از نگاه تا لبخند امیرمحمد

این وبلاگ هدیه لحظه های به یاد ماندنی از گام به گام رشد امیر محمد کوچولوست از دنیای بزرگ کودکی به دنیای کوچک بزرگسالی.

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

درباره وبلاگ مینویسم برای تو، امیر محمد جان، ثبت خاطرات تو در ذهن من است و بیان خاطرات امروز در فردا، تداعی امروزهای من و توست ،اما اگر روزی من نباشم شاید این بازی با حروف در صحنه مجازی اینترنت ،باشد که ناگفته های گفتنی را از جانب من پیکی باشد برای تو
www.mamaneamiri@yahoo.com

پیوند ها

این 4 نفر

هلیا و پریا

زهرا جون و دوقلوهاش

مرد کوچولوهای مامان و بابا

شکلک های داداشی ناز

دینا کوچولو

مامان ندا و دو قلوهاش

بزرگمردان کوچک

حنانه و حانیه

مادرانه های من ، کودکانه های تو

مطالب اخير

ماجراهای امیر وجوجه پر سبزش!

به لطف خدا فوق قبول شدم.

خدایا شکر، خونه خریدیم

ماه رجب و روز پدر مبارک

16/8/89

سفر به مشهد

امیری و اصفهان

روز مادر مبارک/ سال93

انرژی مثبت تو خالی

امیر به روایت تصویر با شرح اندک

سال93 مبارک باد.

امير و عشق اسب

سرباز کوچک عاشورا

تولد سه سالگی

دومین سفر امیری به شمال

امير و رويدادهای جاری

مسابقه نی نی شکمو

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان

دایی جان رفت اراک

عمل جراحی امیر محمد و ارمغانش

پیوند های روزانه

شکلک فانتزی

شکاک های برفی

شکلک جدید

ش ک ل ک

شکلک چرخنده

دوست داشتنی

الان چه حسی داری؟

دینا کوچولو

آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 30 نفر
بازديدهاي ديروز : 49 نفر
بازدید هفته قبل : 223 نفر
كل بازديدها : 63455 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

امیرمحمد جان

 

 هر انسان لبخندی از خداست

و توزیباترین لبخند خدایی

موضوع :

سه شنبه 7 شهريور 1391 |

ماجراهای امیر وجوجه پر سبزش!

ماجرا از اونجا شروع شد که یه شب همه با هم رفتیم عیادت زن داییم که دستش شکسته بود، و پسردایی ام واسه سرگرم کردن امیر رفت مرغای عشقی که داشت آورد و اینکارش بدون هماهنگی بود  تا چشم ما به مرغا افتاد ختم ماجرا رو با گریه و جیغ و داد امیر واسه بردن این پرنده های زبون بسته پیش بینی کردیم مطمئن بودم اون لحظه همه کسانی که با امیر و علاقش به حیوانات و پرنده ها آشنایی داشتن همه به یک چیز فکر میکردن و اون دردسر رفتنمون بدون پرنده ها یا خداحافظی پسر داییم با پرنده هاش بود و با پچ پچ هایی که شکل گرفت مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده خلاصه لحظه رفتن رسید و گریه های امیر زهره تو دل پسر داییم آب میکرد که خاله صدیق با قول خریدن دو تا فنچ براش متقاعدش کرد که دست خالی با ما بیاد خونه

خلاصه اون شب گذشت و فرداش  که ما رفته بودیم دیدن چند تا کربلایی امیر خاله و دایی رو راهی بازار پرنده فروشها کرده بود رسیدیم خونه و از ماجرا خبر دار شدیم مادری گفت زنگ بزنم به دایی جون یا خاله صدیق و بگم یه جوجه براش بخرن( آخه با اطلاع از سابقه ای که داشت می دونستیم این جوجه های رنگی زیر دست امیر عمر پایداری ندارن و تحمل چند روزه میخواد) خلاصه زنگ زدیم و توافق شد و یک ساعت بعد امیر با یه جوجه هیکلی وارد خونه شد  چشمتون روز بد نبینه که این جوجه پاش که به خونه رسید خوشی هاش فقط براش شد خاطره و دیگه خیری ندید تا......

خلاصه این جوجه تا به امروز سه هفته میشه که عمر اضافه از خدا گرفته وسه هفته با اشد مجازات زندگی کرد. سر سفره باید برنج و خورش میخورد از شربت و میوه و تخمه و هیچی براش کم نمیذاشت. در مواردی دیده شده بود که امیر حشرات رو میکشه و میاره خدمت جوجه که بخوره اما این جوجه بدبخت باید از وقتی که امیر از خواب بیدار میشد میخورد و میخورد تا وقتی امیر بخوابه

هر کس هر جا می رفت پشت سرش گریه میکرد و بعد از متقاعد شدن طرف برای بردن خودش یه بکش بکشی هم واسه بردن و نبردن جوجه رخ می داد و نهایتا جوجه رو هم با خودش میبرد تو مهمونی تو گشت و گدار و... جوجه هم شده بود عضو ثابت خونه

