دل نذارتش نشست و بازوهاشو گرفت و گفت من مراقبتم بازی کن که طفلک با عجله و چهره وحشت زده دو بیل شن ریخت تو سطلشو گفت بریم البته تا رسیدیم به محوطه ویلاها دستور ایست داد و شنا رو ریخت رو زمین و از این سو به اون سو بار میزد و تخلیه میکرد .

برگشتنی ما و همکارمون همدیگر و گم کردیم و دیگه تا مقصد همو ندیدیم و امیر هی سراغ بچه های دو قلوی ایشون رو می گرفت( که البته توپ زرد قلقلیشون بیشتر امیرو تشنه دیدار کرده بود) .دیگه اینکه ماشینمون بخاطر سرعت و عجله ماشین پشت سری واسه سبقت نزدیک بود چپ کنه یعنی رو دو تا از چرخا وایساد و سقف ماشین تا سجده زمین رفت و برگشت که اینم از لطف خدا بخاطر صدقه ای که انیر رو قران گذاشت بود( اخه موقع حرکت اول یه پلاستیک دستش گرفت و رفت جلوی تک به تک افراد خانواده من و ازشون سرراهی گرفت و قبل از خروج از منزل گفت یه پولی بدین بذارم لای قرآن صدقه و بعد از بوسیدن قرآن پولو گذاشت رو قرآن و از زیرش رد شد).

 امروز صبح ازم قول گرفت که اگه رفتیم شمال دیگه با قایق نریم رو اب چون خدایی ناکرده غرررررق میشیم( دقیقا به همین غلظتی که نوشتم رو کلمه غرق تاکید میکرد).

اینم چند تا از عکسای امیر که به شدت پوستشم سوخته و سیاه شده

 

 

 

 

 

 

 

 

 اینم عکسی که با لباسای ترکمنی تو بازارچه سنتی ترکمن گرفت.

 

.:: ::.
امير و رويدادهای جاری
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال يکشنبه 24 شهريور 1392 در ساعت

خیلی وقته نیومدم و از امیر محمد ننوشتم. این روزا فقط امیر رو میخونم از چشاش ، از نگاهش، از حرکاتش و از فکرش می دونم و می دونستم که امیر پسر احساساتیه و عاطفی و دلسوزه و نسبتا حرف گوش کنچشمک اما نمی دونستم و دونستم که لجباز و یکدنده هم هست.

تو این مدت چند بار ما رو مجبور کرد که بریم پارک، در رفتنش که مشکلی نداشتینم اما فیلش وقتی یاد هندوستان میکنه که زمان به بامداد صبح بعد نزدیکترهتعجب

تو این مدت موهاش خیلی بلند شده بود و مردم تو خماری جنسیتش مونده بودن که بردیم کوتاه کردیم و برخلاف هر دفعه و به مدد توجیهات قبل از عمل با مساله به راحتی کنار اومده و با موفقیت انجام شد

و دیگه اینکه عاقبت انتظار امیر سر اومد و یه سفر تقریبا دستجمعی به اراک رفتیم و مقر دایی جان رو شناسایی کرد البته من اونجا بیکار نبودم و یه پست شلوغ کاری به تورم خوردکه البته به کارفرمایی امیر محمد بهش دست یازیدمبازنده و اون شغلی نبود جز شستن دستشویی خونه دایی جان چون امیر میخواست کارکرد گوشه به گوشه این دستشویی رو امتحان کنه و به یه جا قانع نمیشد و نمی دونم چی دلیل این همه ارادت امیر به دستشویی خونه دایی جان که هیچ تفاوت با سایر همسانان خود نداشت شده بود که تقریبا میشه گفت منو به ریسمان  اشتياق خودش اونجا لونه داده بود. الانم وقتی خاطرات اراک رو مرور می کنه با لبخند حاکی از رضایتی از محسنات غیر موجه دستشویی دایی جان سخن به میان میاره و طی یک آرزوی دست نیافتنی میگه ایی کاشگو( کاشکی) دستشوییشون مال ما بود میگه خیلی بانمک بوده و من نمکی در وجود اون دستشویی ندیدم.

و دیگه اینکه امیر طی یک سفر چند ساعته به اعماق جنگل سرماخورده و دوشب سرشار از تب و بی تابی و شب زنده داری داشتیم و امروز بهتر شده و رفته خونه مادری تا اومدن دایی جان و خانواده رو به انتظار بشینه و به استقبال حضور سبزشئن بره( ان شاء الله) البته بیصبری منم واسه دیدنشون از امیر کمتر نیست. و در این گیر و ویر شنیدم که یه زنبور با نیشش به پای امیر یه قوز ، بالای قوز ماجرای ما گذاشته تا ببینیم چه شود؟

اینم چند تا از عکسای گل پسر

 

اینجا به تصور خودش با رای دادن روی کاغذ باطله به اصرار خودش و همکاری ناظرین صندوق جزء حماسه سازان انتخابات ریاست جمهوری بوده و تا چند روز نمیذاشت جوهر انگشتش رو پاک کنم و اگر پاک میشد باید با خودکار پررنگش میکردم دقیقا یادم نیست کی کوتاه اومد ولی تا چشش به استامپ میفته دنبال کاغذ میگرده که رای بده

 

 

و ادامه ماجرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محرمانه و در پرانتز بگم: ( تو قطار و هلیکوپتر شجاعتش تا قبل از حرکت بود حقیقتش اینه که واسه سوار شدن وسایلی که به گروه سنیش نمیخورد یه عالمه گریه میکرد پول بلیطش رو پرداخت میکردیم واسه حرکتش لحظه شماری میکرد و بعد حرکت میزد زیر جیغ و گریه و پیاده ش میکردن خلاصه باب خنده اطرافیان بودبازنده

.:: ::.
مسابقه نی نی شکمو
موضوع :
نویسنده مامان امیر محمد تاریخ ارسال پنجشنبه 27 تير 1392 در ساعت

امیرمحمد در حال خوردن شاتوت از رو درخت

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.