یکی باید مترصد میموند که تا کار امیر با جوجه تموم میشد فوری ببره دستاش رو بشوره اما کار به جایی رسید که جوجه موقع خوابیدن خروپف میکرد( بخاطر اینکه گاهی امیر از ناحیه گردن میگرفتش و جابجاش میکرد و آسیب دیده بود) و بدن امیر کامل کهیر زده بود که احتمال میره بخاطر دست زدن به جوجه باشه

خلاصه یه شب اس ام اس بازی و مخفیانه من و دایی ابراهیم به نقشه ای منجر شد و اون اینکه جوجه رو یه روز تو سلول انفرادی دور از دید و دسترس امیر بذاریم و بگیم جوجه از دستت فرار کرده و مامانش اومده نجاتش داده که اگر کنار اومد فبها و اگر فایده نداشت دوباره روزمون رو از نو آغاز کنیم.

که خوشبختانه نقشه مون گرفت و با یه روز دلتنگی امیر واسه جوجه ش همه چی به روال عادی برگشت و جوجه رو هدیه کردیم به محمد عمو هوشنگ که رفتار معقولانه ای با جوجه ها داره.

عذاب وجدان داشتم بخاطر دروغی که به امیر گفتیم و بخاطر دلتنگی امیر دیشب می گفت مامان خدا کنه خواب جوجم رو ببینم که بدونم کجا رفته برم دنبالش و من می دونستم جوجه کجاست ولی بخاطر سلامت و بهداشت خودش مجبور بودم عذاب بکشم و دم نزنم.

با اسپری رنگ سبز رو پرای جوجه ش رنگ زده بود و می گفت هر وقت گم بشه سریع پیداش میکنم دیشب رفته بود بقول خودش تو پیلوت واسه بازی با جوجه و بعد اومد با خنده تلخ پر از گریه ای گفت یادم رفته جوجم منو تنها گذاشته و رفته رفته بودم باهاش بازی کنم و براش کیک ببرم یادم افتاد که دیگه نیست و بغضی که تو گلوش بود دل منو هزار بار شکوند. شب امیر خواب بود و من بین ابهامات درستی و نادرستی کارم از بعد روانشناسی کودک و حتی انسانیت دست و پا می زدم.

اینم عکس امیرو جوجه ش  پشت دیوار خونه آقایی ،در حالیکه داره بزور بهش خیار میده سر و وضع امیر با موهای بلند و کثیفش بخوبی نشون میده که  تارک دنیا شده و فقط محو نگهداری از این جوجه بوده اینطور نیست؟

البته اسباب کشی و نظافت و درگیری ما با خونه جدید هم یه دلیلشه که ان شاء الله بزودی واسه کوتاه کردن موهاش و اقدامات بعدی اقدام میکنیم

فقط یه مسئله هست که قراره واسه خونه جدید یه گوسفند قربونی کنیم و مطمئنا باید یه جوری باشه که امیر چشمش به گوسفند نخوره وگرنه باید زندگی با ذلت رو در عوض مرگ با عزت از امیر بگیره

 

 

موضوع :

دوشنبه 19 خرداد 1393 |

به لطف خدا فوق قبول شدم.

بعضی وقتا، خیلی فکرا تو سر ادمه و خیلی حرفا تو دلشه ، بطوریکه سر آدم شلوغه در حینی که بیکار نشسته و دلش پره ولی تنگ نیست بازم واسه لبریز شدن جا داره در حد یه دریا یا یه اقیانوس.

گاهی فکر میکنم حروف الفبای فارسی کفاف بیان چیزایی که تو ذهن آدماست نمیده و بهتر بود مثل کشورچین یک عالمه حرف داشته باشیم ، بعدش فکر میکنم این سی و دو تا رو به زور حفظ شدم چطوری 5000 تا حرفو به ترتیب حفظ کنم؟

نیکوس کازانتزاکیس میگه من در زندگی فقط 26 سرباز فلزی کوچک دارم که می ترسم با بازی با کلمات (چیدمان نادرستشون )سخن رو به ابتذال بکشانم منظورش 26 حرف الفبای انگلیسی بوده ، حروف فلزی چاپی که ابتکارش از گوتنبرگ به جهان اطلاعات به ارث رسیده، حالا من موندم و یه کیبورد پر از حرف اما نمی دونم با چه ترتیبی رو حروف کلیک کنم که اون چیزی که میخوام بنویسم  بدست بیارم عیب دلیت کردن تو تایپ اینه که آدم شمار تلاشش رو برای خلق یه جمله دلخواه از دست میده برا همین دیرتر قانع میشه.

قبلا می نوشتم رو کاغذ و بعد به مدد خودکار به راحتی خط می کشیدم و دوباره می نوشتم ظاهر قشنگی نداشت اما آخرش جمله ای در سطح توقع خودم می نوشتم .

خیلی دارم حاشیه می رم میخوام بگم خدا دوباره لطفی کرد و در مقابل شب نخوابی های من و مطالعاتم زیر نور چراغ مطالعه واسه مدت هر چند کوتاه ، یه عدد باورنکردنی  25 که اصلا فکرشو نمی کردم جلوی رتبه کارشناسی ارشد من عطا فرمود و لطف خودش رو از ظرف وجود من لبریز کرد و سرو کارم رو برای مجوز گرفتن ادامه تحصیل با بندگانی از خودش قرار داد که از جنس دریا بودند آبی و صادق و آرامبخش و بدون هیچ غم و غزلی در نهایت لطف و همکاری، شرایط رو واسم هموار کردن که من همین جا از همشون تشکر می کنم از همکارام گرفته تا معاونت و  ریاست محترم سازمانمون که با همکاریشون شادی رو به دل من هدیه دادن و یک عمر منو دعاگوی خودشون کردن ، امیدوارم همشون موفق باشن از من دعایی ساخته است و از خدا دگرگونی حالی به حالی به بهترین احوال که برای همشون از صمیم قلب آرزومندم .

حالا من موندم و فکر امیر، که اگه عمری باشه و خدا توفیق بده بخوام دو روز در هفته امیرو تنها بذارم چه شود؟ که وقتی بهش گفتن امیر مامانت فوق قبول شده و میخواد بره دانشگاه گفت چه بد؟

گفتم چرا گفت تا حالا اداره و حالا دانشگاه من اصلا مامان ندارم

امیر جان اگه یه روز بزرگ شدی و مامان نداشتی و اینو خوندی، بدون  و بفهم و درک کن خلقت انسان بی حکمت نیست، بدان فلسفه زندگی زنده بودن نیست زندگی کردنه

مامان نمی خواست با مدرک 10 سال پیش که الان کلی تغییر و تحول تو رشته ش بوجود اومده با فلسفه کار و حقوق سر ماه زندگی کنه من درس خوندن رو با مقیاس مدرک و مقطع تحصیلی نمیسنجم با دانسته هام میسنجم میخوام تو محل کارم حرفی برای گفتن داشته باشم و خدمت رسانیم به معنای واقعی کلمه باشه میخوام حقوقم رو در  ازای کیفیت کارم بگیرم نه حضور فیزیکیم تو اداره ،نمیخوام مرداب باشم  دریا اگه نشم میخوام حداقل رود باشم و جریان داشته باشم، تو هم همینجوری باش مامان تو زندگی و تو معنویات

آدما نیومدن که بخورن و بخوابن و خوش بگذرونن ، بی هدف زندگی کنن و بعد بمیرن با دست خالی و با چشمی که تو دنیا به همه چی بوده جز خدا و لطفش و جاش که برسه همون چشم روی سر بلند کردن و نگاه کردن به ذات اقدس الهی رو نداشته باشه

زندگی کردن تکلیف الهیه و آزمون داره باید پس بدی باید وقتی رفتی پیش خدا ، سرت رو بالا بگیری و  سربلند بگی من بنده تو بودم و با شیطان سر و کاری نداشتم ، شیطان که میگم نه با تصوری که تو داری یعنی اینکه  من غرور و حسد و هر چی صفت رذیله است تو وجودم راه ندادم واسه تو قدم برداشتم  و الان اومدم کارنامه م رو بگیرم و امیدوارم واسه گرفتن کارنامه ات دست راستت رو بطرف خدا دراز کنی منو ببخش اگه زیاد برات وقت نمیذارم  اما فکر تو ذهن منو  پر کرده اگه تو آغوشم کم هستی تو فکرم اینقدر زیادی که مثل بچه ها تو بیان اندازه ش موندم  نمی دونم سه تا، پنج تا، ده تا یا بقول خودت قد یه عالمه. فقط می دونم دنیای منی، نفس منی . نفس که میگم یعنی اگه نباشی میمیرم.  نه مثه الان که روزی هزار بار برات میمیرم و زنده میشم یعنی اگه نباشی یکبار برای همیشه میمیرم، یک بار برای همیشه

موضوع :

سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 |

خدایا شکر، خونه خریدیم

امروز معنی خیلی دور، خیلی نزدیک رو فهمیدم شاید نتونم با الفاظ دست و پا شکسته ای که تو ذهن خسته من غرق استرس هستن اونو بیان کنم اما احساسم ناگفته بیانگر این عبارت مانوس و غیر ملموسه.

نمی دونم بگم خدا خیلی دور و خیلی نزدیک بود برام یا آرزوی خونه دار شدن و یا خانواده محبوبم که مثل آب در کوزه بودن واسه من تشنه لب سرگردان.

یقیینا اول به لطف خدا و بعد با یاری خانواده دلسوزم بالاخره تونستیم  صاحب یکی از هزاران واحدی که تو شهر ساخته میشه و همیشه  منو به اندازه ارتفاع آسمانخراششون  تا بی نهایت به فکر فرو میبردن بشیم ، واحدی که هشت سال پیش ساخته می شد و اون موقع من مجرد بودم و نمی دونستم مستاجر فرقش با صاحبخونه چیه؟ آخه تو کل فامیلمون یک مستاجر نداشتیم  و هرکس در وسع خودش یه خونه از خودش داشت حتی اگه سر و تهش به 4 تا دیوار ختم میشد (یعنی در واقع من هیچوقت مستاجر از نزدیک ندیده بودمسکوت

بالاخره با چیزی شبیه معجزه و علل و معلولهایی که در طول هم و در جهت خونه دار شدن ما به حلقه امداد میپیوستن امروز با چشم خودم سند یه خونه رو به اسم خودمون دیدم . و قرض و قوله ها و وام های کمرشکنش از یادم رفت. که یادم مونده خدا بزرگه و اونم درست میشه.

پدر و مادر عزیزم، برادرای مهربونم و خواهرای دلسوزم همشون اسباب حاجت ما شدن رو زمین ، خدا اگه خودش رو زمین نباشه( به عقل بی چشم ما) اما رو زمین خلیفه هایی داره که از طرف اون تقدیر بعضی از بنده هاشو امضاء بزنن از همشون متشکرم  و دست همشون رو میبوسم  و از همکارم که نوبت وامش رو به ما بخشید و اداره مون که با چند تا وام ما موافقت کرد سپاسگذارم.

اول اینا رو گفتم که به خدای مهربونم بگم من بنده ناسپاسی نیستم که از مخلوق تو قدردانی نکنم اینجوری قبول می کنی که من بنده سپاسگذار تو هستم و حساب منو از من لم یشکر المخلوق لم یشکر خالق جدا کنی؟

خدایا شکرت و ازت میخوام به همه اونایی که مثل من در حسرت خونه( نه بعنوان مال دنیا، بلکه بعنوان یک چاردیواری اختیاری) هستن کمک کنی خونه دار بشن که کار تو کن فیکونه با چشای خودم دیدم

و تندرستی، سلامت و دل خوش به همه و به ما بده و یک لحظه ما رو از یاد خودت غافل نکن که واقعا از دست می ریم.

موضوع :

دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 |

ماه رجب و روز پدر مبارک

این روزها روزهای متبرکی از ماه رجبه که توش تولد داریم و وفات ائمه اطهار، تسلیت وفات ائمه در واقع نوعی تداعی کرامات اونهاست وگرنه وقتی نظر لطفشون هنوز توی دنیاست و خودشون آماده شفاعت بندگان امت رسولشون در اون دنیا هستند تسلیت جز یادآوری وجود ازلی و ابدی اونا نیست. وقتی اسم امامان رو یه روزی باشه اون روز متبرکه فرقی نمیکنه وفاتشون باشه یا میلادشون مهم اینه که تکیه گاه امت محمدی و واسطه بین بندگان شرمگین و خدای بخشنده اند.

 و اما روز تولد مولا علی (ع) مرکز دایره این ماه عزیزه که شعاعش تا تمام وجود فرزندانی که سپاسگذار خداشون واسه نعمت پدرای خوبی که دارن و داشتن و بهش می رسن گسترده است.

علی (ع) پدر شیعیان و فخر کائناته ، بی خود نیست که روز تولدش رو روز پدر قرار دادند

پدرم ، نمی دانم روزی ارزو کردی که فرزندانت عصای روز پیریت باشند؟

 نمی دانم یا تو هنوز پیر نشده ای و یا ما هنوز عصا نشده ایم، نکند آرزو کرده ای که همیشه برای ما عصا باشی؟

آنقدر به تو تکیه کردیم که نمی دانم ناله هایت از کمر درد را  از چه می دانی، و برای التیامش مرهمی جز رضایت ما میجوئی؟

پدر مایه اعتبار و فخر مایی ، برای هیچ چیزم فخر فروشی نکرده ام اما قیمتی برای فخری که به داشتن تو و مادر دلسوزم برای مباهات ( ونه فروش)  گذاشته ام آنقدر در ته صفرهای  اعتباری پس از خود مانده است که کسی توان خواندن رقمش  را ندارد .

پدر هر چین از پیشانی ات حکایت ماجرایی از ایثار و فداکاری ات برای فرزندان و خانواده دارد و هر سال از عمرت حکایت یک عمر زحمت و نازپروری ماست و امروز لرزش دستانت لرزه بر اندام من می اندازد که مباد روزی که در پیشگاه خدا به جرم ناسپاسی از این نعمت گرانبها و کفرانش ، خشم الهی لرزه بر جهان اندازد و شعله های آتش مرا در خود فراگیرد .

پدر از هیچ تا همه آنچه نخواستم و خواستم، چیزی برایم کم نگذاشتی و بر دلم حسرت نداشته ای لکه نینداخت .

تو بگو با کدامین جمله از بار این همه زحمت و شرمندگی شانه خالی کنم که انگار در قاموس زندگی جمله ای برای جبران ناگفته هایی که بر دلم سنگسنی می کند وجود ندارد؟

پدرم دوستت دارم و ارزوی من سایه مستدام تو بر سر ماست ، من و امیر محمد پدری داریم به بزرگی لطف خدا و خدایی که همیشه او را بخاطر نعمت پدر و مادرمان شکر می گوئیم و سلامت و طول عمر با عزتشان را از او می خواهیم .

راستی از طرف خودم و  امیر محمد روز پدر امیر رو هم ( بابا رضا) بهش تبریک میگم.

 

موضوع :

يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 |

16/8/89

دوست دارم خاطراتی رو که میخوام به ترتیب رخداد بنویسم اما چه کنم که گاهی حس نوشتن خاطرات مقتضای زمانی میطلبه و میخوام امروز خاطره تولد امیری رو ببراش نویسم

تو یه روز پاییزی

یعنی 16/8/89

 در تمام طول بارداری که میرفتم سونو گرافی و پیش دکتر تاریخ زایمان هی مدام عوض میشد از 30آبان به 25 آبان و از25 به 18 و اماروز 15 آبان که رفتم دستمزد خانم دکتر رو بدم و از درد شکم نالیدم ، خانم دکتر گفت بهتره همین فردا دست به کار بشیم  و من هنوز آمادگی نداشتم ( بگذریم از اینکه واسه راضی کردن خانم دکتر واسه عمل سزارین و در رفتن از زایمان طبیعی چه مشغلاتی کشیدم و چقدر سختی راه پیمودم و اینها همش بخاطر تو بود چون نمیخواستم با ریسک زایمان طبیعی بعد از این همه سختی، خدای ناکرده تو رو از دست بدم یا تو پروژه تولد آسیبی ببینی)

خلاصه قبول کردم چرا؟ نمیدونم شاید قسمت بوده امیری روز 16 بدنیا بیاد

از مطب اومدم بیرون و به بابات  اطلاع دادم و با هم رفتیم بیمارستان واسه پذیرش اونجا شناسنامه هامونو خواستن و ما تو اداره جا گذاشته بودیم برگشتیم اداره و دوباره همراه شناسنامه ها رفتیم بیمارستان بعد از اخذ رضایت از بابات منو فرستادن پذیرش بخش جراحی اونجا آزمایش خون گرفتن و گفتن باید تا فردا تو بخش زایمان بستری بشم اما من اعتراض کردم چون خیلی کار ناتموم داشتم خلاصه به زور راضی شدم یک ساعت فرمالیته اونجا بستری بشم

و اونجا خدا رو دم بدقیقه شکر کردم که قرار نیست اینجا بمونم بعد از تست ضربان قلب جنین منو مرخص کردن وقتی داشتم لباسای خودمو میپوشیدم انگار که از پای چوبه دار بهم عفو خورده باشه دست از پا نمیشناختم

اومدیم خونه دیدیم سارا و نرگس و آرش خونه ما هستند و قراره کارای عقب مونده ما رو برامون انجام بدن و دیری نپایید که سمیه و سعید هم اومدن و آرش رفت بچه ها شب تا صبح خندیدن و هرکدوم به نحوی تصویری از قیافه ترو که اونموقع نمیدونستیم اسمت چیه مجسم میکردن بابات و سعید زود خوابیدن و من تا صبح قرآن خوندم میخواستم قبل از تولد ت ختمش کرده باشم و ساعت 7 صبح بابات رو بیدارکردم براشون صبحانه درست کردم و کسی نخورد انگار میخواستن منو اعدام کنن واونا دلشون نمیومد من صبحونه نخورده برم بیمارستان و اونا بخورن فقط بابات رفته بود تو قعر صبحانه

niniweblog.com

شاید اینم نوعی استرس باشه البته میگفت واسه اینکه قضیه رو واسه من ساده و پیش پا افتاده جلوه بده و ترس رو از من دور کنه دلی از عزا درآورده

خلاصه رفتیم بیمارستان و منو فرستادن بالاو بعد از پوشیدن گان و چک علائم حیاتی ساعت 8 وارد اتاق عمل شدیم وخانواده من و بابات توی حیاط بیمارستان به انتظار نشسته بودن ساعت 8 دکتر اومد و با همه احوال پرسی کرد و همه چی رو چک کرد و به دکتر بیهوشی گفت که به شیوه اسپاینال منو سر کنه و بعد از 3 بار تزریق نخاعی آمپول سری

پاهای من سر نشد که نشد ودکتر به خیال اینکه من از ترسم میگم سر نشدم چاقو رو تو شکم من فرو کرد و با جیغ بنفش من همه کادر اتاق عمل واسه آرام کردن من به تکاپو افتادن و بعد تصمیم گرفتن بیهوش کنن بعد از تزریق ماده بیهوشی تو سرم یک دفعه احساس کردم  چراغای بالای سرم با سقف رو سرم خراب شد و هیچی نفهمیدم

بعد از مدتی تو فضا صداهایی رو میشنیدم که اسم منو صدا میکردن

و صدای آشنای خانم دکتر که میگفت مریم جان خوبی عزیزم؟

حیف که پسرتو ندیدی چقدر نازه بردنش بخش نوزادان

3400 گرم بود

و پرسید اگه خوبی دستتو تکون بده و من تکون دادم و همه تبریک گفتن و از امیرمحمد تعریف میکردن و باز چیزی نفهمیدم تا اینکه موقع انتقالم از روی برانکارد به تخت اتاقم با درد شدیدی بهوش اومدم و جیغ کشیدم و تو ساعت 9:10 دقیقه بدنیا اومده بوی این ریختی

خلاصه تا ساعت 5 غروب چهر ه هایی رو که با گل و کمپوت و... میومدن عیادتم میدیدم و باز خوابم میگرفت و تازه ساعت 5 ترو  دیدم و بابات ساعت ١٠ شب که اومده بود واسه من آبمیوه بیاره سر پله های بخش جراحی اولین دیدارش با تو شکل گرفته بود

niniweblog.com

ما دو روز تو بیمارستان بودیم و وبال گردن خاله ها وروز 17/8/89 ساعت 5 غروب مرخص شدیم اونم به اصرار من

وبعدش رفتیم خونه آقایی و تا 13 روز اونجا زحمتمون افتاد گردن کلهم خاله ها و مادری

موضوع :

يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

سفر به مشهد

تاریخ 12 خرداد پس از رد اتفاقات و موانع بسیاری که سر راه بود( سختی تهیه بلیط و تغییر برنامه سفر و ...) بالاخره امام رضا امیرمحمد و داداش محمد(پسرخاله) رو طلبید و همه با هم تو یه جمع 13 نفره راهی مشهد شدیم شاید این بعدها  واسه امیرجالب باشه که بدونه اون شب که با آژانس تا ترمینال رفتیم خوش و بش های امیر محمد با راننده آژانس عاقبت به روبوسی امیر و راننده(به پیشنهاد امیر) انجامید و صبح 13 خرداد امیری و داداش محمد رو با قطار مترو (که کلی ذوقش رو کردن) بردیم شهر ری و بعدازظهر رفتیم ایستگاه راه آهن و تا زمان حرکت قطار این دو پسرخاله نمازخونه راه آهن رو گذاشتن روسرشون و آخر سر یه عمه ایی دعواشون کرددل شکسته

و بعدش تا مشهد داداش خواب بود و امیری به هرکوپه ای سرک میکشید و 6 روزم تو مشهد موندیم و امیر همش میگفت امام رضا چلاگا ژییییییییییاد ایی لوله ژیییییییاد( منظورش زیاد بودن لوسترهای سقف حرم و زیادی مهر نماز بود)و دائم از ذوقش بدو بدو میکرد داداش محمدم که میگفت خونه خودشون زیاد بوده حالا یه چند ماهی ام سوئیت مشهد بمونن تنوع بشه براش .

دایی جان هم که با دوستاش چند روز قبل ما رفته بود مشهد یه شب مهمون ما شد و این دو تا خواهرزاده از دیدن دایی اونم تو یه شهر غریب فوق العاده شاد شدن.

فقط امیری حس استقلالش بدجوری گل کرده بود تو وسایل نقلیه یه جای مستقل میخواست و بغل کسی نمیرفت کسی هم حق نداشت ساپورتش کنه و جالبه فقط به سمیه گیر میداد که اون پاشه امیری بشینه غذاشم با دست خودش باید میخورد(البته بجای عبارت نامانوس میخورد بهتره بگم خالی میکرد تو یقه اش) تو خیابونم باید خودش راه میرفت خلاصه  از بس غصه کاراش و تعلل در کار رو دیده بودم اولین باری بود که با شعار استقلال آزادی مخالف میشدم.

روز پدر(تولد حضرت علی(ع) ما مشهد بودیم درست مثل سه سال پیش

ای پدر ای بهترین آهنگ زیبای غزل

ای پدر ای سرزمین پای و عشق زحل

ای پدر ای مهربان سر افراز زندگی

نام جاوید تو ماند بر زمین و زندگی

.

پدر جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم

و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم

که فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم.

پدر جان

من و امیرمحمد

 عاشقانه دوستت داریم و دستانت را میبوسیم..

 روزت مبارک

 

خلاصه روزای خوشی بود وسفر خوبی بود جمعه دوباره با قطار برگشتیم امیر و داداشی یه دوست عراقی تو قطار پیدا کردن آقایی که بلد بود با اونا عربی حرف بزنه به امیر گفت به دوستت که اسمش علی بود بگو علی تعال(علی بیا) امیرم میگفت علی تعال الان آگا گگه میاد (الان آقا گرگه میاد).خلاصه ما ازعلی و علی از امیر و داداش کلی عکسبرداری کردیم تا یادگار بمونه.

و شنبه رسیدیم خونه تا خودمون رو واسه عروسی سارا(24 خرداد) آماده کنیم و اینم جالبه که داداش محمد (داداش عروس) از ما قول گرفته بعد از عروسی سارا همه دوباره برگریم مشهد ما هم یه قولی دادیم و توش موندیمقهر

اینم چند تا عکس از سفر مشهد

 

 

 

امیری و سرک کشیدنش تو کوپه های قطار

 

 

موضوع :

يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

امیری و اصفهان

 دوازدهم شهریور نزدیکای ظهر مطلع شدیم که بابایی فوق لیسانس قبول شده اونم اصفهان ( دانشگاه آزاد همدان هم قبول شده بود ) اما واسه اصفهان خیلی خوشحال شدیم آخه تصورشم نمیکردیم

ما از قبل تو اصفهان  یه سوئیت از متل ذوب آهن فولادشهر رزرو کرده بودیم  با این خبر تاریخ رزرومون رو عوض کردیم و تاریخش شد زمان ثبت نام بابایی ،

بعد من و امیر و باباییش بهمراه سمانه و پریسا و اسماء رفتیم اصفهان

امیری با وجود این چند نفر ، اصلا اذیت نکرد وکلی ذوق کرد.

یه شبم اونجا در کنار ورزشکنان ذوب آهن و در حین تمرینات اونا به نرمش و ورزش حسابی پرداخت طوریکه موقع خواب مینالید و میگفت پام درد میکنهتعجب

وبا چند تا از مهندسای چینی ذوب اهن  که تو سوئیت روبروی ما بودن دوست شده بود

خلاصه پل خواجو رو خیلی دوس داشت و هر جا توقف میکردیم میگفت بچه یا (بچه ها* پل خواجو بلیم پایین

 و جا داره از خانواده محترم افراز که در طول سفرمون خیلی مزاحمشون شدیم و حسابی مهمان نوازی کردن همین جا از طرف همه تشکر کنم.

و دیگه اینکه سارا عمو افرازم اسمش رفت تو لیست مریدان امیرمحمد

اینم چند تا از عکسای امیری بقول خودش تو اسوان(S-SAVAN)

هیچی نمیگم چون حرفی واسه گفتن ندارم امیری تو اماکن دیدنی یا خواب بود یا گریه میکرد و اجازه نمیداد ازش عکس بگیرم و پشیمونم که چرا به زور متوسل نشدم.

 

 

 

هرجا عروسکی باب میلش میدید میخواست اینم نتیجه ش

 

 

 

               

 

                               

 

                                                                

موضوع :

يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 |

روز مادر مبارک/ سال93

 

مادرم

خستگی ها و دلزدگی هایم از زندگی تمام می شود وقتی به روزی می رسم که بقچه دل را برایت باز می کنم ، اگر بگویم اسمت چون نام خدا دوا ،  و یادت چون یاد خدا شفاست کفر نگفته ام، همیشه هر جا به بن بست میخورم دعای تو سد راه مرا بدون آوار، ویران می کند و من ناسپاس از بار غمی که برهنه پا و خسته دل، برایم تا مقصد به دوش کشیدی و ناشکر از خدایی که بواسطه دعای توو بخاطر بزرگی خویش و نه بخاطر لیاقت من، برایم خدایی می کند پیش می روم و فراموش می کنم خدایی و مادری دلسوز از پشت پرده دلهره های من ، نگران، مترصد موقعیت دادرسی نشسته اند... تا اینکه باز سنگی در انتظار سرم ترا و خدایت را که معجزه ای چون مادر دارد یادآوری کند.

مادر به حرمت بهشتی که زیر پای تو از ازل تا ابد گسترده است مرا از دعای خیر خود محروم نکن که هرچه دارم از انست و هر چه ندارم به شکرانه وجود تو فدای سرت می کنم.

مادر جان هیچ واژه ای نمی یابم که بار سنگین دلم را بر ورق و با نظمی که بازی با کلمات را به ابتذال نکشاند بیاورد اگر چه "دوستت دارم مادر"جمله ای کلیشه ایست اما همیشه دوستش دارم.

مادر جان دوستت دارم و بخاطر همه زحماتی که برای من و امیر محمد کشیدی سپاسگذارم و بخاطر غصه هایی که ناخواسته به وجود نازنینت تحمیل کردم شرمسارم اما باور کن اگر تو برایم غصه نمیخوردی و دعا نمیکردی من هیچ بودم.

 بی تو هیچم مادر. بی تو هیچم مادر

روزت مبارک، هزار سال به این روزا

از طرف من و امیر محمد

ولادت با سعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن مبارک باد.

موضوع :

شنبه 30 فروردين 1393 |

انرژی مثبت تو خالی

اینجا رو دفتر خاطرات امیر می دونستم اما حالا می بینیم تا حرفی رو دلم میمونه فکر وبلاگ امیر مثه افساری روحم رو به اینجا میکشه ، نمی دونم بگم سنگ صبور یا یه پناهگاه واسه دل خستگیام؟ هرچی هست پاتوق دلتنگی های من و دلخوشی هام به رشد امیره

چند روزیه خیلی مغشوش و ملتهبم، تازه دارم معنای التهاب رو با جسم و روح و خون و استخونم درک میکنم التهاب نه سلامته و نه زخم ، شاید علامت شروع یه خراش تا یه جراحت باشه، سر دوراهی اصلی که هزار تا راه فرعی ستاره وار احاطه ش کردن قرار گرفتم.

بدجوری تو هوس خونه خریدن و رهایی از مستاجری افتادم و خیلی ها رو دیدم یعنی ندیدم ازشون شنیدم که با دست خالی رفتن جلو و خونه دار شدن من دستشونو ندیدم اما دیدم که خونه دار شدن . الان چند سالیه که با ریاضت دنبال قیمت مسکن می دوئیم و بهش نمی رسیم بقول یکی از دوستان که میگه حکایت من و خونه حکایت جن و بسم الله است و می دونم فقط اونایی که مستاجرن این حرفا رو درک میکنن نه بخاطر اینکه از زندگی و بچت وا میمونی و سر برج میریزی به حساب صابخونه ( که اونم بالاخره تلاش کرده و خونه خریده و گذاشته در اختیار بی خانمان ها) بخاطر استرس نزدیک شدن به موعد سررسید قرارداد و خانه به دوشی و کم آوردن بعضی از وسایل واسه خونه جدید و اضافه موندن بعضی دیگه و جا نداشتن واسه نگهداریش، بخاطر اینکه واسه کوبیدن یه میخ رو دیوار حادثه بهشت و جهنم و چه کنم نکنم فکرت رو مشغول میکنه. بخاطر اینکه نمی تونی رنگ دلخواهت رو بزنی به دیوار و بقول امیری حالشو ببری. بخاطر اینکه اگه سقفت چکه کرد، اگه دیوارت نم داد، اگه... و اگه... و اگه... و هزار تا اگه دیگه باید کسب تکلیف کنی و سلب اختیاری که چیکار کنی، البته و خدائیش صاحبخونه ما که جای گله نداره و همه جوره باهامون راه اومده با این وجود همه دوس دارن لذت چاردیواری اختیاری رو بچشن نمیگم مزه چون نچشیده می دونم لذیذهمتفکر

خلاصه رو طلاها و یه واحد مسکن مهر و کلی وام که تو چند سال بعد ازدواجمون گرفتیم یه حساب شل و وارفته وا کردیم و دنبال خونه ای در حد وسعمون هستیم این همه حاشیه پردازی واسه اینه که بگم:

امروز با هدف کسب انرژی مثبت از زبون بچه از امیر پرسیدم امیر بنظرت ما خونه دار میشیم؟

گفت: مگه ما خونه نداریم اینهاش دیگه( و به در و دیوار اشاره کرد)

گفتم نه این مال ما نیست مال صابخونه مونه گفت: خوب پس چرا خودش توش نیست؟

گفتم خوب خودش بازم خونه داره اینو داده به ما که توش بشینیم که تو خیابون نمونیم

گفت : تو خیابون که بهتره توش پر مغازه است صدا گنجشکا میاد یه عالمه ماشین توشه و ...

گفتم خوب اونوقت شبو چجوری بخوابیم؟

گفت چادر مسافرتی که داریم میریم توش میخوابیم

گفتم نه باید تو خونه باشیم سرما میخوریم

گفت اگه سرما خوردیم استافین( استامینوفن) و کتیفن( کتوتیفن) میخوریم سریع خوب میشیم

گفتم امیر جان دعا کن یه خونه خوب گیرمون بیاد و بخریم بگو خدایا ما یه خونه میخوایم بهمون بده

گفت مگه خدا خونه فروشه؟ باید بری از مغازه بخری

گفتم خوب خدا باید بهمون کمک کنه بهمون پول بده تا بخریم گفت: خدا پولاشو کجا میذاره ؟

هیچی دیگه فکر کردم اگه بخوام ادامه بدم نه تنها انرژی مثبتی عایدم نمیشه بلکه به بن بستی می رسم که  جوابی واسه سوالای پسری نیست و خودمم میرم تو فازی پر از سوال در مورد ذات خدا

گنجشکایی رو که بر اثر سوالات امیر دور سرم میچرخیدن و جیک جیک میکردن پروندم و گفتم امیر ما خونه دار میشیم یا نمیشیم

گفت نمیشیم مامان ولش کن پاشو یه لیوان لیموناد بیار حالشو ببریم

خلاصه لیمونادو آوردم و امیر حالشو برد و من همچنان در خم کوچه افکار ساینده خودم دست و پا زدم

موضوع :

پنجشنبه 21 فروردين 1393 |

امیر به روایت تصویر با شرح اندک

تو البوم عکس امیر عکسایی دیدم که هوس کردم تو وبلاگش بذارم با شرح اندک

از حدود یک سال و نیمی تا الان که حدود سه سال و نیمه است:

 

اینجا ساختمون اداره بابایی، همینجا منتظر مونده که باباش

 کارش تموم شه ببردش خونه اقایی

 

اینم خواب خرگوشی پس منماچ

اینجا رو نمی دونم دقیقا سنش چقدر بود فقط می دونم اینی

 که زیر پاشه "دوخخه" استچشمک

امیری و دوست مهربون و سازگارش( با اخلاق امیر) لعیا خانم

این عکسو هر وقت میبینم یاد یه کارت پستال میفتم که دو تا

قوی خوشگل لب دریاچه تو همین حالت بودن

اینجا محل ارامش امیره مغازه حاج اقا ( سر کوچه)

وقتی میگم عکسای امیری رو باید فی البداهه و بدون هماهنگی

گرفت واسه همینه، فیگورو بعد از گفتن عدد اماده باش 3 دارید؟

 

 

 

موضوع :

چهارشنبه 6 فروردين 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد